نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
عجز به از هر دل دانا که هست
بر
در
آن حي توانا که هست
هر چه بود
در
خم طاق سپهر
جمله ازين چار نموده ست چهر
نقش نخستين چه بود زان جماد
کز حرکت بر
در
او ايستاد
جنبش حيوان شده بعد از نبات
گشته روان
در
گلش آب حيات
سامعه را کرده به بيرون دو
در
تا ز چپ و راست نيوشد خبر
گر نرسد قافله بر قافله
فيض تو
در
هم درد اين سلسله
حادي تشبيه چو محمل براند
رفت به معموره و
در
گل بماند
در
تو نيند اين دو صفت جز به هم
چون ننمايند تجاوز به هم
موج تو بود آن که شدي جلوه گر
در
خود و بر خود به هزاران صور
کيست به پيدايي تو
در
جهان
مانده ز پيدايي خويشي نهان
در
خم اين دايره هزل و جد
ضد متبين نشود جز به ضد
هست گلي رسته
در
او آتشين
غنچه آن گلشن چرخ برين
يار بر اين باغ ز انجم تگرگ
در
هم و بر هم شکنش شاخ و برگ
از نم لطفي که هوا ريخته
عقد
در
از گوش گل آويخته
در
دل محرم ز جمالت چراغ
سيه محروم ز تو داغ داغ
در
کف ما مشعل توفيق نه
ره به نهانخانه تحقيق ده
بر سر خسرو که بلند افسر است
از کف درويش گلي
در
خور است
مطلع ديباچه اين ابجد است
پيشترين حرف که
در
احمد است
نيمي از آن قوس جهان قدم
قوس دگر ممکن رو
در
عدم
خنده او جان به جهان
در
دميد
منصب احيا به مسيحا رسيد
تا زندش
در
خم فتراک دست
عرش برين بر سر کرسي نشست
شد به
در
خانه ماه آفتاب
يافت به يک حلقه زدن فتح باب
رفت
در
آن خانه به صد عز و ناز
خانه نشينان به هزاران نياز
خواجه
در
آن پرده چو ديد آنچه ديد
وانچه نيايد به زبان هم شنيد
در
دل هر خانه خرابي که خواست
ريخت نصيبي به نصابي که خواست
بود به يک لحظه
در
آن نيمه شب
آمدن و رفتن او اي عجب
بود بلي نور زمين و آسمان
در
سفر نور نگنجد زمان
روحي و غايب نه ز تو هيچ سوي
در
نظرت هست يکي پشت و روي
سنگ سيه
در
کف تو سبحه سنج
دل سيهان را شده آن سبحه رنج
بر
در
غاري که گذار تو بود
وز طلب خصم حصار تو بود
سرمه صفت نور بصر را کفيل
بود که شد
در
نظر خصم ميل
گنج تو
در
خاک نهان دير ماند
نور تو غايب ز جهان دير ماند
دولتيان از تو علم برکشند
ظلمتيان رو به عدم
در
کشند
طوطي طبعم که ثناخوان توست
در
هوس يک شکر افشان توست
رسته ز خود بوسه به خاکت دهم
رو به
در
روضه پاکت نهم
از همه آفات نشينم سليم
بر
در
بار تو چو جامي مقيم
در
خم اين دايره نقش بند
چند شوي بند به هر نقش چند
سکه که
در
يثرب و بطحا زدند
نوبت آخر به بخارا زدند
تاج بها بر سر دين او نهاد
قفل هوا از
در
دين او گشاد
سر فنا را کس ازو به نگفت
در
بقا را کس ازو به نسفت
کم زده بي همدمي هوش دم
در
نگذشته نظرش از قدم
يافته
در
طي مقامات خويش
بي صفتي را صفت ذات خويش
روي زمين کش نه سر و ني بن است
در
نظرش چون روي يک ناخن است
چون ز سخن زاد سخن
در
گرفت
پرده ازين راز سخن برگرفت
گر چه سخن هست گرههاي باد
در
گرهش بين گهر صد گشاد
هر گره از وي گهري بلکه به
بسته
در
آن گوهر ديگر گره
هر چه فتد سري ازان
در
دلت
معني نو گردد ازان حاصلت
مطرب خوش لهجه به آن
در
نواست
گنبد فيروزه ازان پر صداست
اين همه خود هست ولي ز آدمي
کس نزده پيش
در
محرمي
پله ديگر صدف
در
کني
وز سخن همچو درش پر کني
صفحه قبل
1
...
2694
2695
2696
2697
2698
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن