167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • جمالش ديده ام در هر خيالي
    خيالش بين که دارد خوش جمالي
  • مرا چون ذوق مي بخشد خيالش
    از او خالي نيم در هيچ حالي
  • نقد دل در آتش عشقش گداخت
    زر گدازي مي کنم آري بلي
  • کار من در عشق جانبازي بود
    نيک بازي مي کنم آري بلي
  • ره سني گزين که مذهب ماست
    ورنه گم گشته اي و در خللي
  • نعمت الله را مشو منکر
    ور شوي کافري و در خللي
  • سيد ملک نعمت اللهم
    با چنين بنده اي چه در جدلي
  • به هر چه مي نگرم نور اوست در نظرم
    تو ميل مذهب ما کن مباش معتزلي
  • ببين در آينه ما به ديده سيد
    که تا عيان بنمايد بتو خفي و جلي
  • چشم ما بحر در نظر دارد
    کرده هر گوشه اي روان سيلي
  • در همه کوي خرابات مغان نتوان يافت
    دردمندي چو من عاشق دردآشامي
  • در نظر نقش خيال رخ و زلفش دارم
    زان نظر صبح خوشي دارم و نيکو شامي
  • قدمي نه که به مقصود رسي در ره ما
    زانکه محروم نشد هر که بيامد گامي
  • گاه در يزد يار خود مي جوي
    باش با يار کان کرماني
  • بزن شمشير مردانه بگير اقليم شاهانه
    بيا بر تخت دل بنشين که در عالم تو سلطاني
  • در خرابات عشق مستان را
    کفر و ايمان يکي است تا داني
  • روي خود را در آينه بنگر
    دو مگو کان يکي است تا داني
  • نعمت الله در همه عالم
    نزد رندان يکي است تا داني
  • در وجود آن يکي است تا داني
    آن يکي بي شکي است تا داني
  • عقل در بارگاه حضرت عشق
    به مثل دلقکي است تا داني
  • با محيطي که ما در آن غرقيم
    هفت بحر اندکي است تا داني
  • جام گيتي نماست در نظرم
    جسم و جان روبروست تا داني
  • گر چه آب حيات را ماني
    در جهان جاودان کجا ماني
  • در نظر نور ديده خلقي
    گر چه از نور ديده پنهاني
  • سر ما و آستانه در تو
    گر به صد پاره بارها شکني