167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • او گنج بقاست گر چه در کنج فناست
    پيداست به ما وز دو جهان پنهان است
  • در آينه ديده ما بتوان ديد
    اما چه کنم ز چشم تو پنهان است
  • در آينه ذات مثالي دارم
    تمثال جمال بي مثالم اين است
  • هر چيز که در غيب و شهادت يابي
    موجود بود ز عشق و پاينده از اوست
  • اي دل بطريق عاشقي راه يکي است
    در کشور عشق بنده و شاه يکي است
  • تا ترک دو رنگي نکني در ره عشق
    واقف نشوي که نعمت الله يکي است
  • در مذهب ما محب و محبوب يکي است
    رغبت چه بود راغب و مرغوب يکي است
  • گر کشته شوم به تيغ عشقت غم نيست
    ور در هوست مرده شوم ماتم نيست
  • طاعت ز سر جهل بجز وسوسه نيست
    احکام وصول و ذوق در مدرسه نيست
  • عارف نشوي به منطق و هندسه تو
    برهان و دليل عشق در هندسه نيست
  • در صورت و معنيش نظر کن به تمام
    تا دريابي که يوسف و پيرهني است
  • جمعيت عالم و پريشاني او
    در مرتبه جمع پريشان وي است
  • بي رنج فنا گنج بقا نتوان يافت
    در حضرت ما به سرسري نتوان رفت
  • مستانه به گرد نقطه اي چون پرگار
    در دور درآيد او و با ما گردد
  • سر در قدم ساقي سرمست نهد
    بي زحمت پا به گرد ما واگردد
  • ياري که چو ما لطف الهي دارد
    در هر دو جهان هر چه تو خواهي دارد
  • چون بلبل مست در چمن مي گردد
    گويا که هواي گلعذاري دارد
  • بر خاک درش هر که مقامي دارد
    در هر دو جهان جاه تمامي دارد
  • در مجلس ما به ترک مي نتوان کرد
    با عقل بيان عشق وي نتوان کرد
  • تمثال خيالي است وليکن ذاتش
    در آينه تمثال به ما مي شمرد
  • دل دوش دم از لطف الهي مي زد
    در ملک قدم خيمه شاهي مي زد
  • در ملک تو گر خواجه عراقي باشد
    شک نيست که مال شاه باقي باشد
  • دانستن علم دين شريعت باشد
    چون در عمل آوري طريقت باشد
  • در هر آني به ما عطايي بخشد
    شاهي جهان به هر گدايي بخشد
  • در بحر محيط حال حل بايد بود
    آسوده ز قال اين و آن بايد شد