167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • زين عشق کسي که بي نصيب است
    در انجمن جهان غريب است
  • هر چند که پيش ازين دو استاد
    در ملک سخن بلند بنياد
  • آن کنده ز نظم نقش در سنگ
    وين داده به حسن صنعتش رنگ
  • ساقي بده آن مي چو خورشيد
    در جام جهان نماي جمشيد
  • در پنجه مرگ روبهي کرد
    قالب به مصاف او تهي کرد
  • شد در کف عجز نرم چون موم
    جان داد ز ملک و مال محروم
  • بر دست بود بلي ده انگشت
    در قوت حمله جمله يک پشت
  • نه در جگرش ز عشق تابي
    نه بر مژه اش ز شوق آبي
  • غافل که چه بر سرش نوشتند
    در آب و گلش چه تخم کشتند
  • شاخي کش از آب و خاک خيزد
    در دامن او چه ميوه ريزد
  • هر لحظه کند به ياري آهنگ
    در دامن دلبري زند چنگ
  • گر در همه جا به جان خريدار
    تا خود به کجا شود گرفتار
  • از گردن و موي او مثالي
    طالع شده در شفق هلالي
  • ماهي نه که روشن آفتابي
    در هر دل ازو فتاده تابي
  • دستوري چون به سوي او راند
    در ساحت او شتر بخواباند
  • دزديده به روي او نظر کرد
    در جان وي آن نظر اثر کرد
  • خندان خندان شکر شکن شد
    با او به کرشمه در سخن شد
  • کاي دل کم يار بي وفا گير
    در زاويه فراغ جاگير
  • آن کس که چو گل دو روي باشد
    در وي ز وفا چه بوي باشد
  • مي راند در آرزوي ليلي
    تا سر برزد به کوي ليلي
  • آهو چشمي که گويي آهو
    چشمش به نظاره دوخت در رو
  • آن ناقه به جاي خويشتن راند
    وين پاي شکسته در وطن ماند
  • گويي که ز بسترش به هر بار
    در پهلو همي خليد صد خار
  • ور بنشستي سر به زانو
    آورده در آن دو آينه رو
  • بر دور افق کشيده خود را
    در کام گرفته نيک و بد را
  • داغي که مراست در دل از وي
    رنجي که مراست حاصل از وي
  • در دل غم آنکه شب چه زايد
    چون روز شود چه رو نمايد
  • در خيمه چو سايه چون نه ره داشت
    از دور زمام خود نگه داشت
  • کاي قبله نور و حجله حور
    در سايه ات آفتاب مستور
  • در پيچش کار من چه کوشي
    وز من رخ يار من چه پوشي
  • من از غمش اينچنين در آتش
    او خرم و شادکام و دلخوش
  • قيس ار چه نشد بلند آواز
    در خيمه شيد ليلي آن راز
  • دردي که تو را نشسته در دل
    يا کرده به سينه تو منزل
  • قيس و سخنان خنده انگيز
    ليلي و ز خنده در شکر ريز
  • آن بر سر صدر ناز بنشست
    وين در صف عاشقي کمر بست
  • چون مي که نخست جز خوشي نيست
    يک ذره در او مشوشي نيست
  • مي رفت چو باد تيز در دشت
    چون آب ستاده باز مي گشت
  • شد در ره او به فرق پويان
    با خويشتن اين سرود گويان
  • از عشوه کشيده زلف بر رو
    وز ناز فکند چين در ابرو
  • با هر که نه قيس خنده آميز
    با هر که نه قيس در شکر ريز
  • رو در همه بود و پشت با او
    خوش با همه و درشت با او
  • شد در رخ او ز لطف خندان
    گفت اي شه خيل دردمندان
  • ما هر دو دو يار مهربانيم
    وز زخمه عشق در فغانيم
  • چين در ابرو اگر فکندم
    تا ظن نبري که کين پسندم
  • بر خاک چو سايه بي خود افتاد
    در سايه آن سهي قد افتاد
  • وآخر در لطف باز کردي
    صد عشوه و ناز ساز کردي
  • ني در شب غم اميدي او را
    ني از لب کس نويدي او را
  • ليلي چو کمر به عهد دربست
    در مهد وفا به عهد بنشست
  • در پيش رهي گرفت باريک
    مي کرد کران ز دور و نزديک
  • بنهاد به طوق يار گردن
    در چيد ز دست غير دامن