167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • در جمله جهان يک انجمن نيست
    کافسانه سراي اين سخن نيست
  • نامش که به سان جان نهان بود
    در سينه من به جاي جان بود
  • بي حلقه زدن ز در درآيد
    پايش شکنم به سر درآيد
  • گر در بندم درآيد از بام
    صبحش رانم قدم زند شام
  • ليلي چو درون جان نهد پاي
    در زاويه دلم کند جاي
  • کان پي سپر سپاه اندوه
    در سيل بلا ستاده چون کوه
  • سرگشته چو گردباد در دشت
    با باد به سان گرد مي گشت
  • جز بر در او نبايدم جاي
    گر جا ندهند واي من واي
  • ليلي که به غم فروخت جانم
    آنيست در او که سوخت جانم
  • از بهر زني نه سر نه انجام
    در مرحله طلب نهد گام
  • بس باشدم اينقدر که گاهي
    از دور کنم در او نگاهي
  • گفتند در اين سراچه پست
    بالا نرود صدا ز يک دست
  • طاقي که تو را به هر رواق است
    در هر دهني به نام طاق است
  • در طاق جمال ها نهفته ست
    آيينه آن جمال جفت است
  • در پرده تو را خجسته ماهيست
    کز چشم دلت بدو نگاهيست
  • آن در تن او به جاي دل سنگ
    از وي تا دل هزار فرسنگ
  • از تيرگي درون خود غرق
    در آب سياه پاي تا فرق
  • گر اين طلب از نخست بودي
    در کيش خرد درست بودي
  • يک گوش نماند در جهان باز
    خالي ز سماع اين سرآواز
  • آتش که بود مفيض انوار
    بر کوه بلند در شب تار
  • خيزيد و در طلب ببنديد
    زين گفت و شنود لب ببنديد
  • من مشتکيم کنون ز يک مشت
    زان در ندهم به بار او پشت
  • کان دم که ز گريه چشم مجنون
    دور از ليلي نشست در خون
  • بر حال ويش ترحم آمد
    گريان شد و در تکلم آمد
  • زين حرف که مي کشي به انگشت
    کامت ننهد حريف در مشت
  • در خور باشي به وصل آن ماه
    لايق گردي به يار دلخواه
  • آشفتگي از سرش به در شد
    بين شيشه شکن که شيشه گر شد
  • صد قصه نو و کهن در انداخت
    وآخر ز غرض سخن درانداخت
  • تا در نظرت به پاي ريزم
    وانهات به زير پاي ريزم
  • پوشم تن آن عروس چالاک
    در پرده خون و حجله خاک
  • بادي که ز ناي جهان خيزد
    در ديده عقل خاک بيزد
  • زان عکس کسي که دور ماند
    در ظلمت شب ز نور ماند
  • چندانکه به طرف جوي يک بار
    مرغي بنهد در آب منقار
  • بر من در مرحمت گشايند
    وز دور رخش به من نمايند
  • مجنون نه به يار خود رسيدن
    ني در همه عمر اميد ديدن
  • نوميد دليش رنجه در بر
    مي زد چو چنار پنجه بر سر
  • چون آهوي دام جسته بگذشت
    زان مردم و رو نهاد در دشت
  • جا قله کوه خاره مي کرد
    در هر طرفي نظاره مي کرد
  • ديده به ديار ليلي افکند
    در کوزه ز گريه سيلي افکند
  • کشتي ست در آب ربع مسکون
    تو تيري و بادبانت گردون
  • گر از در اوست بر سرم ريز
    چون سرمه به ديده ترم ريز
  • از دور که مي کند نگاهش
    در طوف به گرد خيمه گاهش
  • گاهي که بود به هودجش جاي
    در راه طلب که مي نهد پاي
  • روزي که قدم نهد به محمل
    ز آب مژه کيست مانده در گل
  • ليکن بکن اينقدر که باري
    در دامن کوه و کنج غاري
  • مي کرد به دام و دد نگاهي
    در سينه همي کشيد آهي
  • در پهلوي او به لطف جا کن
    دست ستمت ازو جدا کن
  • خنجر چو قلم گرفته در مشت
    کم زن رقمش به تخته پشت
  • هر کس که به گرد ران برد دست
    در پهلوي آتش گردني هست
  • مجنون که نه جامه داشت در بر
    ني بار عمامه نيز بر سر