167906 مورد در 0.19 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • همچو مجنونم ز ليلي مانده دور
    مي ندانم در چه کارم چون کنم
  • اي طالبان! اي طالبان! کحال ملک حکمتم
    من کور مادرزاد را در يک نظر بينا کنم
  • من رند کوي حيرتم سرمست جام وحدتم
    زان در خرابات آمدم تا ميکده يغما کنم
  • پروانه شمعش منم جمعيت جمعش منم
    من بلبلم در گلستان از عشق گل غوغا کنم
  • در شهادت چون شاهدم عيني است
    طرد عيني چرا کنم نکنم
  • گر به دوزخ مي کشندت خوش برو
    چونکه در آتش نگهدارت منم
  • هميشه چشم سرمست تو را مخمور مي يابم
    ولي در عين سرمستي خوشي هشيار مي بينم
  • نقش عالم خيال مي بينم
    در خيال آن جمال مي بينم
  • نور چشم است و در نظر دارم
    از سر ذوق و حال مي بينم
  • دولت وصل يار مي بينم
    کام دل در کنار مي بينم
  • نور چشم است و در نظر دارم
    روي او بي حجاب مي بينم
  • يار خود را به ناز مي بينم
    جان خود در نياز مي بينم
  • دوش در خواب ديده ام او را
    خوش خيالي که باز مي بينم
  • غير او در دلم نمي گنجد
    اين چنين است غيرت دينم
  • مقدم ما مبارک است به فال
    ذوق ها مي رسد در اين مقدم
  • در آب بشو کتاب معقول
    بشکن تو دوات را قلم هم
  • در نظر نقش خيال تو نگارم دايم
    غير ازين کار دگر کار ندارم دايم
  • جان فدا کردم و سر در قدمت مي بازم
    بسر تو که ز دستت نگذارم دايم
  • در خرابات مغان سيد سرمستانم
    فارغ از مستي و ايمن ز خمارم دايم
  • همه جا طالب وصال توايم
    در همه حال با خيال توايم
  • جان و دل ايثار جانان کرده ايم
    عمر و سر در کار ايشان کرده ايم
  • جان فدا کرديم در ميدان عشق
    اين کرم چون شير مردان کرده ايم
  • از سر ذوق اين سخن را گفته ايم
    ذوق در عالم فراوان کرده ايم
  • در خرابات مغان بزم خوشي بنهاده ايم
    خان و مان زاهدي را نيک ويران کرده ايم
  • خوش در ميخانه مستانه اي بگشوده ايم
    نعمت الله را سبيل راه رندان کرده ايم