نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
با محمل او مقابل افتاد
زان جا هوسيش
در
دل افتاد
چون بود ز چاره راي او سست
در
چاره گري ميانچيي جست
هر چيز طلب کني بيارم
در
پاي تو ريزم آنچه دارم
با او ز دگر کسان يگانه
اين راز نهاد
در
ميانه
مجنون چو ازين خبر برد بوي
در
آرزوي دگر کند روي
ما هم برهيم
در
ميانه
از گفت و شنيد اين فسانه
دادند به خواستگار پيغام
تا
در
پي اين غرض زند گام
شد خوش کش ازان حواله بهر است
غافل که
در
آن نهان چه زهر است
ليلي به هزار عز و تمکين
در
مسند ناز يافت تسکين
آورد چو ماه
در
زمين رو
نگشاد گره ز طاق ابرو
چون گفتندي که ليلي آنجاست
در
سايه آن گرفته ماء/واست
گفتا بيزم به هر زمين خاک
تا بو که بيابم آن
در
پاک
ور ني که گهر به خاک ديده ست
وان دانه
در
ز خاک چيده ست
تو ليلي گو چو
در
مکنون
واو بسته زبان ز نام مجنون
دامن چو نهاد
در
کف خار
تو نيز همش به خار بگذار
در
يک موزه دو پا که ديده ست
يک خانه دو کدخدا که ديده ست
در
خاک شده ز خون دل گل
گرديد چو مرغ نيم بسمل
کو آنکه به هم نشسته بوديم
در
بر رخ باد بسته بوديم
زان پيش که
در
غمت بميرد
وز وصل تو بهره بر نگيرد
با وي همه وحش رام گشتند
در
انس به وي تمام گشتند
در
هر منزل که مي زنم گام
زان گام وصال او بود کام
امروز که نوبت وصال است
جانم ز فراق
در
وبال است
گفتا کاينها طعام من نيست
در
خورد گلو و کام من نيست
در
چاشتگهان طعامش اين بود
شب هم چو رسيد شامش اين بود
کردم به طلب همه جهان طي
در
دستم ازو نه پاي ني پي
برجست به فرق خاک ده روفت
تا خواجه و
در
بر او فرو کوفت
از ناله او که دردناک است
در
سينه من هزار چاک است
زين پيش به يک دو روز بازي
در
شيوه صيد حيله سازي
معلوم نشد که حال او چيست
در
چنگل باز مرد يا زيست
ني
در
ره ما ز هجر خاري
نه بر رخ ما ز غم غباري
ميوه به زمين فتاده
در
باغ
زان به که به غارتش برد زاغ
کان از صدف شرف مهين
در
وان نه صدف از فروغ او پر
يعني جفت مهي چو خود طاق
مشهور به نيکويي
در
آفاق
با صحبت وي گرفت آرام
وز لب شکرش نهاد
در
کام
تدبير نيافت غير ازين هيچ
کان قصه درد پيچ
در
پيچ
اي جسته ز محرمان خود دور
از تيزتکيت
در
حسد گور
کن تيز سوي من اين تک و تاز
در
گور حسد آتش انداز
وز خانه نهم چو پاي بيرون
گويد که ز
در
مياي بيرون
کز کلبه غم به کوي هجران
در
شهر بلا ز ملک حرمان
ليلي گفتا که
در
چه کار است
گفتا که ز درد عشق زار است
ليلي گفتا که اي خردمند
داني که به عشق کيست
در
بند
در
خواب نه ليک چشم بسته
بيدار ولي ز خويش رسته
مستغرق بحر عشق گشته
وز هر چه نه عشق
در
گذشته
کرد آن اثري
در
او سرانجام
وآمد به خود از سماع آن نام
اينک به کف نيازم اکنون
از وي رقمي چو
در
مکنون
کين نامه ز غنچه مراد است
زو
در
دل تنگ صد گشاد است
اي روي ز من نهفته چون گنج
در
دامن ديگران گهرسنج
خضر است بلي به چشمه
در
خور
گو تشنه بمير صد سکندر
زانجير بن ار جدا شود زاغ
صد مرغ دگر ستاده
در
باغ
وصلي که
در
آن نه يار يار است
بر عاشق ازان هزار بار است
صفحه قبل
1
...
2678
2679
2680
2681
2682
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن