نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
فرهاد و شيرين وحشي بافقي
فلک از زينت افزا شد ز انجم
خرد
در
وي چو وهم اندر خرد گم
تو هم دل
در
هواي او نهادي
گرفتي سنگي و سنگيش دادي
نشايد
در
هلاک خويش کوشي
چنين از رشک شکر زهر نوشي
از آن آتش که عشقت
در
من افروخت
وجودم جمله از سر تا قدم سوخت
تو تا
در
فکر خويش و کام خويشي
نه خصم من که خصم نام خويشي
فريبم خاطر خود گاه و بيگاه
که باشد
در
دل سنگ توام راه
به عين دلبري دل مينوازي
بري
در
آتش اما پخته سازي
کند
در
دامن او قند و بادام
که يکسر تلخ نتوان کردنش کام
ز راه و رسم دلداري
در
آيند
چو ميل افزود بر خواري فزايند
چرا ننگت نمي آيد بدين حال
که مسکيني
در
آوردت به خلخال
اگر خواهي که آسايد دل شاه
نبايد هيچت آسودن
در
اين راه
در
او رضوان به منت گشته مزدور
ز خاکش برده عطر طره حور
ز بس
در
وي درخت سايه گستر
نبودش جز سياه سايه پرور
نگون بيد موله
در
سمن زار
سمن را سجده مي بردي شمن زار
چمان
در
آن چمن شيرين مه رو
چو شاخ طوبي اندر باغ مينو
عدوي کوهکن را کرده سرمست
هزاران دشنه اش بنهاد
در
دست
نگويي ميل سرو و ياسمن داشت
که سرو و ياسمي
در
پيرهن داشت
به گلگشت از رخ خويش آتش افکن
که آتش
در
دل بلبل چنين زن
ترا
در
دست ز آب صاف جامي
ننوشي تا بنوشد تشنه کامي
ترا پا
در
شود ناگه به کنجي
ز استغنا به يک دانگش نسنجي
چو
در
دست تو شمعي شب فروز است
تو گويي چهره ام خورشيد روز است
سواري چون شرر ز آتش جهيده
ز خسرو
در
بر شيرين رسيده
که از ما آفرين بر آن خداوند
که نبد
در
خداونديش مانند
تو نيز اي شه به بد کس را مکن ياد
ميالا خويش را
در
طعن فرهاد
وليکن ز آنچه
در
مکنون شاه است
خدا داند که شيرين بي گناه است
مخور چندين غم شيرين نبايد
که درعيش تو نقصاني
در
آيد
مزن تيغ آنکه را تير است بر دل
منه بار آنکه را بار است
در
دل
تنوري باشد و اختر درونش
به از سينه و اين دل
در
درونش
کمند زلف بهر صيد بودم
چو ديدم خويشتن
در
قيد بودم
دل سنگين که بد
در
سينه من
کنون سنگي بود بر سينه من
مرا چاهي که بد زيب زنخدان
در
آن چاهم کنون چون ماه کنعان
به نامش زهرها نوشيد کامم
که
در
کامش نشد جامي به نامم
هوس را
در
برش قدري تمام است
از آن خصميش با هر نيکنام است
گذشتم
در
رهش از شهرياري
چرا او بنگرد بر من به خواري
از آن بگذر که
در
ارمن اميرم
به ملک دلبري صاحب سريرم
همانا
در
دل اين انديشه دارد
که او خنجر به دست اين تيشه دارد
نداند کز فريب چشم جادو
گذارم تيشه اين
در
کف او
چه جا آنجا که يار آيد ز
در
باز
براي آنکه بر دشمن کند ناز
ببين از درد هجرم
در
تب و تاب
ز چشم و دل درون آتش و آب
مرا گفتي چو دل
در
عشق بندي
دهد عشقت به آخر سر بلندي
بدان سختي چو لختي چاره کردم
ز آهن رخنه ها
در
خاره کردم
کجا آهن که با اين سخت جانم
اگر کوشم
در
او راهي ندانم
که از جان طاقت از تن تاب رفته
در
اين جو مانده ماهي آب رفته
به حيلت روزگاري مي گذارم
که جان
در
پاي دلداري سپارم
همه
در
زير چتر از تابش خور
چو تاووسان چتر آورده بر سر
در
فردوس را گفتي گشادند
که آن حورا وشان بيرون فتادند
همه صيد افکنان
در
راه و بيراه
کمند زلفشان بر گردن ماه
ز مژگان چنگل شاهين گشاده
چو شاهين
در
پي کبکان فتاده
شراب لاله گونشان
در
پياله
همه صحرا تو گفتي رسته لاله
در
اين بد کآمد از آن دلفريبان
بتي چون سوي رنجوران طبيبان
صفحه قبل
1
...
2648
2649
2650
2651
2652
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن