167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • انگشت به نبضش ار نهادي
    چون شمع آتش در آن فتادي
  • آهي که به سينه اش گره بود
    در خرمن صبر شعله نه بود
  • در ماتم شو ز سينه بگشاد
    واندوه نهان به باد بر داد
  • در گريه چو دوست دوست گفتي
    درها به فراق دوست سفتي
  • در روز به درد و سوز مي بود
    با آه جهان فروز مي بود
  • چون يافت خبر ز مردن شوي
    آورد به سوي کوه و در روي
  • خاري که فتاده در رهت بود
    ضربت زن جان آگهت بود
  • گردم هر روز در دياري
    باشم هر شب به کنج غاري
  • در چشم من است آنکه روزي
    سر بر زندم ز سينه سوزي
  • در حسرت آن غزال سرمست
    از جيب هوس برون کنم دست
  • آهويي را کشم در آغوش
    هويي زنم و ز من رود هوش
  • زان آهوي شوخ در غرامت
    من باشم و گور تا قيامت
  • مه در مهد است و پاسباني ني
    گل نوعهد و غم خزاني ني
  • پهلوش ز سختي زمين ريش
    در ناله ز دست پهلوي خويش
  • چون در ره پردلي زني تگ
    با شيري تو عسس کم از سگ
  • بس گمشده در شبان تاري
    کز بانگ خودت به منزل آري
  • از بس که سبکروي کني ساز
    ماند ز تو سايه در قفا باز
  • شير از تو شنيد مکر و دستان
    از بيم خزيد در نيستان
  • بندم به دم تو ز اشک گوهر
    کان حلقه زده بسي بر آن در
  • هستي القصه پاي تا فرق
    در نور جمال يار من غرق
  • بي خوابي من به خاک و خواري
    دور از در او به خاطر آري
  • عمري ز در تو دور بودم
    دمساز گوزن و گور بودم
  • بر شير شکسته پاي در سنگ
    صد زخم رسد ز روبه لنگ
  • در بيشه تو مقام گيرم
    وز وصل تو صيد کام گيرم
  • سرگشته در آن ديار مي گشت
    وآشفته و بي قرار مي گشت
  • گفت اي ز تو در سيه گليمي
    روشن شده آتش کليمي
  • هر کوه ز مقدم تو طوري
    در طور ز آتش تو نوري
  • هر گه سنگي به زور بازو
    در کفه آن کني ترازو
  • بگشاي به کوي ليلي ام در
    دزديده به سوي ليلي ام بر
  • زين گله که جان فداي آنم
    يک پوست بکش در استخوانم
  • بگشاد شبان لب ترحم
    گفت اي شده در هواي دل گم
  • آورد به سوي او يکي پوست
    کين پرده توست تا در دوست
  • اين را در پوش و شاد و خندان
    مي رقص ميان گوسنفدان
  • حال تو در آن ميان نداند
    وز کف به تو راحتي رساند
  • گر قصه آن رسد به قاقم
    در خود کشد از خجالتش دم
  • دامان تو در کفم محال است
    گر نغلطم امشب اين خيال است
  • مستان که به شب خيال بينند
    در خواب دو صد محال بينند
  • خوابي که در او رخ تو بينم
    با تو به فراغ دل نشينم
  • کان خورده چو دف طپانچه بر پوست
    در ناله ز دست فرقت دوست
  • در حال دلم نظاره اي کن
    مردم ز فراق چاره اي کن
  • هر کس که بود در آن حوالي
    از سفره رزق دست خالي
  • کفليز به کف طعام سنجد
    در کاسه هر کس آنچه گنجد
  • چون شادي کاسه اش ز سر رفت
    وان خرميش ز دل به در رفت
  • در هر منزل که جاي بودش
    بر تابه گرم پاي بودش
  • ناگاه بديد قومي از دور
    زيشان در و دشت گشته معمور
  • کردند به يک زمان در آن جاي
    صد خيمه و بارگاه بر پاي
  • در پاي کشان ز ناز دامان
    گشتند به سوي او خرامان
  • هر راز کهن که بود گفتند
    هر در سخن که بود سفتند
  • در وقت وداع کاندرين باغ
    کس سوخته دل مباد ازين داغ
  • چشمي به زمين به سان انجم
    در پرتو آفتاب خود گم