167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • تحفه و شيخ در سخن بودند
    رازگوي نو و کهن بودند
  • تاجر دين و دل ز دست شده
    در لگدکوب غصه پست شده
  • نيست در دستت آن گشاد اي شيخ
    که تواني بهاش داد اي شيخ
  • همه مالم ز دست شد بيرون
    در بهاي کنيزک و اکنون
  • مانده در بار تحفه است دلم
    سخني گفته ام وز آن خجلم
  • شيخ را بود رو به خاک نياز
    که برآمد ز سوي در آواز
  • در چو بگشاد ديد کرده مقام
    بر درش خواجه اي و چار غلام
  • همه بر آستان او زده صف
    هر يکي شمع و بدره اي در کف
  • پنج بدره ز سيم پاک عيار
    هر يکي در شمار پنج هزار
  • مي فزودند در بها ز کرم
    تا رسيد آن به چل هزار درم
  • همه کردم سبيل راه خداي
    که خدايم بس است در دو سراي
  • هر سه کردند متفق با هم
    روي در باديه به عزم حرم
  • خواجه در ره به درد و داغ بمرد
    تن به بوم استخوان به زاغ سپرد
  • هر که از شوق توست در تب و تاب
    نشود جز به وصل تو سيراب
  • هر که زد در محبت تو نفس
    مونس جان او تو باشي و بس
  • بود همراه ما به راه حجاز
    در غمت مرد رو به خاک نياز
  • تحفه گفتا که آن گرانمايه
    در جنان با من است همسايه
  • تحفه پنهان ره دعاش سپرد
    بر در کعبه اوفتاد و بمرد
  • رحمت حق نثار ايشان باد
    جاي ما در جوار ايشان باد
  • گفت ديدم که در ميان طواف
    رفت نوري به آسمان ز مطاف
  • آه ازين اشک سرخ و چهره زرد
    که مرا در غم تو رسواکرد
  • به حق آنکه دوستدار مني
    در همه کار و بار يار مني
  • به حق آنکه دوستدار توام
    در همه کار و بار يار توام
  • چون دواي محب او درد است
    به اميد شفا نه در خورد است
  • در برابر نگر برادر من
    که به خوبيست صد برابر من
  • پير مسکين چو آن طرف نگريست
    تا ببيند که در برابر کيست
  • کان که ما را به عشق نام برد
    در رخ ديگري چرا نگرد
  • روزي اين درد از دلش زد سر
    به مناجات گفت در منبر
  • جلوه گر در بلند و پست تويي
    قصه کوتاه هر چه هست تويي
  • از تو با خلق لافها زده ام
    در چندين گزافها زده ام
  • تا به اکنون که کردي از تگ و پوي
    زرد رو در ديار فرقت روي
  • بس بيابان ژرف پي در پي
    که به يک قرص گرم کردي طي
  • بلکه از بهر آنکه تا پيوست
    جز عصايي نباشدم در دست
  • به همه کويها درآرم سر
    يک به يک خانه را بکوبم در
  • دست بگسل ز نقل و باده و جام
    ياد کن زان که ريزدت در کام
  • چشم ها گرد و چشمخانه مغاک
    گردکان در کوي فتاده ز خاک
  • مرد دانا به هر چه در نگرد
    عيب بگذارد و هنر نگرد
  • مگس شهد چون رود در باغ
    دارد از غير طيبات فراغ
  • عيب پوشند و در هنر نگرند
    گل و ريحان طيبات خورند
  • هر دو فارغ نشسته بر يک شاخ
    در زبان آوري به هم گستاخ
  • بر سر خاک در شتاب شدند
    لنگ لنگان به سوي آب شدند
  • هر که در زي پاک کيشان است
    به حديث نبي از ايشان است
  • ماتم غرق را چو زد جبريل
    جامه عمر قبطيان در نيل
  • بود در دل چنان که اين دفتر
    نبود از نصف اولين کمتر
  • تخم کشتي در آبياري کوش
    دارش از تشنگي و خواري گوش
  • بعد ماهي که رنج راه کشيد
    به در بارگاه شاه رسيد
  • ور رسد تاجري به شهر شما
    در تردد ز لطف و قهر شما
  • تا در اين تگناي جانفرساي
    کم نهد کس ز نرخ بيرون پاي
  • که ز منت کرم شود مفقود
    در عداد ستم شود معدود
  • شاه ازو آن شگفت را دريافت
    پرده در رفع آن شگفت شکافت