نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
فرهاد و شيرين وحشي بافقي
به گلگون بر نشست آن سرو آزاد
چو سايه
در
پيش افتاد فرهاد
در
او نسرين گردون بس پريده
ولي بر ذره اش راهي نديده
اگر خواهي به وصلم آشنايي
مرا جا
در
درون جان نمايي
نيم دد تا به کوهم باشد آرام
که
در
کوه است مأواي دد ودام
ولي
در
خيل ما حرفي سرايند
که مردان را به سختي آزمايند
مهي کش
در
دل و جان است منزل
ز آب و گل کجا بگشايدش دل
دل آزاد و فرهاد آتشين دل
روان شاد و خسرو پاي
در
گل
چنين صحرا به صحرا دشت
در
دشت
فريب خويشتن مي داد و مي گشت
ز بس روييده
در
وي سبزه با هم
سحاب از برگ دادي ريشه را نم
ز بس گل کاندرو هر سو شکفته
زمينش سر به سر
در
گل نهفته
کس ار باري از آن صحرا گذشتي
خزان
در
خاطرش ديگر نگشتي
به ساقي گفت آبي
در
قدح ريز
که اندر سينه دارم آتشي تيز
ز بيتابي ببين
در
پيچ و تابم
فشان بر آتش دل از مي آبم
مي گلرنگ
در
جام طرب کرد
به مستي هوشياري را ادب کرد
نه جانان را سر ناکامي من
نه دوران
در
پي بدنامي من
جواني صرف کرده
در
غم دل
شمرده زخم دل را مرهم دل
بلي شايسته شير است زنجير
کمند و بند شد
در
خورد نخجير
گلش گفت ار درين قولت فروغ است
ترا
در
عاشقي دعوي دروغ است
وگر
در
عاشقي قولت بود راست
به هر گلبن روي حسن من آنجاست
گرش دلداده اي
در
پيش بودي
ز حرفش بوي سوز دل شنودي
اگر بازار خسرو با شکر شد
نمي بايد تو را خون
در
جگر شد
چو عشق آتش فروزد
در
نهادي
به خاصيت بر او آب است بادي
در
آن هنگام کاستيلاي عشق است
صبوري کمترين يغماي عشق است
در
آنجا با دلي پردرد و اندوه
بر آن شد تا تهي سازد دل کوه
دلي
در
سينه بودش چون دل تنگ
گهي بر سينه مي زد گاه بر سنگ
چو ديدي زخم خود
در
کاوش سنگ
زدي آهي و گفتي از دل تنگ
که اندر طالعم کاش آن هنر بود
که آهم را
در
آن دل اين اثر بود
نبودي عشق را گر پيش دستي
يقين گشتي سمر
در
بت پرستي
چنانش ترک چشم آراست خونريز
که
در
دل يافت ذوق خنجر تيز
درون سينه کردن کينه خويش
نهاني مهر او
در
سينه خويش
به تمثال ميانش رفت
در
پيچ
که گردد چون ميان او نشد هيچ
منم چيني و چين
در
بت پرستي
بود مشهور چون با باده مستي
جهان يکسر درين کارند مادام
همه
در
بت پرستي خاص تا عام
عجب درديست خو با کام کردن
به نا گه زهر غم
در
جام کردن
عجب کاريست بعد از شهرياري
در
افتادن به مسکيني و خواري
خوشي چندان که
در
قربت فزون تر
به مهجوري دل از غم پر ز خون تر
در
آن کوه جفا کش با دل تنگ
به جاي تيشه سر مي کوفت بر سنگ
ادب نبود به نوک تيشه سودن
چنين
در
عاشقي نااهل بودن
ستردي
در
دم آن نقشي که بستي
پس آنگه دست خويش از تيشه خستي
که چون آن گنج خوبي
در
برآيد
چو جان جايش به غير دل نشايد
ز خود پرداختي زان پس به گردون
که اي از دور تو
در
ساغرم خون
چو شيرين حلقه گيسو گشايد
چو من سد چون تواش
در
چنبر آيد
نخست از مرگ مي جستم کرانه
که تا دوري نيفتد
در
ميانه
کنون چون بينم آن زلف دلاويز
کشيده
در
ره دل تا عدم نيز
مران اي دوست از اين پس ز پيشم
زماني راه ده
در
وصل خويشم
اثرها دارد اين آه شبانه
ولي گر نيست عاشق
در
ميانه
چو عاشق را مراد خويش بايد
به رويش کي
در
وصلي گشايد
نمود از دولت عشق گراميش
اثر
در
کام شيرين تلخ کاميش
اگر دوزخ نهادي
در
بهشت است
چه بندد بر بهشت اين جرم زشت است
اگر دانم ز خسرو مشکل خويش
هوس را ره نيابم
در
دل خويش
صفحه قبل
1
...
2646
2647
2648
2649
2650
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن