167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • وان شتر کرد رسن را پاره
    روي در باديه گشت آواره
  • در بيابان غمت روي نهند
    جان شيرين به تک و پوي دهند
  • اي خوش آن رهرو از خود رسته
    رقص دايم ز تو در پيوسته
  • روي در صحبت دينداران دار
    که خراب است ز بي دينان کار
  • حيف باشد که در آن روز گران
    از تو پرسند گناه دگران
  • گر چه در چشم خسان شعله نماست
    بر لب خضروشان آب بقاست
  • گر ستمديده اي از کشور تو
    دادخواهان برسد بر در تو
  • جغد در کشور تو هست به رنج
    که خرابي شده ناياب چو گنج
  • شه چو دستور عمارت بشنيد
    رخت نعمت به در شکر کشيد
  • چيست شکر اين کرم و لطف شگرف
    در رضاجويي حق کردن صرف
  • اهل حاجت چو در جود زنند
    دم ز انديشه مقصود زنند
  • وگر او پشت به انصاف کند
    در عطا و کرم اسراف کند
  • تو در اصلاح تک و پوي کني
    به طريق وسطش روي کني
  • گاو را در نظر شير برد
    تا ز پس مانده او سير خورد
  • عمر ثاني آن همچو نخست
    کرده در دين سبق عدل درست
  • روي در زاويه درد کنيد
    وين هوس بر دل خود سرد کنيد
  • جان درين هيچ کسي چند کنيم
    در هر بوالهوسي چند زنيم
  • نيست در هيچ هوس بوي بهي
    دل ما را ز هوس ساز تهي
  • عمر جامي که متاعيست شگرف
    در هواها و هوس ها شده صرف
  • گر نه شه داور عالم بودي
    کار عالم همه در هم بودي
  • قهر او گر نشود شحنه شهر
    شهد در کام کسان گردد زهر
  • اين همه کارگر و کارگري
    نيست جز بهر تو چون در نگري
  • اي بسا عدل که داراي جهان
    کرده در صورت ظلم است نهان
  • مزد نگرفته بيفتاد و بمرد
    مزد وي بود در آن کيسه که برد
  • کانچه آيد ز درت در همه باب
    عين حکمت بود و محض صواب
  • زين دو پنجاه تو را هر پنجي
    در هنر پنجه گشا بر گنجي
  • در هنر کوش که زر چيزي نيست
    گنج زر پيش هنر چيزي نيست
  • چون کني در هنر آموزي روي
    دلي از خوان ادب روزي جوي
  • حفظ کن مختصري در هر فن
    گير خوشبو گلي از هر گلشن
  • در ره عشق به ميزان قبول
    هست ادب بي ادبي فضل فضول
  • ور کني روي سرت خطه خط
    بايدت در ره آن سير وسط
  • در کف نغز خط خوب رقم
    رزق را طرفه کليديست قلم
  • در جواني کم بي دردي گير
    راه مردي و جوانمردي گير
  • به ره خدمت درويشان پوي
    کحل بينش ز در ايشان جوي
  • دست در دامنش آويز و بکش
    دامن از صحبت هر ناخوش و خوش
  • بند بر خلق در گفت و شنود
    قايل و سامع خود هم خود شو
  • ديد بر خلق خدا در بسته
    وز همه خلق جدا بنشسته
  • گفت آن کس که مقيم دلم اوست
    تخم دل کشته در آب و گلم اوست
  • گرد اين خانه چو در مي نگرم
    غير ازين نيست متاع دگرم
  • اي بد آن بنده که در راه خداي
    پند ناصح دهدش قوت پاي
  • من به بيداري خود در کارم
    گو مکن مرغ سحر بيدارم
  • فرخ آن کس که به تنهايي ساخت
    رخش در عالم يکتايي تاخت
  • کو ظهير آن که چو خضر آب حيات
    کلک او داشت روان در ظلمات
  • صرصر قهر چو شد حادثه زاي
    آمد آن جعد معنبر در پاي
  • ليک باد اجل آن ميوه پاک
    رخت در خطه تبريز به خاک
  • گر تو در حرف تهي لطف شگرف
    لجه ژرف شود چشمه حرف
  • حق معني به طلب از هر حرف
    نيک در رو به تنگ معني ژرف
  • پسته هر چند که سر بسته نکوست
    به که مغز در بر وي پوست
  • تا کشي گوهري از مخزن غيب
    سر فکرت نکشيدي در جيب
  • تاک ها کرده در او پر پايه
    همچو عالي گهران پر مايه