167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

فرهاد و شيرين وحشي بافقي

  • کنشتي پر صنم شد دل سد افسوس
    در و بامش پر از زنار و ناقوس
  • بساطي کش نبوت مجلس آراست
    کجا هر بوالفضولي را در او جاست
  • بسا کوري که آيد تا در بار
    چو چشمش نيست سر کوبد به ديوار
  • در اين ايوان که با طغراي جاويد
    برون آرند حکم بيم و اميد
  • جهان را در صلاي کار جمهور
    به لطف و قهر تو کردند منشور
  • شکست آموز کار لات و عزا
    نگونسازي از او در طاق کسري
  • شکوه او صليب از پا در افکند
    کزان هيزم بسوزد زند و پازند
  • سجود از چار حد مرکز گل
    برندش پنج نوبت در مقابل
  • نه در دستش همين شق قمر بود
    به هر انگشت از اينش سد هنر بود
  • به تخت هستي ار خاص است اگر عام
    همه در حيطه فرمان او رام
  • سپندي سوخت در دفع گزندش
    به بالا جمع شد دود سپندش
  • چو راه خدمتش نسپرد سايه
    در آن پستي که بودش ماند مايه
  • ز جسمش گوخرد اندازه بردار
    حديث جان همان در پرده بگذار
  • در آن قالب کسي کاين جانش باشد
    به گردون برشدن آسانش باشد
  • شبي روشنتر از سرچشمه نور
    رخ شب در نقاب روز مستور
  • به شک از روز مرغان شب آهنگ
    خزيده شيپره در فرجه تنگ
  • از آن دولتسرا تا عرش اعظم
    ملايک بافته پر در پر هم
  • ز گوهرها که بوده آسمان را
    پر از در کرده راه کهکشان را
  • رهي آراسته از عرش تا فرش
    براقي جسته بر فرش از در عرش
  • چو اوصاف تک و پويش کنم ساز
    سخن در گوش تازد پيش از آواز
  • به هر جا آمده در عرصه پويي
    زمين وآسمان طي کرده گويي
  • سراي ام هاني را زهي قدر
    که مي تابيد در وي آن مه بدر
  • بزد جبريل بر در حلقه راز
    که بيرون آي و بر کون ومکان تاز
  • فرو رفته ست خور در آرزويت
    تو باقي ماني و خورشيد رويت
  • برون نه گام و لطفي يارشان کن
    نگاه رحمتي در کارشان کن
  • براقش پيش باز آمد به تعجيل
    دويده در رکاب آويخت جبريل
  • در آن مسجد امام انبيا شد
    خم ابروش محراب دعا شد
  • چو در بزم سوم آوازه انداخت
    به چادر زهره ساز خود نهان ساخت
  • نبودي گر نهان در چادر او
    شکستي ساز او را بر سر او
  • وز آنجا بر در دير زحل تاخت
    چو او را پير راهب ديد بشناخت
  • شهادت گفت و جان در پاي او داد
    به شکر خنده حلواي او داد
  • ثوابت از دو جانب در رسيدند
    دو شش درج گهر پيشش کشيدند
  • در آن خلوت که آنجا گم شود هوش
    نکرد از جمع گمنامان فراموش
  • در آن ديوان نبرد از ياد ما را
    خطي آورد و کرد آزاد ما را
  • نه هرکس در مقام «لي مع الله »
    به خلوتخانه وحدت برد راه
  • نه هر کو بر فراز منبر آيد
    «سلوني » گفتن از وي در خور آيد
  • چو گردد شه نهاني خلوت آراي
    نه هرکس را در آن خلوت بود جاي
  • چو راه گنج خاصان را نمايند
    نه بر هرکس که آيد در گشايند
  • دو انگشتش در خيبر چنان کند
    که پشت دست حيرت آسمان کند
  • شد آن تيغ دو سر کو داشت در مشت
    براي چشم شرک و شک دو انگشت
  • دويي در اسم اما يک مسما
    دوبين عاري ز فکر آن معما
  • گر اين يک نور بر رخ پرده بستي
    جهان جاويد در ظلمت نشستي
  • در اين ميزان گنج و عقل سنجان
    که عقلش کفه اي شد کفه جان
  • در گفتار عماني صدف نيست
    صدف را غير بادي زو به کف نيست
  • درين فاني ديار خشک قلزم
    مجو اين در که خود هم مي شوي گم
  • دياري هست نامش هستي آباد
    در او بحري ز خود موجش نه از باد
  • در آن دريا مجال غوص کس ني
    کنار و قعر راه پيش و پس ني
  • اگر خاک است در راهش غباريست
    و گر چرخ است پيشش پرده داريست
  • تواريخ حدوثش تا قدم ياد
    که چون در بطن قدرت بود و کي زاد
  • ازين شاخ گل بستان جاويد
    خوش آيد خار هم در جيب اميد