167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • در خرابات مغان با عاشقان هم صحبتيم
    رند سرمستيم و از دنيي و عقبي رسته ايم
  • خوش در ميخانه اي بگشاده ايم
    باده نوشان را صلايي داده ايم
  • از سر هر دو جهان برخاستيم
    بر در ميخانه مست افتاده ايم
  • ما چو دريائيم و خلق امواج ما
    لاجرم ما با همه در ساختيم
  • در بند خيال دي و فردا
    بوديم امروز و باز رستيم
  • دل در آن زلف پر شکن بستيم
    لاجرم باز توبه بشکستيم
  • تا خليل الله درآمد در کنار
    نعمت الله از ميان برداشتيم
  • بي نوا گشتيم در هر گوشه اي
    ناگهي نقد فراوان يافتيم
  • از دل ما جوي عشق او که ما
    گنج او در کنج ويران يافتيم
  • آشکارا شد که ما در کنج دل
    حاصل کونين پنهان يافتيم
  • يوسف مصري که صد مصرش بهاست
    ناگهي در ملک کنعان يافتيم
  • از بر ما مدتي دل رفته بود
    در سر زلف پريشان يافتيم
  • اين سعادت بين که چون گنج قناعت شد پديد
    خاتم ملک سليمان در گدائي يافتيم
  • سر بزير پا در آورديم تا سرور شديم
    پيروي کرديم از آن رو پيشوائي يافتيم
  • نقد گنج عشق او در کنج دل ما ديده ايم
    دولت جاويد و گنج پادشاهي يافتيم
  • گنج او در کنج ويران ديده ايم
    با تو کي گوئيم جائي يافتيم
  • بي نوا گشتيم در عالم بسي
    تا نوا از بي نوائي يافتيم
  • هر چه آيد در نظر اي نور چشم
    جسم او ديديم و جانش يافتيم
  • دست داديم و سر فدا کرديم
    نيک در پاي دلبر افتاديم
  • خوش مقامي است بر در خمار
    نکني عيب ما گر افتاديم
  • مستانه ملک صورت و معني بهم زديم
    رندانه در قدم قدمي از قدم زديم
  • در ديده روي ساقي و بر دست جام مي
    شادي روي سيد خود جام جم زديم
  • تا که پيدا شد جمال عشق دوست
    ما بخود در خود ز خود پنهان شديم
  • جان و دل در کار عشقش باختيم
    لاجرم ما جمله تن چون جان شديم
  • چونکه بيامد چو جان دوست در آن لامکان
    گفت به ما اين زمان بهر نشست آمديم