نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ناظر و منظور وحشي بافقي
به جانان حرف دوري
در
ميان داشت
حديث شکوه او بر زبان داشت
مرا دادي ز غم سر
در
بيابان
نشستي خود به بزم عيش شادان
خوش آن کاو
در
بياباني نهد رو
که هرگز کس نيابد سر پي او
ز خاک او ز راه سيل شد چاک
در
او شد سينه چاکي هرطرف چاک
در
او هر پاره سنگ از هر کناري
شده لوح مزار خاکساري
در
آن کوه مصيبت بود غاري
بسان گور جاي تنگ و تاري
در
او افکنده فرش از جلوه خود مار
ز تار عنکبوتش نقش ديوار
ز طرف نيل آن صحرا نشيمن
در
آن کوه مصيبت ساخت مسکن
در
آن غار بلا انداخت خود را
به کام اژدها انداخت خود را
که
در
چنگ بلا تا چند باشم
به زنجير الم پابند باشم
فغان کردي ز بار کوه اندوه
فکندي هاي هاي گريه
در
کوه
چو کردي جا
در
آن غار غم افزا
گرفتندي به دورش وحشيان جا
ز گرمي توده گل شد چو دوزخ
در
او از زير مي شد آب چون يخ
برون از شهر ما فرخنده جاييست
در
آن نيکويي آب و هواييست
در
آن ساحت اگر منزل نمايي
نخواهد بود دور از دلگشايي
ز نور آفتاب آن رخش چون برق
رسيدي پيشتر از غرب
در
شرق
عيان گرديده داغ لاله تر
به رنگ آينه کافتد
در
آذر
در
آن دلکش نشيمن مانده برپا
پي دفع حرارت غنچه حنا
به بلبل
در
دهن خواني چکاوک
کله کج کرده چون هدهد به تارک
در
آن عشرت سرا مأوا نمودند
به بزم شادماني جا نمودند
که
در
نزديک آن دلکش نشيمن
بدان کوهي که ناظر داشت مسکن
براي آب مي گرديد
در
کوه
ره افتادش سوي آن غار اندوه
تنش
در
موي سر گرديده پنهان
ز سوز دل به خاک تيره يکسان
تو
در
بتخانه چين با بتان يار
به غار مصر من چون نقش ديوار
چه کم گردد که از چشم فسونساز
کني
در
ساحري افسوني آغاز
خوش آن روزي که
در
چين منزلم بود
مراد دل ز جانان حاصلم بود
صبا گفتي که بوي يارم آورد
که جاني
در
تن بيمارم آورد
چو کرد از پيش رو موي جنون دور
ستاده
در
برابر ديد منظور
کسي کاو را فزونتر درد هجران
فزونتر شاديش
در
وصل جانان
کجا صاحب خرد آشفته حال است
در
آن هجران که اميد وصال است
چه غم بودي
در
اين هجران جانکاه
اگر بودي اميد وصل را راه
فغان زين تيره شام نااميدي
که
در
وي نيست اميد سفيدي
چنانشان خواب مستي کرد بيتاب
که تا صبح جزا ماندند
در
خواب
اجل يا رب چه مرد افکن شرابي ست
که
در
هر جانبي او را خرابي ست
که
در
زير زمين احوالشان چيست
جدا از دوستداران حالشان چيست
هزاران بکر فکرت دوش بر دوش
نشسته
در
عزاي او سيه پوش
ز روشان گرد ماتم آشکاره
در
اين ماتم دل هر يک دو پاره
بيا وحشي بس است اين نوحه غم
مگو
در
بزم شادي حرف ماتم
که اي بيمار غم حال دلت چيست
به روز بيدلي
در
منزلت کيست
به غير ازقطره اشک دمادم
که مي گردد به گردت
در
شب غم
غم خود خور به روز شادماني
که دارد مرگ
در
پي زندگاني
کشد چون ژاله
در
جيب صدف سر
شود آخر شهان را زيب افسر
ز ناکامي چه مي نالي
در
اين کاخ
ثمر چون پخته شد خود افتد از شاخ
عنان رخش
در
دستي گرفته
به دستي دست پا بستي گرفته
ز روي عجز
در
پايش فتادند
به عجزش رو به خاک ره نهادند
به ناظر همعنان گرديد منظور
ز حيرت
در
ميان لشکري دور
نمي دانست لشکر تا به آن روز
که
در
چين شهريار است آن دل افروز
ببندم عقد با شهزاده منظور
چه مي گويي
در
اين انديشه دستور
وزير از گنج عصمت شد گهر سنج
زبان را کرد مفتاح
در
گنج
از او بهتر نمي يابم
در
اين کار
اگر واقع شودخوبست بسيار
صفحه قبل
1
...
2640
2641
2642
2643
2644
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن