167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • يک وجود است و کمالش بي شمار
    در دو عالم آن يکي را مي شمار
  • فرد مطلق شد مقيد در ظهور
    گاه ظلمت مي نمايد گاه نور
  • در دو عالم جز يکي موجود نيست
    ور تو گوئي هست آن مقصود نيست
  • نقش اعيانند و موم آنجا وجود
    در وجود عام نقاشي نمود
  • خاص و عام اين دو دونوعند از وجود
    در ظهور آن يک، دويي ما را نمود
  • نقش با نقاش خوش پيوسته اند
    در ازل اين عهد با هم بسته اند
  • در همه آئينه اي او را نگر
    بلکه هر آئينه اي او وا نگر
  • مظهرش اين است مظهر همچنين
    آن يکي در هر يکي روشن ببين
  • عين ما در علم او عين وي است
    علم عالم بي وجودش لاشيي است
  • در محيط علم اعيان چون حباب
    نقش بسته صورت اسما بر آب
  • چشمم از نور ولايت روشن است
    در ولايت آن ولايت با من است
  • با ولايت هر که او همدم بود
    در ولايت صاحب اعظم بود
  • در ولايت هر چه بيني او بود
    لاجرم عالم همه نيکو بود
  • هر که را باشد ولايت از خدا
    در ولايت باشد او از اوليا
  • اسم حق باشد ولي در شرع و دين
    هم ولايت وصف او باشد يقين
  • شد نبوت ختم اما جاودان
    باشد اين حکم ولايت در ميان
  • از سه نقطه يک الف ظاهر شده
    در حروف آن يک الف ناظر شده
  • سه نقط در يک الف چون نقش بست
    آن الف بر اول دفتر نشست
  • مايي ما در ميان برزخ نمود
    ورنه بي ما اين دويي هرگز نبود
  • برزخ ما در ميان پامال شد
    ماضي و مستقبل ما حال شد
  • گر به هستي آيي اينجا نيستي
    کوش تا در راه هستي نيستي
  • ملک توحيد از دويي بر هم مزن
    از دويي در حضرت او دم مزن
  • اسم اعظم در همه عالم يکي است
    وحدت اسم و مسما بي شکي است
  • حضرتي ديگر بود غيب مضاف
    در ميان هر دو حضرت بي خلاف
  • چار حضرت در يکي حضرت نگر
    تا ببيني پنج حضرت اي پسر