نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
هفت اورنگ جامي
در
فکر عطاي او فرو ماند
طياره به گله پدر راند
آورد و به صيد پيشه بسپرد
پا
در
ره عذر خواهي افشرد
کين صيد که سوي اوت ميلي ست
در
گردن و چشم همچو ليلي ست
پشمين رسنش ز سر به
در
کرد
وز ساعد خويش طوق زر کرد
در
وادي جست و جو کليمي
از پشم سيه به بر گليمي
اين بوي ز منزل که دارند
شب پيش
در
که مي گذارند
بي خود به زمين فتاد تا دير
در
بي خودي ايستاد تا دير
وآخر که به هوشياري آمد
در
پيش شبان به زاري آمد
گفتا که کنون خوش است
در
حي
کس نيست به گرد خيمه وي
هر چند برون بود ز امکان
در
زير گليم طبل پنهان
در
هر قدمي که پيش مي رفت
اندک اندک ز خويش مي رفت
بيرون از
در
چه ديد مجنون
افتاده ز عقل و هوش بيرون
زان خواب گران به هوشش آورد
در
غلغله و خروشش آورد
آن گفت
در
آتشم ز دوري
اين گفت که پيشه کن صبوري
ناگاه ز راه
در
نيايند
وان دلشده را به سر نيايند
گفت اي ز ميان عاشقان فرد
در
راه وفا به جان جوانمرد
از سوز دل است
در
سخن شور
وز شعله عشق بر فلک نور
در
فرقت او نسيب مي خواند
وز هر مژه سيل اشک مي راند
مي کرد ز اشک و نظم خود پر
دامن ز عقيق و مجلس از
در
در
راه به واديي فتادم
کز بيم عنان ز دست دادم
بگشاد ز پاش حلقه دام
بگذاشت که
در
چرا زند گام
اين گفت و فتاد صيد ديگر
در
دام وي از نخست بهتر
زان گفت و شنو
در
آن زمينم
گشت از سخنان او يقينم
يا خود زرهي نهفته
در
زنگ
پوشيده ز سبزه بر بدن تنگ
تا تير سحاب و ناوک برق
در
سينه و تن نگرددش غرق
تا پي
در
پي شکار بيني
وانگه به فراغ دل نشيني
ز آوازه نکته هاي چون
در
کرد انجمن زمانه را پر
از موي به فرق چتر شاهي
وز تن چو خليفه
در
سياهي
در
کوه و کمر کمر فکندم
تا بهر کسي کمر نبندم
در
پيچش مار مهره مي سفت
از گوهر اشک خويش و مي گفت
در
مذهب آن که نکته دان است
اين بند گران جزاي آنست
از گفت و شنيد لب فرو بست
در
زاويه اي خموش بنشست
هر بيت ازان چو خانه پر
زاشک چو گهر سرشک چون
در
هر کوه گران
در
آن تنوره
ريزان از هم چو سنگ نوره
هر چشمه به کوه
در
خروشان
سنگين ديگي پر آب خوشان
بيچاره پلنگ از تف و تاب
در
پاي درخت سايه ناياب
مجنون رميده
در
چنين روز
انگشت شده ز بس تف و سوز
پرسيد
در
آن ميان ز خيلي
گفتا ليلي و آل ليلي
گفتي که چه حاجتش به محمل
اين بس که مرا نشسته
در
دل
گردم فارغ ز هوش و تمييز
در
پرتو آن چو ذره ناچيز
وز روي چو زر به زر گرفتي
وز هر مژه
در
گهر گرفتي
گر يار به وصل
در
نسازد
با او به خيال عشق بازد
جامي بنگر که
در
چه کاري
وز دوست به دست خود چه داري
چون پي به حريم خانه آورد
رو
در
ره آن يگانه آورد
ليلي به طواف خانه
در
گرد
مجنون ز قفاش سينه پر درد
آن تيغ به دست
در
منا تيز
وين بانگ زده که خون من ريز
آن راند به سوز و درد محمل
وين ماند ز گريه پاي
در
گل
زان شد محمل چو نافه پر مشک
وين را
در
تن چو نافه خون خشک
آن تشنه لبم که
در
بيابان
هر سو شدم آبجو شتابان
ترسيد کزان گروه بي باک
در
همرهيش به جان فتد چاک
صفحه قبل
1
...
2677
2678
2679
2680
2681
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن