167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • بسا شه که در ضعف و سستي بود
    نصيب گدا تندرستي بود
  • به ميدان شاهي فرس تاختند
    در آن عرصه نرد هوس باختند
  • نهادند بر تخت از تخت پاي
    گرفتند در ورطه سخت جاي
  • نه آنست شه کش بود در سپاه
    هزاران غلام مرصع کلاه
  • دلت را به دانشوري دار هوش
    چو دانستي آنگاه در کار کوش
  • بود در دهان وي آتش چو آب
    نسوزد گلويش ازان تف و تاب
  • ولي کي سزد حرفي از نکته سنج
    که بايد در اثبات آن برد رنج
  • بيا ساقيا در ده آن جام صاف
    که شويد ز دل رنگ و بوي گزاف
  • بيا مطربا زانکه وقت نواست
    بزن اين نوا را در آهنگ راست
  • به فصل زمستان در آن سرزمين
    به شبها ز سرما شدي خم نشين
  • نشستي ز عريان تني بي حجاب
    شدي گرم در پرتو آفتاب
  • بگفت ار بدانم که آن پيش توست
    ببندم کمر در رضاي تو چست
  • درين کار شاگرد بودش هزار
    فلاطون از آنها يکي در شمار
  • به حکمت چو در ثمين سفته است
    به دانا فلاطون چنين گفته است
  • که اي رسته از تنگناي خيال
    زده در هواي خرد پر و بال
  • بود پنجمين طالب پايه اي
    که در خورد آن نبودش مايه اي
  • اگر ره نگرداند از گرگ و ميش
    بود ياور او در آزار خويش
  • به خود بند در خدمت خود کمر
    به مخدومي از کس مکش درد سر
  • ازيشان در درج حکمت به بند
    وزيشان نگون قدر هر سربلند
  • تنش گر چه از ضعف پيريست سست
    بود سيرت بد در او تندرست
  • ز هر طعمه روزي تهي حوصله
    وز آن ضعف و بي حاصلي در گله
  • دو صد جوق ماهي در آن آبگير
    همي ديد چون نقش چين بر حرير
  • خود آن لقمه آسيب جان و تن است
    که در وي نهان کرده صد سوزن است
  • بر اين قول گر اعتماديت نيست
    وز اين نکته در دل گشاديت نيست
  • به يک جستن او را ز جا در ربود
    فکندش به جايي که گويي نبود
  • ربود از کف بحر مشتي درم
    نهان ساخت در غله دان عدم
  • ز نقشي که در خاطر آورده است
    بسي صورت نادر آورده است
  • يقين شد که عشقش ره دل زده ست
    قدم در ره سخت مشکل زده ست
  • در آن نکته از وي بياني نيافت
    وز آن راز با وي نشاني نيافت
  • چو شهزاده را چشم بر وي فتاد
    تو گويي مگر شعله در ني فتاد
  • بدانست بقراط کان مهوش است
    که شهزاده زو سينه در آتش است
  • ز خورشيدرويي در آفاق طلق
    فتاده ست همچون مه اندر محاق
  • چه خوش گفت کاي مانده در تاب و پيچ
    قناعت کن از خوان گيتي به هيچ
  • مرو روي در شغل شر چون خسان
    وگر خير باشد به غايت رسان
  • برآور به کار نکو در جهان
    به عرض زمين نام و طول زمان
  • نترسد ز مرگ آن که تسليم اوست
    اگر تلخيي هست در بيم اوست
  • به يونان حکيمي فلاطون محل
    که در علم حکمت نبودش بدل
  • بيا ساقيا در ده آن جام خاص
    که سازد مرا يکدم از من خلاص
  • بيا مطربا در ني افکن خروش
    که باشد خروشش پيام سروش
  • چنان پاک کامد بدو باز ده
    رهش در سرا پرده راز ده
  • مزي ناخوش و خوش ز نابود و بود
    طريق وسط ورز در بخل و جود
  • هر آن کس که در دوستي راست نيست
    بدو دشمني جز کم و کاست نيست
  • چو در عقل و دين نيستش روشني
    حذر کن که با وي کني دشمني
  • بکن آنچه بايد وگر في المثل
    در ارکان جاهت فتد صد خلل
  • مخور غم که فردا چه پيش آيدت
    در زرق بر رو که بگشايدت
  • زهي طفل نادان که در دست نان
    بود بهر نان دگر خون فشان
  • بمانم ز بي توشگي سر به زير
    نه در دست من نان و ني معده سير
  • نه زر ده به گستاخ فاجر نه زور
    مددگاري او مکن در فجور
  • به بحر اندرون به گهر ريختن
    که در کيسه سفله زر ريختن
  • چو برنا نواي سخن ساز کرد
    در گفت و گو پيش او باز کرد