167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • حرفي که به خط بد نويسي
    در وي همه عيب خود نويسي
  • در خوبي خط اگر نکوشي
    از بهر خدا ز تيز هوشي
  • کوتاهي اين بلند بنياد
    در هشتصد و نه فتاد و هشتاد
  • شد عرض ز طبع فکرت انديش
    در طول چهار مه کمابيش
  • در يک دو سه ساعتي ز هر روز
    شد طبع بر اين مراد فيروز
  • زو حقه چرخ درج در باد
    ز آوازه او زمانه پر باد
  • کين سبحه که جمله تاب و پيچ است
    هر چند که در حساب هيچ است
  • بر رخ عقل در غيب گشاد
    لوحه بر نامه لاريب نهاد
  • نقش هر لوحه ازين حرف وفاست
    طالبان را در فردوس نماست
  • خرم آن کس که ازين در چو بتافت
    بوي فردوس به فردوس شتافت
  • نيست فردوس جز اسرار شگرفت
    که بود درج در او حرف به حرف
  • هر «الف » جان عدو را خاري
    بلکه در چشم دلش مسماري
  • «ها» ش بنگر که روان کرده به جهد
    در گلوي تو دو چشمه ست ز شهد
  • نيست در گوش دل اهل نظر
    هيچ زيور به ازين عقد گهر
  • کي شود در نظر خرده شناس
    منتهي سلسله شکر و سپاس
  • هر که جاني بودش در بدني
    گر شود هر سر مويش دهني
  • نيست در رشته وحدت خم و پيچ
    همه او آمد و باقي همه هيچ
  • هست در دايره ليل و نهار
    بابي از رحمت او فصل بهار
  • دانه را در نظرش تزيين داد
    ره به دام خطرش تلقين داد
  • سوي دانه ز طمع گام نهاد
    دانه اش در دهن دام نهاد
  • ما که در ظلمت هر مشغله ايم
    طالب نور ازان مشعله ايم
  • عرش را ساق بجنبان از جاي
    در فکن پايه کرسي از پاي
  • بر خم رنگ فلک سنگ انداز
    رخنه اش در خم نيرنگ انداز
  • رفت در قافله فاقه خوشي
    صالح از قافله اش ناقه کشي
  • رخت در زاويه فقر نهاد
    داد صد تخت سليمان بر باد
  • گشته در قرب حق اند اکنون گم
    رضي الله تعالي عنهم
  • با تو آنان که در جنگ زدند
    درج ياقوت تو را سنگ زدند
  • رخنه افتاد از آن حيله گران
    در صف گهر صافي گهران
  • يعني از گوش خسان در تو ننگ
    دارد اي خواجه ازين پس لب سنگ
  • چند در حجله به تنها خفتن
    حجره از گرد فنا نارفتن
  • مهد عيسي ز سر چرخ برين
    گستران در ستم آباد زمين
  • بار دجال وشان بر خر نه
    به بيابان عدم سر در ده
  • گر چمن ز ابر کفش پر گردد
    هر گل از وي طبقي در گردد
  • خيل اعداش که بي دسترسند
    دست در هم زده يک مشت خسند
  • هست نيک و بد عالم همه پوست
    آنچه مغز است در او نام نکوست
  • کوزه از بحر چو دريوزه کند
    بحر پيداست چه در کوزه کند
  • يافته کام تو در باغ امل
    تافته جان وي از داغ اجل
  • بر سرم گوهر و در چندان ريخت
    که مرا رشته طاقت بگسيخت
  • گوش جان را صدف در کردم
    جيب دل را ز گهر پر کردم
  • هر چه زانجا گهر و در رفتم
    همه ز الماس تفکر سفتم
  • طوق گردن کن و آويزه گوش
    به دو صد عقد در آن را مفروش
  • سبحه عقد ثريا در دست
    خواست بر گوهر اين سبحه شکست
  • گر چه آن گوهر بحر کهن است
    اين نو آيين در درج سخن است
  • گر چه در سلک زمان آن پيش است
    چون درآري به شمار اين بيش است
  • اي به پهلوي تو دل در پرده
    سر ازين پرده برون ناورده
  • دل که هر سر بود آورده او
    دل در پرده بود پرده او
  • شه دگر باشد و خرگاه دگر
    ترک خرگه کن و در شاه نگر
  • بلکه ما در کف او دستخوشيم
    بسته رشته او مهره وشيم
  • گرد مسکين ز زمين چون خيزد
    گر نه در دامن باد آويزد
  • اين که در پهلوي چپ مي بيني
    به اگر پهلو از او درچيني