167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • مي کشد در قطار خويش تو را
    مي کشد زير بار خويش تو را
  • از همه مردمان کناره گزيد
    ترس ترسان در آن مناره خزيد
  • بانگ مي زد که من نهان شده ام
    وز جفاي تو در امان شده ام
  • بلکه خود زين ديار دورم من
    همچنان در تکاو غورم من
  • وان که در مانده وجود خود است
    صيد دام شقاوت ابد است
  • هست در نفس دار و گير بسي
    که نداند به غير پير کسي
  • چه بود در ترازوي اميد
    وزن اين يک دو مشت پشم سفيد
  • نور مي بايدت در دل گير
    که دل است از خداي نور پذير
  • بر در او مقيم و قائم باش
    تا بود جان بجا ملازم باش
  • گر چه عاريت است اول کار
    ملک گردد در آخر از تکرار
  • باش در هر نفس ز اهل شعور
    که به غفلت گذشت يا به حضور
  • در همه شغل باش واقف دل
    تا نگردد ز شغل خود غافل
  • ور تو در تربيت کني تقصير
    گردد از اين و آن فساد پذير
  • بگسلي خويش از هوا و هوس
    روي او در خداي داري و بس
  • کش مبادا شود در آن ما بين
    از گل آلوده جامه يا نعلين
  • گفت عارف که در وفا فرد است
    کار خود بر نفس بنا کرده ست
  • تيغ در دست توست دشمن کش
    خاصه آن را که هست دشمن هش
  • نفس اگر نيست در درون باقي
    چه غم از دشمنان آفاقي
  • گر چه در قصد مال و جاه تواند
    همه مانع کشان راه تواند
  • هست در راه فقر مصطفي
    مال و جاه تو مانعان قوي
  • ظاهرا گر چه خصم و بدکار است
    در حقيقت تو را مددگار است
  • وان که با من ز دشمني زد دم
    دوستدار من اوست در عالم
  • رويم از خود بتافت در حق کرد
    قبله ام وجه حق مطلق کرد
  • تا تو در بند نفس وسواسي
    دشمن خود ز دوست نشناسي
  • در نگيرد بدو نه مهر و نه کين
    سر اعدا عدوک اينست اين
  • خود مرا در ميان چه کار و چه بار
    غير من ديگريست کارگزار
  • در حقايق به چشم عامه مبين
    حرف و نقش از زبان خامه مبين
  • در کف قهر حق من آن چوبم
    که به سگ سيرتان رسد کوبم
  • گر کسي را بود خيال نطق
    در ميان نيستم من آنک حق
  • آن بود اختيار در هر کار
    که بود فاعل اندر آن مختار
  • هر که در فعل خود بود مختار
    فعل او دور باشد از اجبار
  • گر تو گويي چو بنده مامور
    هست در اختيار خود مجبور
  • زيد را گرنه نهي بودي و امر
    در اداي زکات و خوردن خمر
  • بود از جنس جن و لعنت او
    مستجن بود در جبلت او
  • ني پي آنکه بنده را در دست
    اختيار تمام و کامل هست
  • بود صد گفت و گو ميان سپاه
    که سبب چيست در تفاوت شاه
  • دو گهر هر دو حاصل از يک کان
    هر دو در قيمت و صفا يکسان
  • چون يکي شد نشانده در افسر
    وان دگر مر قلاده را زيور
  • وان همه بود از فراست شاه
    نقد در کيسه کياست شاه
  • تا شود فاش پيش دشمن و دوست
    که در آن قصه حق به جانب اوست
  • زانکه جز در شکار نتوان کرد
    ورزش کارزار و جنگ و نبرد
  • آن يکي چست از زمين برجست
    تيغ جست و ميان به کين در بست
  • آلتي ام به دست کارگزار
    نيست در دست من کفايت کار
  • کار در دست کار ساز بود
    نسبت آن به من مجاز بود
  • هر چه در باب مهر و کين گويد
    هر بر وفق عقل و دين گويد
  • هر چه در هر کدام مکتوم است
    پيش من لايزال معلوم است
  • مي کني امر و مي کني امداد
    زيد را در حصول فعل مراد
  • اين بود سر آنکه در محشر
    چون شود آشکار سر قدر
  • اين تفاوت چراست در قابل
    اين چرا مدبر است وان مقبل
  • نيست ذوالصوره را تغير حال
    در صور هم نفوذ جعل محال