167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • آن يکي در هزار خوش مي بين
    يک بيک مي شمار و خوش مي باش
  • در ره عاشقي چو سيد ما
    عاشقانه بکوش و خوش مي باش
  • رنديم وحريف نعمت الله
    سر در قدم و به دست دستش
  • در ولايت حکم ما سيد نوشت
    مهر آل و نام سلطان بر سرش
  • ديده نديده هرگز نقش خيال غيرش
    در خلوت دل ما نبود مجال غيرش
  • در آينه نظرکن تمثال خويش بنگر
    زنهار تا نگوئي آنگه مثال غيرش
  • ز خاک پاي سرمستي اگر گردي به دست آري
    روان در ديده جانت بسان توتيا درکش
  • اگر در بزم سرمستان زماني فرصتي يابي
    اجازت خواه ومستانه بيا و خوش مرا درکش
  • دلم در بحر عشقش غرقه گرديد
    ندانم تاچه شد بيچاره حالش
  • مهر و مه مي خوانمش در روز وشب
    گه بصورت گه به معني خوانمش
  • يک حقيقت دردو عالم رو نمود
    در دو عالم آن يکي مي پويمش
  • هر خيالي که در نظر آيد
    نقش بند و به ديده بنشانش
  • تا مريد نعمت الله باشدش
    کرده پيدا عارفي در اوش اوش
  • در خرابات فنا مست و خراب
    مي کشندم چون سبو رندان به دوش
  • در خرابات تا سحرگه دوش
    مي کشيدم سبوي مي بر دوش
  • در ره عاشقي و مي خواري
    عاشقانه به جان ودل مي کوش
  • گل تبسم کنان و مي در جام
    بلبل مست کي شود خاموش
  • نعمت الله حريف و ساقي او
    جام در دور و عاشقان مدهوش
  • بياکه مجلس عشق است وعاشقان سرمست
    مدام همدم جامند وخم مي در جوش
  • خم مي درجوش و رندان در خروش
    گر تو رندي جرعه اي زاين مي بنوش
  • گوهر در يتيم از ما به جو
    تا شوي چون حيدري حلقه به گوش
  • مي نوش مي محبت او
    مستانه در آن حباب مي نوش
  • در خرابات مست مي گردم
    همچو رند خوشي سبو بر دوش
  • عزم کرده تا خرابات مغان
    عاشقان و مي پرستان در پيش
  • نعره مستانه مي زد دم به دم
    هاي و هوي باده نوشان در پيش