167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • در فکر عطاي او فرو ماند
    طياره به گله پدر راند
  • آورد و به صيد پيشه بسپرد
    پا در ره عذر خواهي افشرد
  • کين صيد که سوي اوت ميلي ست
    در گردن و چشم همچو ليلي ست
  • پشمين رسنش ز سر به در کرد
    وز ساعد خويش طوق زر کرد
  • در وادي جست و جو کليمي
    از پشم سيه به بر گليمي
  • اين بوي ز منزل که دارند
    شب پيش در که مي گذارند
  • بي خود به زمين فتاد تا دير
    در بي خودي ايستاد تا دير
  • وآخر که به هوشياري آمد
    در پيش شبان به زاري آمد
  • گفتا که کنون خوش است در حي
    کس نيست به گرد خيمه وي
  • هر چند برون بود ز امکان
    در زير گليم طبل پنهان
  • در هر قدمي که پيش مي رفت
    اندک اندک ز خويش مي رفت
  • بيرون از در چه ديد مجنون
    افتاده ز عقل و هوش بيرون
  • زان خواب گران به هوشش آورد
    در غلغله و خروشش آورد
  • آن گفت در آتشم ز دوري
    اين گفت که پيشه کن صبوري
  • ناگاه ز راه در نيايند
    وان دلشده را به سر نيايند
  • گفت اي ز ميان عاشقان فرد
    در راه وفا به جان جوانمرد
  • از سوز دل است در سخن شور
    وز شعله عشق بر فلک نور
  • در فرقت او نسيب مي خواند
    وز هر مژه سيل اشک مي راند
  • مي کرد ز اشک و نظم خود پر
    دامن ز عقيق و مجلس از در
  • در راه به واديي فتادم
    کز بيم عنان ز دست دادم
  • بگشاد ز پاش حلقه دام
    بگذاشت که در چرا زند گام
  • اين گفت و فتاد صيد ديگر
    در دام وي از نخست بهتر
  • زان گفت و شنو در آن زمينم
    گشت از سخنان او يقينم
  • يا خود زرهي نهفته در زنگ
    پوشيده ز سبزه بر بدن تنگ
  • تا تير سحاب و ناوک برق
    در سينه و تن نگرددش غرق
  • تا پي در پي شکار بيني
    وانگه به فراغ دل نشيني
  • ز آوازه نکته هاي چون در
    کرد انجمن زمانه را پر
  • از موي به فرق چتر شاهي
    وز تن چو خليفه در سياهي
  • در کوه و کمر کمر فکندم
    تا بهر کسي کمر نبندم
  • در پيچش مار مهره مي سفت
    از گوهر اشک خويش و مي گفت
  • در مذهب آن که نکته دان است
    اين بند گران جزاي آنست
  • از گفت و شنيد لب فرو بست
    در زاويه اي خموش بنشست
  • هر بيت ازان چو خانه پر
    زاشک چو گهر سرشک چون در
  • هر کوه گران در آن تنوره
    ريزان از هم چو سنگ نوره
  • هر چشمه به کوه در خروشان
    سنگين ديگي پر آب خوشان
  • بيچاره پلنگ از تف و تاب
    در پاي درخت سايه ناياب
  • مجنون رميده در چنين روز
    انگشت شده ز بس تف و سوز
  • پرسيد در آن ميان ز خيلي
    گفتا ليلي و آل ليلي
  • گفتي که چه حاجتش به محمل
    اين بس که مرا نشسته در دل
  • گردم فارغ ز هوش و تمييز
    در پرتو آن چو ذره ناچيز
  • وز روي چو زر به زر گرفتي
    وز هر مژه در گهر گرفتي
  • گر يار به وصل در نسازد
    با او به خيال عشق بازد
  • جامي بنگر که در چه کاري
    وز دوست به دست خود چه داري
  • چون پي به حريم خانه آورد
    رو در ره آن يگانه آورد
  • ليلي به طواف خانه در گرد
    مجنون ز قفاش سينه پر درد
  • آن تيغ به دست در منا تيز
    وين بانگ زده که خون من ريز
  • آن راند به سوز و درد محمل
    وين ماند ز گريه پاي در گل
  • زان شد محمل چو نافه پر مشک
    وين را در تن چو نافه خون خشک
  • آن تشنه لبم که در بيابان
    هر سو شدم آبجو شتابان
  • ترسيد کزان گروه بي باک
    در همرهيش به جان فتد چاک