167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

فرهاد و شيرين وحشي بافقي

  • نبودش باور از بخت اين که شيرين
    نشسته در برش چون باغ نسرين
  • وليکن از گزيدن پاس خود داشت
    مکيده و بوسه اي در پاش بگذاشت
  • ولي از معني خير الامورش
    نه در نزديک دل ماند و نه دورش
  • که اي وصلت دواي درد هجران
    چه سازم در فراقت با دل و جان
  • که در قربت مه ار مهرش بسوزد
    ز مهرش بار ديگر برفروزد
  • هلالش را چو خواند در مقابل
    کند بدر و برد اندوهش از دل
  • و گر چون شکرم در کام گيرد
    ز لعل شکرينم جام گيرد
  • تراگر راندن شهوت مراد است
    مرا ني در کمر آب و نه باد است
  • چو خسرو گر کسي آلفته گردد
    بود کين در به سعيش سفته گردد
  • ز حرف کوهکن شيرين برآشفت
    بخنديد و در آن آشفتگي گفت
  • تو کوه بيستون از پا درآري
    چرا افزار در سفتن نداري
  • ز عشقت بي نياز از ملک و مالم
    در اين برج شرف نبود وبالم
  • از اين خدمت مرا معذور مي دار
    که در سفتن بسي کاريست دشوار
  • مرا در عشق تو از خود خبر نيست
    به غير از عاشقي کار دگر نيست
  • دهانش را ز نقل بوسه پر کرد
    ز مژگان هم کنارش پر ز در کرد
  • در آغوشش دمي بگرفت چون جان
    به کامش لب نهاد و گفت خندان
  • چو خور بر کوهه گلگون برآمد
    چو سيل از کوه در هامون برآمد
  • ندانم در فراق يار چون کرد
    ز تيشه بيستون را بي ستون کرد
  • حديث کوهکن گفتند با هم
    در اين مدعا سفتند با هم
  • در آخر از حديث مرگ شيرين
    به جان کوهکن افکند زوبين
  • خمش کن صابر ازين گفت پرپيچ
    که دنيا نيست غير از هيچ در هيچ
  • زبان زين گفتگو بربند يکچند
    که توتي از زبان مانده ست در بند
  • دلم از معني اين قال خون است
    که در آخر ندانم حال چون است
  • هفت اورنگ جامي

  • يکي از فتحه فتح باب فتوح
    کرده در منظر مروح روح
  • ملک في نفسه بود ساکن
    نيست جنبش در او ازو ممکن
  • رود اين حرف در همه آنات
    بر نفس هاي جمله حيوانات
  • شرح اشباع فتحه آنکه مدام
    شد در اين اسم درج فتح تمام
  • به هوا و هوس در او نرسي
    تا ز لا نگذري به هو نرسي
  • هيچ ذاتي به ذات او نرسد
    عقل کل در صفات او نرسد
  • همه در راه و راه مي جويند
    از غمت آه آه مي گويند
  • در مکين و مکان چه فوق و چه تحت
    وحدتي ساذج است و هستي بحت
  • وانچه خود را ازان کند تقديس
    تو در اثبات آن مکن تلبيس
  • در صفت هاي حق مشو يک چشم
    مي گشا سوي هر يک اندک چشم
  • معتدل شو که هر که اهل دل است
    در جميع امور معتدل است
  • ذات تو در سرادقات جلال
    از ازل تا ابد به يک منوال
  • دمبدم در رهم منه دامي
    تا پي کام خود زنم گامي
  • چند باشم ز خود پرستي خويش
    بند در تنگناي هستي خويش
  • مي پرد مرغ همتم گستاخ
    در رياض اميد شاخ به شاخ
  • من که باشم که با تو در بن غار
    همچو اصحاب کهف باشم يار
  • روزگاري در آن قلم زده ام
    از خطا و خلل رقم زده ام
  • نيست حرفي در او مصون ز عوج
    چون الف بلکه کاف وش همه کج
  • ز آب عفوش ورق بشوي نخست
    پس به کلک کرم که در کف توست
  • پاي کش در گليم گوشه خويش
    دست بگشا به کسب توشه خويش
  • روي دل در بقاي سرمد باش
    نقد جان زير پاي احمد باش
  • چون سهيلش رفيق سنگ آمد
    سنگ در دم عقيق رنگ آمد
  • سنگکي کم ز مهره تسبيح
    در کفش سبحه خوان به لفظ فصيح
  • وان فصيحان دل سيه چون سنگ
    در خموشي ز نعت او يکرنگ
  • تا که حاصل شود بدين تبديل
    نام او در بدايت تنزيل
  • ثبت در وي به لون بي لوني
    کلمات الهي و کوني
  • بيدلي کرد در وفاي تو سود
    که چو نعلين رخ به پاي تو سود