نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
در
کرم حيله گري بيش نيي
جود را رهگذري بيش نيي
مالت از دزد به تاراج افتد
به که ني
در
کف محتاج افتد
آن عرابي به شتر قانع و شير
در
يکي باديه شد مرحله گير
ناگهان جمعي از ارباب قبول
شب
در
آن مرحله کردند نزول
آمد آن طرفه عرابي از راه
ديد آن بدره
در
آن منزلگاه
ور نه تا جان برود از تنتان
در
تن از نيزه کنم روزنتان
اي محيط کرمت عرش صدف
عرشيان
در
طلبت باده به کف
خرمن هستي تو شد جو جو
بهر دانه تو چنين
در
تک و دو
در
کمين خانه دوران دو رنگ
زخم زد بر دل تو کبر پلنگ
حرص
در
جان تو موش است بکوش
تا به زخمش نرسد آفت موش
چند
در
آز شوي عمر گسل
چيست زين عمر درازت حاصل
حرص
در
کن مکن دين هنر است
حرص درکش مکش خود خطر است
گل که از خاک قناعت خيزد
نافه
در
ناف رياحين بيزد
در
قناعت که تو را دسترس است
گر همين عزت نفس است بس است
زان تره هر چه همي ماند
در
آب
طعمه مي ساخت حکيمي به شتاب
گفت با خاصگي آن مرد حکيم
کاي ز جاه آمده
در
چاه مقيم
جامي از حرص و قناعت رسته
در
رهت محمل طاعت بسته
پري از خويش و ز جز خويش تهي
از همه
در
نظر خويش بهي
عارفي پشت دو تا
در
ژنده
دلي از نور الهي زنده
در
ميانه که سراسر خوشي است
روز و شب کار تو سرگين کشي است
تنت آراسته از گوهر و
در
چون شکنبه شکم از سرگين پر
به کف خشم عنان مسپارش
روي
در
حلم و مدارا دارش
آب حلمي بزن اين آتش را
در
ته پاي کش اين سرکش را
هر زمان پهن مکن از سر کين
پنجه
در
سيلي مشتي مسکين
رو
در
آن کوه کن از موج عقب
پيش ازان کت گذرد موج ز لب
ديو افتاده تو را
در
دنبال
مي دهد گردشت از حال به حال
در
صحبت به رخ خلق ببست
فارغ از خلق به خلوت بنشست
روزي از خاک درش سر بر زد
سر انگشت ادب بر
در
زد
ديو چون ديد که آن زرق و فسون
هيچ نگرفت
در
آن پاک درون
در
سماعند چو ما ملک و ملک
دور آن بيشتر از دور فلک
از زمين برنزند سر خاشاک
بيخ آن تا نبود
در
ته خاک
گر نه آسودگيت رنج زداي
شود از رنج
در
افتي از پاي
تخم کين
در
گل دل ها کارد
خوي خجلت ز جبين ها بارد
يک به يک دختر دوشيزه شوند
کي
در
آن روضه پاکيزه شوند
تا
در
خلق نبندي بر ما
فتح بابي نپسندي بر ما
تيز بين ساز بدانسان بصرش
که تو باشي همه جا
در
نظرش
همه جا از همه رو
در
همه کس
جلوه نور تو را بيند و بس
چون زني
در
کمر صحبت دست
با حريفان کني آهنگ نشست
در
خطاشان به نصيحت پيش آي
ره بر ايشان به نصيحت بگشاي
عارفي طوف کنان رفت به باغ
ديد
در
باغ حمامي با زاغ
روي
در
روي تو باشد همه را
چشم دل سوي تو باشد همه را
پاي تا سر همگي گوش شوند
با غمت دست
در
آغوش شوند
بنده جامي نه ازان انجمن است
ليک
در
دامنشان دستزن است
از نم زرق و ريا پاکش کن
در
ره صدق و صفا خاکش کن
همه ذرات جهان
در
رقصند
رو نهاده به کمال از نقصند
روز
در
باديه مي برد به شب
يک شبي زنده اي از حي عرب
آمدش
در
ره آن باديه پيش
ساختش شمع سيه خانه خويش
کرد
در
ساحت آن خانه نگاه
ديد شبرنگ غلامي چون ماه
در
غل و بند ز گردن تا پاي
قدرتش ني که بجنبد از جاي
در
سه روزه ره اين سر منزل
کردشان بار گران مستعجل
صفحه قبل
1
...
2687
2688
2689
2690
2691
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن