نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
مي نکرد از پس و از پيش نگاه
همچو گرگي که فتد
در
رمه گاه
در
دلت نيست جز اين انديشه
کين به خود رسته چو کوه و بيشه
در
رطب ريزيت از نحل کرم
گر کشد خار ستم تيغ چه غم
مرغ جان راست صرير تو صفير
وز صفير تو
در
آفاق نفير
لب او مژده ده باد مسيح
در
فسون خواني هر مرده فصيح
خاصه آن
در
روش فضل دلير
زان دليريش شده نام دو شير
آن يکي
در
ره دين شير خداي
وان دگر پنجه به هر صيد گشاي
ليک
در
جلوه گه عزت و جاه
دارش از دست دويي پاک نگاه
عاشقان افتاده آن سايه اند
مانده
در
سودا ازان سرمايه اند
تا ز ليلي سر حسنت سر نزد
عشق او آتش به مجنون
در
نزد
تا به کي
در
پرده باشي عشوه ساز
عالمي با نقش پرده عشقباز
در
تماشاي خودم بيخود کني
فارغ از تمييز نيک و بد کني
گر چه باشم ناظر از هر منظري
جز تو
در
عالم نبينم ديگري
از دويي خواهم که يکتايم کني
در
مقامات يکي جايم کني
آن يکي را از يمين رو
در
شمال
وان دگر سوي يمين جنبش سگال
تا چو خود را گم کند
در
شهر و کو
بازيابد چون ببيند آن کدو
زيرکي آن راز را دانست و زود
در
پيش افتاد تا جايي غنود
ور تويي اين من کجايم کيستم
در
شماري مي نيايم چيستم
سعي او از بيخ و بن برکندشان
در
بيابان عدم افکندشان
دست کم داده ست
در
روي زمين
هيچ کس را دستبوسي اينچنين
خلقي از کم طاعتي
در
خشکسال
از کفش دارند اميد نوال
در
ديار مصر قحطي خاست سخت
کز فزع هر کس به نيل انداخت رخت
چون به سوي نان رهي نشناختند
رخت هستي را
در
آب انداختند
تازه روي و خنده ناک و شادکام
هر طرف چون شاخ خرم
در
خرام
در
خم اين گنبد عالي اساس
چيست شغل شاکر منعم شناس
هر چه ذات شخص ازان پيرايه بست
پيش دانا مثل آن
در
سايه هست
هست ازين رو سايه عين سايه دار
هان و هان تا ننگري
در
سايه خوار
ور بر اين دعوي تو را بايد گواه
رو نظر کن
در
شه عالم پناه
ملک هستي فسحت ميدان او
گوي گردون
در
خم چوگان او
نور عدلش
در
شبستان عدم
کرده حبس ظلمت ظلم و ستم
پايه اي از تخت او چرخ کبود
تاجداران پيش تختش
در
سجود
سروري سر خاک راهش کردن است
آبرو رو
در
رهش آوردن است
هر که را سر
در
ره او خاک شد
خاک او تاج سر افلاک شد
شاعري شد پيش شاه نامور
کاي ز رفعت سوده
در
افلاک سر
در
مديحت تازه شعري گفته ام
گوهري روشن چو شعري سفته ام
گر چه خلقي
در
مدحت سفته اند
اينچنين مدحي تو را کم گفته اند
نامه اي آنگه به دست شاه داد
کرده نام شاه و بس
در
وي سواد
هر که مي آرد رخش را
در
نظر
مي زند گلبانگ ما هذا بشر
آمد او شه را برادر يار هم
در
زمانه باشد اين بسيار کم
پشت من چون چنگ خم گشت و هنوز
هر شبي
در
ساز عودم تا به روز
وقت شد کين عود را خوش بشکنم
بهر بوي خوش
در
آتش افکنم
خام باشد عود را ناخوش زدن
خوش بود
در
عود خام آتش زدن
عقل و دين را تقويت دادن به است
زانکه اين تن روي
در
سستي نه است
رخنه ها
در
رسته دندان فتاد
کي توان بر خوردني دندان نهاد
هم قواطع از بريدن کند گشت
هم طواحن ز آرد کردن
در
گذشت
زود باشد کآرميده ز اضطراب
در
کنار مادر افتم مست خواب
پاي من
در
خاستن باشد زبون
تا نگردد ساعدم تن را ستون
هر خلل کز پيري افتد
در
مزاج
نيست مقدور طبيب آن را علاج
چون نگردد لقمه نرمم
در
دهان
هضم آن بر معده مي آيد گران
هضم
در
معده چو باشد ناتمام
قوت اعضا چه سان بخشد طعام
صفحه قبل
1
...
2689
2690
2691
2692
2693
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن