167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • با محمل او مقابل افتاد
    زان جا هوسيش در دل افتاد
  • چون بود ز چاره راي او سست
    در چاره گري ميانچيي جست
  • هر چيز طلب کني بيارم
    در پاي تو ريزم آنچه دارم
  • با او ز دگر کسان يگانه
    اين راز نهاد در ميانه
  • مجنون چو ازين خبر برد بوي
    در آرزوي دگر کند روي
  • ما هم برهيم در ميانه
    از گفت و شنيد اين فسانه
  • دادند به خواستگار پيغام
    تا در پي اين غرض زند گام
  • شد خوش کش ازان حواله بهر است
    غافل که در آن نهان چه زهر است
  • ليلي به هزار عز و تمکين
    در مسند ناز يافت تسکين
  • آورد چو ماه در زمين رو
    نگشاد گره ز طاق ابرو
  • چون گفتندي که ليلي آنجاست
    در سايه آن گرفته ماء/واست
  • گفتا بيزم به هر زمين خاک
    تا بو که بيابم آن در پاک
  • ور ني که گهر به خاک ديده ست
    وان دانه در ز خاک چيده ست
  • تو ليلي گو چو در مکنون
    واو بسته زبان ز نام مجنون
  • دامن چو نهاد در کف خار
    تو نيز همش به خار بگذار
  • در يک موزه دو پا که ديده ست
    يک خانه دو کدخدا که ديده ست
  • در خاک شده ز خون دل گل
    گرديد چو مرغ نيم بسمل
  • کو آنکه به هم نشسته بوديم
    در بر رخ باد بسته بوديم
  • زان پيش که در غمت بميرد
    وز وصل تو بهره بر نگيرد
  • با وي همه وحش رام گشتند
    در انس به وي تمام گشتند
  • در هر منزل که مي زنم گام
    زان گام وصال او بود کام
  • امروز که نوبت وصال است
    جانم ز فراق در وبال است
  • گفتا کاينها طعام من نيست
    در خورد گلو و کام من نيست
  • در چاشتگهان طعامش اين بود
    شب هم چو رسيد شامش اين بود
  • کردم به طلب همه جهان طي
    در دستم ازو نه پاي ني پي
  • برجست به فرق خاک ده روفت
    تا خواجه و در بر او فرو کوفت
  • از ناله او که دردناک است
    در سينه من هزار چاک است
  • زين پيش به يک دو روز بازي
    در شيوه صيد حيله سازي
  • معلوم نشد که حال او چيست
    در چنگل باز مرد يا زيست
  • ني در ره ما ز هجر خاري
    نه بر رخ ما ز غم غباري
  • ميوه به زمين فتاده در باغ
    زان به که به غارتش برد زاغ
  • کان از صدف شرف مهين در
    وان نه صدف از فروغ او پر
  • يعني جفت مهي چو خود طاق
    مشهور به نيکويي در آفاق
  • با صحبت وي گرفت آرام
    وز لب شکرش نهاد در کام
  • تدبير نيافت غير ازين هيچ
    کان قصه درد پيچ در پيچ
  • اي جسته ز محرمان خود دور
    از تيزتکيت در حسد گور
  • کن تيز سوي من اين تک و تاز
    در گور حسد آتش انداز
  • وز خانه نهم چو پاي بيرون
    گويد که ز در مياي بيرون
  • کز کلبه غم به کوي هجران
    در شهر بلا ز ملک حرمان
  • ليلي گفتا که در چه کار است
    گفتا که ز درد عشق زار است
  • ليلي گفتا که اي خردمند
    داني که به عشق کيست در بند
  • در خواب نه ليک چشم بسته
    بيدار ولي ز خويش رسته
  • مستغرق بحر عشق گشته
    وز هر چه نه عشق در گذشته
  • کرد آن اثري در او سرانجام
    وآمد به خود از سماع آن نام
  • اينک به کف نيازم اکنون
    از وي رقمي چو در مکنون
  • کين نامه ز غنچه مراد است
    زو در دل تنگ صد گشاد است
  • اي روي ز من نهفته چون گنج
    در دامن ديگران گهرسنج
  • خضر است بلي به چشمه در خور
    گو تشنه بمير صد سکندر
  • زانجير بن ار جدا شود زاغ
    صد مرغ دگر ستاده در باغ
  • وصلي که در آن نه يار يار است
    بر عاشق ازان هزار بار است