167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • کي افتد به کف مرد را در ناب
    سر خود نبرده فرو زير آب
  • چه خوش گفت دانا که در خانه کس
    چو باشد ز گوينده يک حرف بس
  • همان به که در کوي دل ره کنيم
    زبان را بدين حرف کوته کنيم
  • برآور به خلوتگه جست و جوي
    به آن خشت بر من در گفت و گوي
  • ازين سفره بنگر که در مرگ و زيست
    نصيب تو با اين همه خلق چيست
  • طمع هر کجا حلقه بر در زند
    خرد خيمه زانجا فراتر زند
  • مياميز چون آب با هر کسي
    مياويز چون باد در هر خسي
  • منور شدش چشم ها زان سواد
    خضروار رو در سياهي نهاد
  • چو شد سير ازان شوره خورده کباب
    بجنبيد در طبع او ميل آب
  • فرو ريز يک جرعه در جام من
    که دولت زند قرعه بر نام من
  • گشاده ز اقليم جان پر و بال
    چو طاووس در جلوه گاه خيال
  • ازان جلوه کون و مکان پر شعاع
    وز اين نغمه جان و جهان در سماع
  • وليکن چو بود آن مرا در سرشت
    نگشت از سرم حرف آن سرنوشت
  • اگر چه روانبخش و جان پرور است
    در اشعار نو لذت ديگر است
  • زر از سيم اگر چند برتر بود
    بسي کمتر از در و گوهر بود
  • گشادم به مفتاح عزم درست
    در گنج گفتار را وز نخست
  • بر آن بحر يک مثنوي داشتم
    که تخم حقايق در او کاشتم
  • چو اين گوهرم بود زان بحر ژرف
    مکرر نراندم در آن بحر حرف
  • پس از مدتي کردن آنجا درنگ
    در افتاد غوکيش ناگه به چنگ
  • مکن يک زمان در هلاکم شتاب
    زمام شتاب از هلاکم بتاب
  • به پشت آبگون وز شکم سيم ناب
    به چشمان چو عکس کواکب در آب
  • چو در شب سپهر از نثار کرم
    همه پشت و پهلوي او پر درم
  • به يک جستن افتاد در آبگير
    به حرمان دگر باره شد خاد اسير
  • بيا مطربا عود بنهاده گوش
    به يک گوشمال آورش در خروش
  • اگر در جهان نبود آموزگار
    شود تيره از بي خرد روزگار
  • چو تحسين صورت نه مقدور اوست
    در آرايش باطن آورده روست
  • کشد خامه در دفتر آب و گل
    ز دانش دهد زيور جان و دل
  • مصيقل شد آيينه سان سينه ام
    دو عالم مصور در آيينه ام
  • نمانده ست هيچ آرزو در دلش
    که نبود ز دانشوري حاصلش
  • بر آن کس هزار آفرين بيش باد
    که بر وي در گنج حکمت گشاد
  • جهان را ز بي حکمتي نيست بيم
    چو باشد در او حاکم اينسان حکيم
  • وز آن پس در آن پير حکمت شناس
    رخ آورد و کرد اين مراد التماس
  • نه از مردن خصم خرم شود
    نه از ماتم دوست در هم شود
  • بيا جامي از اين و آن در گذر
    وز اين دار و گير جهان درگذر
  • کسي ديد افتاده در خون و خاک
    ز سينه کشان ناله دردناک
  • ز آزار پيکان در آن کارزار
    شکار افکن افتاد همچون شکار
  • بدان آمدم تا بدو بگذرم
    به چشم شماتت در او بنگرم
  • بده تا ز حال خود آگه شويم
    به آخر سفر روي در ره شويم
  • به پاتان اگر زخم خاري فتد
    مرا در جگر خار خاري فتد
  • چو در عرصه شهر مأوا گرفت
    به هر کوي راه تماشا گرفت
  • برآمد ز در نعره کره ناي
    زمين و زمان کرد جنبش ز جاي
  • برون آمد از در هزاران سوار
    قبا و کله زر و گوهر نگار
  • به هر لحظه کردي در آنجا نظر
    شدي از سوادش مکحل بصر
  • فضيلت بود در قبول سخن
    نه اندر فضولي کن يا مکن
  • وديعت نهادت فلک در سرشت
    بسي خوي نيک و بسي خوي زشت
  • هلاک تو در خوي زشت است ليک
    نجات تو بخشد ازان خوي نيک
  • چو باري ز گردونت آيد به دوش
    در افکندن آن مشو حيله کوش
  • چو آنجا رسي زن در آن آب جک
    که گردد نمک از گدازش سبک
  • پياپي در آن دجله نيک تک
    به يک نيمه آورد بار نمک
  • ز خوان نوالش زمان در زمان
    گدا را همانست و شه را همان