167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • شعله در رشته جان اندازد
    شمع سان از تف آن بگدازند
  • گفت در خانه اويم همه عمر
    خاک کاشانه اويم همه عمر
  • سازگار تو بود در همه کار
    بر مراد تو بود کارگزار
  • چيست قرب تو ز خود ببريدن
    دامن از کون و مکان در چيدن
  • لاجرم در صف سوري و سمن
    شد به آزادي مشهور چمن
  • در مقامي که کني قصد گناه
    گر کند کودکي از دور نگاه
  • شرم داري ز گنه در گذري
    پرده عصمت خود را ندري
  • بر تو باشد نظرش بيگه و گاه
    تو کني در نظرش قصد گناه
  • بازوي عشق بر او زور آورد
    تلخي هجر در او شور آورد
  • مانده اي روي خجالت در پيش
    ديده مي بنديش از ديدن خويش
  • بنده جامي که کمين بدنه توست
    در ره عجز سرافکنده توست
  • چون مه آورده رخ اندر کمي است
    حلقه گشته به در محرمي است
  • کوه در خدمت تو بسته کمر
    کان پي زينت تو داده گهر
  • بحر هم نيز به کار تو در است
    بهر تو حيله ور و حيله گر است
  • که دهد حقه در از صدفت
    که نهد پنجه مرجان به کفت
  • از پي مطبخ تو جانوران
    گله گله به در و دشت چران
  • نيستي باد چو صاحب هوسي
    در مياويز به هر خار و خسي
  • نيستي آب چو آلوده دلي
    در مياميز به هر لاي و گلي
  • پير گفتا که چه عزت زين به
    که نيم بر در تو بالين نه
  • به ره حرص شتابنده نکرد
    به در شاه و گدا بنده نکرد
  • فارغ است از دو جهان در دو جهان
    نه عيان بسته چيزي نه نهان
  • جا گرفته به سر خشک زمين
    گشته در کوي فنا خاک نشين
  • تافته روي ز روي همه کس
    روي در روي تو آورده و بس
  • چند روزي ز قوي دينان باش
    در پي حاجت مسکينان باش
  • گر براهيمي و گر زردشتي
    روي در هم مکش از هم پشتي
  • تا تواني مگشا جيب کسان
    منگر در هنر و عيب کسان
  • زآتش تب به رخش تاب نماند
    زآبله در گل او آب نماند
  • گفت آن روز که آن غيرت حور
    ماند از آبله در عين قصور
  • نظر از جمله جهان در بستم
    فارغ از ديدن او بنشستم
  • فرخ آن کس که سرافرازي يافت
    در رهت پايه جانبازي يافت
  • روي در قاعده احسان کن
    ظاهر و باطن خود يکسان کن
  • راست رو است که سرور باشي
    در حساب از همه برتر باشي
  • گفت اي شيخ چه داري در جيب
    جيب پر زر بود از صوفي عيب
  • گفت در جيب پي توشه راه
    نيست دينار زرم جز پنجاه
  • گفت کافتاد ازين راستيم
    در کم و کاست کم و کاستيم
  • سال ديگر به جهان دست فشاند
    در پي او به حرم راحله راند
  • هست در کشمکش نفس نژند
    جامي از ناکسي خود گله مند
  • به خلاصي ز ريا خاصش کن
    حلقه کوب در اخلاصش کن
  • ور خدا خواندت از سر کن پاي
    بر هوا پا نه و در راه درآي
  • نه در آن سجده وقاري بودت
    نه به دل هوش و قراري بودت
  • ور بود همچو تويي حاضر تو
    که در آن سجده بود ناظر تو
  • دير ماند سر تو سجده شناس
    همچو در کاه سر گاو خراس
  • يکي از عشق به خوبان عرب
    يکي از سعي در اسباب طرب
  • او هم آنجا به تواضع بنشست
    گريه و آه و فغان در پيوست
  • ليک چون بر لبش آن خاص کلام
    بود در معني اخلاص تمام
  • کيست او تا دم اخلاص زند
    تا قدم در حرم خاص زند
  • دار در سايه انعام خودش
    بهره مند از کرم عام خودش
  • اي درم گرد تو بسيار شده
    دين تو در سر دينار شده
  • پنجه خود به مساحت بگشاي
    بر درم جود در راحت بگشاي
  • هر چه داري ز در و گوهر ناب
    ريز بر خاک و برآ خوش چو سحاب