167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • راستي جوي که در پهلويش
    دل و جان زنده شود از بويش
  • ديده مپسند ازان نور فراز
    هستي خويش در آن نور بباز
  • بس که در مدرسه ها رنج علوم
    برد شد حاصل وي گنج علوم
  • در ره عشق نشد صاحبدل
    گوهر دل نشد او را حاصل
  • بود در صحبت وي روزي بيست
    پس همه عمر به بهروزي زيست
  • ظلمت خويش در آن نور بيافت
    بلکه خود را همگي نور شناخت
  • دل ما در رهت افتاده پريست
    که بر او باد هوا را گذريست
  • گه کشد در ته ران مرکب جم
    گه به روم آورد از هند حشم
  • گلي از باغ وفا ريخته است
    در نسيم نفس آويخته است
  • مس او به ز زر ده دهي است
    ذکر زر در ره او بيرهي است
  • در سخن نيست به زر کس محتاج
    سکه زر ز سخن يافت رواج
  • اي بسا قفل درين کاخ دو در
    که کليدش نتوان ساخت ز زر
  • لب چو ز افسون سخن آرايند
    آن گره در نفسي بگشايند
  • جلمه کردند سر اندر سر تيغ
    سر نهادند در آبشخور تيغ
  • تف بر آن طايفه مرده دلان
    در هوا و هوس افسرده دلان
  • چشم از ابهام کند چشمک زن
    فتنه در انجمن وهم فکن
  • گوش را حامله در سازد
    صدف آسا ز گهر پر سازد
  • گاه دمساز شود با ني و چنگ
    در خرابات برآرد آهنگ
  • بر دلش تازه کند عهد قديم
    سازدش در حرم لطف مقيم
  • غرق درياي تفکر شده ايم
    تک نشين چون صدف در شده ايم
  • کحل دولت ز در او جوييم
    نيست عيب از هنر او گوييم
  • گر چه بر بي هنران پرده در است
    چشم بد دور که يکسر هنر است
  • ديد در خواب که درهاي فلک
    باز کردند گروهي ز ملک
  • رو نمودند ز هر در زده صف
    هر يکي از نور نثاري بر کف
  • مژده دادند که سعدي به سحر
    سفت در حمد يکي تازه گهر
  • اي سخن را چو گهر سنجيده
    خلعت نظم در او پوشيده
  • جنبش از وي رسد اين سلسله را
    روي در وي بود اين قافله را
  • غنچه در باغ نخندد بي او
    ميوه بر شاخ نبندد بي او
  • چون نمايد به تو اين دولت روي
    رو در آن آر و به کس هيچ مگوي
  • عمر در بحث و جدل طي کرده
    پاي يکران عمل پي کرده
  • تاج عزت ز سر عزي کش
    رخت طاعت به در مولاکش
  • کرده اي روي ولي هر نفسي
    مي پزي در ره ايمان هوسي
  • تا به آمد شد خود در گروند
    بر يکي قاعده آيند و روند
  • چار فصلي که به هر سال در است
    به همين رسم و روش رهسپر است
  • شاه بيمار ز تغيير مزاج
    وان دو در کار به تدبير علاج
  • در رهت ذره ناچيز شديم
    کمتر از ذره بسي نيز شديم
  • مي کند از تو طلب قوت کار
    تا شود در طلبت کارگزار
  • شد پريشان ز دو بيني کارش
    روي در قبله وحدت دارش
  • زير اين پرده کحلي مه و سال
    مانده در تفرقه خواب و خيال
  • نيست جز در نظر خواب آلود
    جلوه گر گشته خيالي بي بود
  • در همه ساري بي وهم حلول
    سرياني نه حد فهم عقول
  • ذات ساذج چو به اوصاف و نعوت
    يافت در مرتبه علم ثبوت
  • ديد در خود همه بيش و کم را
    شد حقايق صور عالم را
  • شد ز هر عکس در آيينه ذات
    ذات يک عين ز اعيان ذوات
  • زير آن ز آب و گل و آتش و باد
    چار در خانه آغاز نهاد
  • ساخت در وي پي نيکو بختي
    از مواليد سه پايه تختي
  • ديد و دانست که موجود يکيست
    در همه شاهد و مشهود يکيست
  • عشق بحر از دلشان سر بر زد
    آتش شوق به جانشان در زد
  • پاي تا سر همگي پاي شدند
    در طلب مرحله پيماي شدند
  • گاه در تگ چو صدف جا کردند
    گه چو خس رو به کنار آوردند