167906 مورد در 0.32 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • همگي ملک شود مال توام
    دست در هم دهد آمال توام
  • خرقه فقر و فنا پوشيده
    در ره صدق و صفا کوشيده
  • گردن افراخته از طوق سگي
    کرده در راه وفا تيز تگي
  • در کمند تو فتاده ست به بند
    خالي از داغ سگانش مپسند
  • آمد از شاه تو را کن مکني
    که در آن نيست خرد را سخني
  • ما که در لجه خون افتاديم
    همه زان رخنه برون افتاديم
  • صبر کن همچو شکر با دل تنگ
    صبر کن همچو گهر در دل سنگ
  • تا به سر چرخ فلک گردان است
    صبر در وي روش مردان است
  • يافت از صبر کليم الله عون
    جامه در نيل فنا زد فرعون
  • احمد از صبر بر آزار قريش
    زهرشان ريخت در آبشخور عيش
  • شحنه اي گفت که عياري را
    مانده در حبس گرفتاري را
  • گفت جا داشت در آن محفل بيم
    زير دندان من اين درهم سيم
  • در صف جمع مهي حاضر بود
    که بدو چشم دلم ناظر بود
  • اندر آن واقعه خندان خندان
    بس که در صبر فشردم دندان
  • از در قرب تو دوري مشکل
    وز جمال تو صبوري مشکل
  • اي که از پات نيابم تا فرق
    يک سر موي نه در نعمت غرق
  • در مشامت ز دو ماشوره سيم
    مي دهد بوي خوش انفاس نسيم
  • آمد آن آينه شاهد غيب
    گر کني روي در آيينه چه عيب
  • وانچه بيرون بود از جان و تنت
    ليک در آمدن و زيستنت
  • زد حکيمي به لب دريا گام
    تا کشد تازه شکاري در دام
  • ديد مردي غم گيتي در دل
    کرده بر ساحل دريا منزل
  • به که بي ترس خوري و آشامي
    در صف بي خردان آرامي
  • بردت از همه شمشير اجل
    در ته خاک تو ماني و عمل
  • تابدت شعشعه مهر به فرق
    در عرق گردي ازان شعشعه غرق
  • ياد کن زانکه در آن روز گران
    نامه گردد ز چپ و راست پران
  • هر که در کشتي اين ترس نشست
    ترس کس کشتي او را نشکست
  • تو کيي، مؤمن واحد داني
    يا نه در شرک فرس مي راني
  • گفت اگر زانکه خداي تو يکيست
    در دلت از يکي او نه شکيست
  • ليک ترسد چو نترسد ز خداي
    هر وقت از همه کس در همه جاي
  • تيغ بيمت همه را در خون غرق
    دارد اينک اثر تيغ به فرق
  • بنده جامي که در افزايش توست
    چشم بر بخشش و بخشايش توست
  • خط ايام تو در صلح و نبرد
    منتهي گشته به اين نقطه درد
  • هست در ساحت اين بر شده کاخ
    عرصه روضه اميد فراخ
  • چون شود موج زنان قلزم جود
    در کف موج خسي را چه وجود
  • خاک تفسيده هوا آتش بار
    بادش آتش زده در هر خس و خار
  • سوسمار از تف آن در تب و تاب
    همچو ماهي که فتد دور ز آب
  • روز و شب بر در اميد نشين
    طالب دولت جاويد نشين
  • فضل او کامده در شيب و فراز
    آشنا پرور و بيگانه نواز
  • چون خليل آن خللش در دين ديد
    بر سر خوان خودش نپسنديد
  • با لبي خشک و دهان ناخورد
    روي ازان مرحله در راه آورد
  • آمد از عالم بالا به خليل
    وحي کاي در همه اخلاق جميل
  • عمر او بيشتر از هفتاد است
    که در آن معبد کفر آباد است
  • رو در آن قبله احسان آورد
    دست بگرفتش و ايمان آورد
  • مبتلاي من و ماييم هنوز
    مانده در خوف و رجاييم هنوز
  • اي در اسباب جهان پاي تو بند
    ماندن از راه بدين سلسله چند
  • غم روزيت چو در جان آويخت
    آبت از ديده و خون از دل ريخت
  • گاه گشتي به کف نفس اسير
    سر نهادي به در شاه و امير
  • همه را خوارتر از خود ديدي
    رو در ادبارتر از خود ديدي
  • پاي بالا نه ازين پايه بست
    در «توکلت علي الله » زن دست
  • در پناهندگيش يکرو باش
    رو بتاب از همه و با او باش