167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • در رهت خاکم از سر فاقه
    گه فرس ران بر آن و گه ناقه
  • هر گياهي کز آن زمين خيزد
    نافه در جيب ياسمين ريزد
  • رو در آن قبله گاه حشمت و ناز
    پيش سينه نهاده دست نياز
  • لب بجنبان پي شفاعت من
    منگر در گناه و طاعت من
  • خود به دست تو کي رسد دستم
    اينقدر بس که در رهت پستم
  • ساخت آيينه و بداد جلا
    منعکس شد در او صفا علا
  • ديد در وي خرد به نور قدم
    سلطنت را قرين حسن شيم
  • داد نامش ازين دو اسم شگرف
    درج در وي رموز حرف به حرف
  • هست در ضمن اين سه حرف دفين
    نقد اسماء تسعه و تسعين
  • گر رعيت و گر سپاه وي اند
    همه آسوده در پناه وي اند
  • چون برآمد به عدل و جودش نام
    چشم دارم که در همين ايام
  • روزي از روزها کليم خدا
    که زدي گام در حريم وفا
  • در شباني به ره نهاد قدم
    بره اي کرد ناگه از رمه رم
  • بره هر سو دوان و او در پي
    کرد بسيار کوه و هامون طي
  • کوشش من که در قفاي تو بود
    نيز براي خود از براي تو بود
  • نيست در وقت ناخوشي و خوشي
    هيچ کاري فزون ز بارکشي
  • بارکش باش تا به روز شمار
    در سراي سرور يابي بار
  • شايد ار قدر او بلند شود
    در جهان شاه ارجمند شود
  • همه در سايه اش بياسايند
    سايه وش سر به پاي او سايند
  • نص قرآن شنو که حق فرمود
    در مقام خطاب با داوود
  • با پسر گفت يک شبي مأمون
    کاي در اقبال و بخت روزافزون
  • جامي اطناب در سخن نه سزاست
    قصه کوتاه کن که وقت دعاست
  • خواهي آنها ز ايزد متعال
    که بود در قياس عقل محال
  • عدل را در دلش چنان جا کن
    که نراند برون ز عدل سخن
  • تا بود در جهان بقا امکان
    باقيش دار شاه و شاه نشان
  • هر چه فاني ازو زدوده شود
    وانچه باقي در او نموده شود
  • لا نهنگيست کاينات آشام
    عرش تا فرش در کشيده به کام
  • عقل داند ز تنگي هر کنج
    که در او نيست ما و من را گنج
  • بوحنيفه که در معني سفت
    نوعي از باده را مثلث گفت
  • در زمين و زمان و کون و مکان
    همه او بيني آشکار و نهان
  • هست ازان برتر آفتاب ازل
    که در او افتد از حجاب خلل
  • نفس را مطلع مساز بر آن
    تا نيفتد ز عجب رخنه در آن
  • کند آن را پي بقا و ثبات
    ثبت در طي دفتر حسنات
  • وين اشارت بدان بود که مدام
    بايدش در حريم ستر مقام
  • در همه رتبه هاي امکاني
    چه مجرد چه جسم و جسماني
  • نيست آن در حقيقت الا حق
    که بود عين هستي مطلق
  • در ميان نسيت از کمال وفاق
    فارقي جز تقيد و اطلاق
  • سر پر از کبر و دل پر از اعجاب
    روي در خلق و پشت بر محراب
  • ميل هر کس به سوي مسکن اوست
    روي هر مرغ در نشيمن اوست
  • سفره اي از حرام مالامال
    همه چيزي در او به غير حلال
  • گر کند در حساب چمچه غلط
    گويد او را هزار گونه سقط
  • مي نهد آن دگر ز نفس دغل
    لقمه لقمه در آستين و بغل
  • پا به دامن کشيده سر در جيب
    يعني افتاده ام به مکمن غيب
  • گاهي از فکر زن فتاده به بند
    گه فرو مانده در غم فرزند
  • گه به دکان و تيم گشته گرو
    بهر تحصيل اجره در تگ و دو
  • گه فرو رفته در چه کاريز
    ز آب آن غله کشته و پاليز
  • او درين شغل و عالمي مغرور
    گو نشسته ست در مقام حضور
  • قلب او ذاکر است و لب خاموش
    تا لبش آرميده جان در جوش
  • روستايي ز دست باران جست
    رفت و در پاي ناودان بنشست
  • گفت برخيز هان و هان برخيز
    زودتر زين در دکان بگريز