167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • خشم آن بر سر زبان باشد
    خشم اين در گزند جان باشد
  • به سفه در شدن به کار که چه
    دادن از دست اختيار که چه
  • گر ببخشم سزايش از تقصير
    چند روزي در آن کنم تأخير
  • تا چو در کشتنم بر آري تيغ
    کس نگويد به کشورت که دريغ
  • گر چه يک مرد در زمانه نماند
    وز جوانمرد جز فسانه نماند
  • زد حکيمي به حکم جود قدم
    ريخت در جيب زن هزار درم
  • گفت هر جا که سايلي زد بانگ
    رفت در کار سايلان يک دانگ
  • وانچه از بهر خود نهادستي
    جاي در جيب و کيسه دادستي
  • قامت کوژ و کوزه اي در دست
    چون وي از روزگار ديده شکست
  • سنجر بن ملکشه آن شه راد
    که در جود بر زمانه گشاد
  • گفت او بود همچو ابر بهار
    بر جهان در فشان و گوهر بار
  • خانه اي از زمردين سقلاط
    چون چمن در بهار سبز بساط
  • به حيل بر در بخيل مرو
    به عزيزي او ذليل مشو
  • هيچ ناديده اي که مهره يشم
    لعل و گوهر نموديش در چشم
  • بخل کردي به باد در قولنج
    گر چه جانش برآمدي زان رنج
  • داشت ميراث بنده اي ز پدر
    بسته در خدمتش چو مور کمر
  • گفت کو را شکست خواني هست
    در فراخي بسي کم از کف دست
  • مگس از آش او شود محروم
    گر نهد پشه اي در آن خرطوم
  • بعد ازان سوي جامه اش نگريست
    گفت در جامه چاکت اين همه چيست
  • خانه کعبه را کنند گرو
    چند روز اوفتند در تگ و دو
  • تا به آن جست و جوي پي در پي
    سوزني عاريت کنند از وي
  • شاه را چاره نيست از دو نفر
    تا زيد در جهان به دولت و فر
  • گر بلغزد شکسته اي را پاي
    در ره دين ز نفس بدفرماي
  • در همه رازها بود محرم
    بر همه ريش ها بود مرهم
  • در پي گام ها چه صبح و چه شام
    به شريعت روي همي زد گام
  • روز ديگر چنين رسيد خبر
    که نيارد شناخت بام از در
  • در سيم روز آمد از وي خط
    که به عدلم نشسته بر لب شط
  • به وزيري کسي بود در خور
    کز همه بعد شه بود برتر
  • مي کشد بار خلق بر در شاه
    مي شودشان ز ظلم شاه پناه
  • مال او نيز باد روز به روز
    در فزايش ز دولت فيروز
  • تو هم آخر ز جنس آدميي
    با ملک در مقام محرميي
  • پيش ازان دم که همچو سگ ميري
    در ره ظلم تيز تگ ميري
  • آن به هر دولتش نويد آرد
    وين خلل در ره اميد آرد
  • زان کز آسيبشان فتد به مثل
    در همه کار و بار خلق خلل
  • بود در دولت نظام الملک
    آن فلک بحر فضل او را فلک
  • پشت او چون کمان به قبضه شيب
    متصل در کمانش سهم الغيب
  • ضعف پيري بر او چو زور آورد
    روي در عالم سرور آورد
  • خواست روزي ز خواجه اذن و نهاد
    در نشاپور روي از بغداد
  • کيست حارس طبيب روشن راي
    سوده در راه کسب حکمت پاي
  • برده در علم محنت تحصيل
    کرده آن را ز آزمون تکميل
  • نه در ابروش چين ز سنگدلي
    نه گره بر جبين ز تنگدلي
  • دست او در سبب چو اهل حجاب
    دل او با مسبب الاسباب
  • بس دقايق در او که پيش آيد
    که به درس و کتاب نگشايد
  • غرقه شد زان خجالت اندر خوي
    خلط بگداخت در مفاصل وي
  • در طبيبي چو نيک ماهر بود
    پيش او سر کار ظاهر بود
  • بود در عهد بوعلي سينا
    آن به کنه اصول طب بينا
  • بانگ مي زد که کم بود در ده
    هيچ گاوي به سان من فربه
  • که رسد بهر کشتنت به شتاب
    شنه در دست خواجه قصاب
  • آمد و خفت در ميان سراي
    که منم گاو هان و هان پيش آي
  • مي شود قدر مرغ ازو روشن
    که به گلخن در است يا گلشن