نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ناظر و منظور وحشي بافقي
که چون منظور دور از لشکري گشت
خروشان همچو سيل افتاد
در
دشت
نماند
در
مقام خسته حالي
دل پر سازد از فرياد خالي
ز تنهاييست مي را
در
فرح روي
چو يارش پشه شد گردد ترش روي
در
او هر سو چکاوک خانه کرده
چو هدهد کاکل خود شانه کرده
ميان سبزه آب افتاده بيهوش
کشيده سبزه تنگ او را
در
آغوش
به آسايش به روي سبزه افتاد
سمند خويش را سر
در
چرا داد
فتادي همچو گل از دست بر دست
که شد
در
خواب نازش نرگس مست
چو مست خواب شد آن مايه ناز
سمندش ناگه آمد
در
تک و تاز
نظر چون کرد شيري ديد از دور
در
و دشت از غريوش گشته پر شور
به روي سبزه مي غلطيد چون آب
که شد بر روي گل آهوش
در
خواب
نظر چون کرد شهري
در
نظر ديد
سوادش از نظر پر نورتر ديد
کشيده خندقش از غرب تا شرق
در
آب خندقش چوب فلک غرق
ز روي خرمي ميراند توسن
که تا گشتش
در
دروازه روشن
ز نيش خويش شير اين گذرگاه
نهاده رهروان را خار
در
راه
چو ديد آن گنج
در
ويرانه خويش
به پيش آورد درويشانه خويش
چنين
در
بزم شه تا شام جا کرد
سخن از هر دري با شه ادا کرد
براي پاس آن پاکيزه گوهر
گروهي حلقه سان ماندند بر
در
ز دانش يافت قدري آن خرد کيش
که شاهش داد جا
در
پهلوي خويش
بلي هر جا که باشد صاحب هوش
عروس دولتش آيد
در
آغوش
درآمد ناگه از
در
حاجب شاه
ستاد از پيش شادروان درگاه
که اي شاهان به راهت سر نهاده
رسول روم بر
در
ايستاده
درآيد يا رود فرمان شه چيست
درين
در
بنده با او چون کند زيست
اجازت داد خسرو کاو
در
آيد
به رنگ خاک بوسانش درآيد
چو خسرو ديد سوي نامه روم
در
آن مکتوم بود اين شرح مرقوم
زمين بوسيد و رفت از منزل شاه
به عزم شهر خويش افتاد
در
راه
چو قيصر کرد حرف مصريان گوش
چو نيل مصر زد خون
در
دلش جوش
چو نيزه خود آهن مانده بر سر
چو ششپر جوشن پولاد
در
بر
ازين معني چو شد خسرو خبردار
چو شمعش کرد سوزي
در
جگر کار
فتادش
در
رگ جان پيچ و تابي
وز آتش گشت پيدا اضطرابي
گروهي چون سنان نيزه خويش
ز اهل صف قدمها مانده
در
پيش
ز هر شمشير جويي آشکاره
به جاي سبزه زهرش
در
کناره
ز بيداد تفنگ خصم بد کيش
يلان را مانده
در
دل سد گره بيش
محيطي شد ز خون دشت ستيزه
در
او شد مار آبي چوب نيزه
علم
در
مرگ سرداران عزادار
به گردن شقه اش گرديده دستار
به ماتم کوس طرح شيون انداخت
سنان شال سيه
در
گردن انداخت
چو قيصر ديد دشمن
در
برابر
بر اوشد از سر کين حمله آور
چو بر رخش فلک بر بست دوران
سر رومي
در
اين فرسوده ميدان
بلي اينست قانون زمانه
نه امروز است
در
دور اين ترانه
وگر درويش بي شامي
در
اين راه
چرا از غم کشي آه سحرگاه
ترا
در
سير يکرا نيست هر پا
به کوي شادماني راه پيما
کشيد از غايت مهرش
در
آغوش
نهادش خلعت اقبال بر دوش
که ناظر داشت
در
کشتي نشيمن
ز ابر ديده دريا کرد دامن
چو آتش يافتي بيتاب خود را
دويدي کافکند
در
آب خود را
چو همراهان ازو اين حال ديدند
در
آن کشتي به زنجيرش کشيدند
منم
در
راه تو از پا فتاده
به طوق خدمتت گردن نهاده
نمي دانم تو باري
در
چه کاري
که بر ره حلقه هاي ديده داري
فغان کاين طوق پامال غمم ساخت
عجب کاري مرا
در
گردن انداخت
مرا کاين است همپا چون نيفتم
ز اشک خويش چون
در
خون نيفتم
که چون از رنج دريا رست ناظر
شبي
در
خواب شد آشفته خاطر
چو خوابش برد
در
چين ديد خود را
به جانان عشرت آيين ديد خود را
صفحه قبل
1
...
2639
2640
2641
2642
2643
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن