نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
شعله
در
رشته جان اندازد
شمع سان از تف آن بگدازند
گفت
در
خانه اويم همه عمر
خاک کاشانه اويم همه عمر
سازگار تو بود
در
همه کار
بر مراد تو بود کارگزار
چيست قرب تو ز خود ببريدن
دامن از کون و مکان
در
چيدن
لاجرم
در
صف سوري و سمن
شد به آزادي مشهور چمن
در
مقامي که کني قصد گناه
گر کند کودکي از دور نگاه
شرم داري ز گنه
در
گذري
پرده عصمت خود را ندري
بر تو باشد نظرش بيگه و گاه
تو کني
در
نظرش قصد گناه
بازوي عشق بر او زور آورد
تلخي هجر
در
او شور آورد
مانده اي روي خجالت
در
پيش
ديده مي بنديش از ديدن خويش
بنده جامي که کمين بدنه توست
در
ره عجز سرافکنده توست
چون مه آورده رخ اندر کمي است
حلقه گشته به
در
محرمي است
کوه
در
خدمت تو بسته کمر
کان پي زينت تو داده گهر
بحر هم نيز به کار تو
در
است
بهر تو حيله ور و حيله گر است
که دهد حقه
در
از صدفت
که نهد پنجه مرجان به کفت
از پي مطبخ تو جانوران
گله گله به
در
و دشت چران
نيستي باد چو صاحب هوسي
در
مياويز به هر خار و خسي
نيستي آب چو آلوده دلي
در
مياميز به هر لاي و گلي
پير گفتا که چه عزت زين به
که نيم بر
در
تو بالين نه
به ره حرص شتابنده نکرد
به
در
شاه و گدا بنده نکرد
فارغ است از دو جهان
در
دو جهان
نه عيان بسته چيزي نه نهان
جا گرفته به سر خشک زمين
گشته
در
کوي فنا خاک نشين
تافته روي ز روي همه کس
روي
در
روي تو آورده و بس
چند روزي ز قوي دينان باش
در
پي حاجت مسکينان باش
گر براهيمي و گر زردشتي
روي
در
هم مکش از هم پشتي
تا تواني مگشا جيب کسان
منگر
در
هنر و عيب کسان
زآتش تب به رخش تاب نماند
زآبله
در
گل او آب نماند
گفت آن روز که آن غيرت حور
ماند از آبله
در
عين قصور
نظر از جمله جهان
در
بستم
فارغ از ديدن او بنشستم
فرخ آن کس که سرافرازي يافت
در
رهت پايه جانبازي يافت
روي
در
قاعده احسان کن
ظاهر و باطن خود يکسان کن
راست رو است که سرور باشي
در
حساب از همه برتر باشي
گفت اي شيخ چه داري
در
جيب
جيب پر زر بود از صوفي عيب
گفت
در
جيب پي توشه راه
نيست دينار زرم جز پنجاه
گفت کافتاد ازين راستيم
در
کم و کاست کم و کاستيم
سال ديگر به جهان دست فشاند
در
پي او به حرم راحله راند
هست
در
کشمکش نفس نژند
جامي از ناکسي خود گله مند
به خلاصي ز ريا خاصش کن
حلقه کوب
در
اخلاصش کن
ور خدا خواندت از سر کن پاي
بر هوا پا نه و
در
راه درآي
نه
در
آن سجده وقاري بودت
نه به دل هوش و قراري بودت
ور بود همچو تويي حاضر تو
که
در
آن سجده بود ناظر تو
دير ماند سر تو سجده شناس
همچو
در
کاه سر گاو خراس
يکي از عشق به خوبان عرب
يکي از سعي
در
اسباب طرب
او هم آنجا به تواضع بنشست
گريه و آه و فغان
در
پيوست
ليک چون بر لبش آن خاص کلام
بود
در
معني اخلاص تمام
کيست او تا دم اخلاص زند
تا قدم
در
حرم خاص زند
دار
در
سايه انعام خودش
بهره مند از کرم عام خودش
اي درم گرد تو بسيار شده
دين تو
در
سر دينار شده
پنجه خود به مساحت بگشاي
بر درم جود
در
راحت بگشاي
هر چه داري ز
در
و گوهر ناب
ريز بر خاک و برآ خوش چو سحاب
صفحه قبل
1
...
2686
2687
2688
2689
2690
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن