167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • خلق حيران که در چه کار است اين
    ديو خرم که يار غار است اين
  • هر که در خانه کرد خر تيمار
    برد آسان به سوي منزل بار
  • وان که جو در سر بيابان داد
    بارش آخر به پشت خويش نهاد
  • متعلق دلش به هر ورقي
    در خيالش ز هر ورق سبقي
  • سوي هر خشت از آن که رو کرده
    در فيضي به رخ برآورده
  • از مجلد نديده غير از پوست
    پي نبرده به مغزها که در اوست
  • تا نتابد ز صوب کثرت روي
    در نيابد ز جذب وحدت بوي
  • منشين بيش ازين به زير غبار
    خيز و غسلي در آب ديده برآر
  • سالها گر تو در هنر کوشي
    اين همه عيب را چه سان پوشي
  • چه زني در رديف و قافيه چنگ
    کار بر خود کني چو قافيه تنگ
  • شعر در نفس خويشتن بد نيست
    پيش اهل دل اين سخن رد نيست
  • وه کز ايشان بجز فسانه نماند
    جز سخن هيچ در ميانه نماند
  • افکند خويش را به مکر و دروغ
    پيش آن جمع چون مگس در دوغ
  • زو يکي گر به غار کرده فرار
    ثاني اثنين گشته در بن غار
  • آن يکي رو به ديگري آورد
    گفت اي در نکال و خسران فرد
  • هر کجا در زمانه دشنامي
    رفته بر لفظ خاص يا عامي
  • هست اينها همه در انبان درج
    تا به کي مي کني ز انبان خرج
  • چون زبان را همي کني جنبان
    چيزي آور که نيست در انبان
  • نکته الشعير قد يؤکل
    و يذم در عرب شده ست مثل
  • چه کنم در سرشت من اينست
    وز ازل سرنوشت من اينست
  • هر چه در عرصه جهان پيداست
    هدف حکم اسمي از اسماست
  • گفت اگر نايد از شما عملي
    که در آن باشد از گنه خللي
  • آدمي چيست برزخي جامع
    صورت خلق و حق در او واقع
  • باطنش در محيط وحدت غرق
    ظاهرش خشک لب به ساحل فرق
  • يک صفت نيست از صفات خدا
    که نه در ذات او بود پيدا
  • چيست حکمت در آفرينش خلق
    که ازان قاصر است بينش خلق
  • خود به خود در خود آن همه گوهر
    ديدمي بي توسط مظهر
  • نشود متصف به قسم دگر
    جز به وقت ظهور و در مظهر
  • هر لنعلم که هست در قرآن
    قسم ثاني بود مصحح آن
  • همه در ستر جمع متواري
    همه از فرق و حکم او عاري
  • غير ازو در جهان نبيند هيچ
    آشکار و نهان نبيند هيچ
  • زانکه در عالم خدا داني
    جهل علم است و علم ناداني
  • حفظ کرده ست چند مسئله اي
    در پي افکنده از خران گله اي
  • عمر خود کرده در خلاف و مرا
    صرف حيض و نفاس و بيع و شرا
  • نحويي گفت در حضور عوام
    «کان » گه ناقص است و گاهي تام
  • لب گشاد و در حقيقت سفت
    گفت خوش نکته اي که نحوي گفت
  • کامل و تام آن بود الحق
    که در اسم حق است مستغرق
  • پير دهقان چو دانه گندم
    در زمين بهر کشت سازد گم
  • بعد ازان خوشه آورد بر سر
    دانه در وي هنوز تازه و تر
  • کين چه چيز است، در مقابل آن
    غير گندم نيايدش به زبان
  • نه ازو نان پزد کسي و نه آش
    نشود صرف در وجوه معاش
  • هستي خود کند در او فاني
    سر برآرد ز جيب انساني
  • سالها شد که روي در ديوار
    دل برآرم به گرد شهر و ديار
  • سخنش را چو جا کنم در گوش
    سازدم از سخنوري خاموش
  • وه کزين کس نشانه پيدا نيست
    اثري در زمانه قطعا نيست
  • نه ازين کار در دلش دردي
    نه ازين راه بر رخش گردي
  • دل به يکباره در خدا بستن
    خاطر از فکر خلق بگسستن
  • بر در دل نشستن از پي پاس
    تا به بيهوده نگذرد انفاس
  • وز فنون ادب چو نحو و چو صرف
    آنچه باشد در آن علوم شگرف
  • صرفه در صرف عمر کن حرفه
    که ز کوشش فزون بود صرفه