167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • گفتا رو رو که عشقت امروز
    در من زده آتشي جهانسوز
  • باشد ز نخست روي عاشق
    در هر چه به طبع اوست لايق
  • گفت اين دل و دين ز دست داده
    در ورطه عشق ما فتاده
  • من در صدد زوال بي او
    ناچيزتر از خيال بي او
  • چون وعده دوست را به سر برد
    بار خود ازان زمين به در برد
  • ناگه گله اي ز آهوان ديد
    و او را چو شبان در آن ميان ديد
  • حرفي که کشند روز در سلک
    تکرار شبش همي کند ملک
  • کان حله نشين عرابي راد
    در ربع و دمن رئيس و استاد
  • يکچند چو در ديار خود بود
    مشغول به کار و بار خود بود
  • نه کوه گذاشت ني در و دشت
    بر هر جايي چو باد بگذشت
  • کردش چو نگاه در پس پشت
    بر ريگ نوشته ديد از انگشت
  • سايه نه که شعله هاي سوزان
    شد در دل و جانشان فروزان
  • در هر گامي که مي نهادند
    صد چشمه ز چشم مي گشادند
  • در هر قدمي که مي بريدند
    صد ناله ز درد مي کشيدند
  • وحش در و دشت از فغانشان
    از گرد به فرق خاکپاشان
  • چاک افکندند در دل خاک
    جا کرد به خاک با دل چاک
  • در پرتو آن مزار پر نور
    گشتند ددان ز خوي بد دور
  • مجنون که به خاک در نهان شد
    گنج کرم همه جهان شد
  • هر کس ز غمي فتاده در رنج
    زد دست طلب به پاي آن گنج
  • روي همه در خظيره اش بود
    چشم همه بر ذخيره اش بود
  • در اول اگر چه داشت ميلي
    با جرعه کشي ز جام ليلي
  • ليلي طلبي او در اين جوش
    بر شاهد عشق بود روپوش
  • بر من چو در خطاب بگشود
    با من جز ازين عتاب ننمود
  • چون ني گردد در آن نشيمن
    از ناوک غم هزار روزن
  • گرديم به هم در آن مواقف
    هر يک ز حريف خويش واقف
  • آن کيست که در جهان چنين نيست
    وز فرقت دوستان حزين نيست
  • ليلي چو ز داغ مرگ مجنون
    چون لاله نشست غرقه در خون
  • افتاد در آن کشاکش درد
    از راحت خواب و لذت خورد
  • خوش بود وفا سپردن از تو
    در مهر قدم فشردن از تو
  • وصلش کاينجام دست ازان بست
    باشد که در آن جهان دهد دست
  • رز کرده گهي ز شاخ انگور
    عقد در ناب و ساعد حور
  • تا حشر که در وفاش خيزم
    آسوده ز خاک پاش خيزم
  • از آه به سينه چاک مي زد
    بر خويش در هلاک مي زد
  • در سنگ زدن چو گرم گشتي
    سنگ از گرميش نرم گشتي
  • ايشان بستند رخت ازين حي
    ما نيز روانه ايم در پي
  • آن نور نهفته در گل توست
    تابنده ز مشرق دل توست
  • چون روزنه را به گل ببستي
    در ظلمت آب و گل نشستي
  • خوش آنکه شوي ز پاي تا فرق
    چون ذره در آفتاب خود غرق
  • گيتي که نشيمن زوال است
    آسوده دلي در او محال است
  • ماتمکده ايست تيره و تنگ
    در وي ز وفا نه بوي ني رنگ
  • گردون که حواله گاه عامه ست
    در ماتم خود کبود جامه ست
  • روزي دو سه گر شوند ناکام
    در طينت تو به يکدگر رام
  • زيرک مرغي که پر نينداخت
    در حلقه دام کار خود ساخت
  • معشوقه گرفته در بغل ني
    جز حسرت و درد ازو به دل ني
  • معشوق ازل که در بر توست
    آيينه طلب ز جوهر توست
  • در هر چه زني به غير خود چنگ
    بر آينه تو گردد آن زنگ
  • قدوه ز مقيم آن حرم کن
    سر در ره اقتدا قدم کن
  • در طبع تو گر قبول پند است
    اين پند که گفته شد بسنده ست
  • بر نغمه او سماع جان ها
    در جنبش ازو همه روان ها
  • فرزند به صورت ار چه زشت است
    در چشم پدر نکو سرشت است