167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ناظر و منظور وحشي بافقي

  • که چون منظور دور از لشکري گشت
    خروشان همچو سيل افتاد در دشت
  • نماند در مقام خسته حالي
    دل پر سازد از فرياد خالي
  • ز تنهاييست مي را در فرح روي
    چو يارش پشه شد گردد ترش روي
  • در او هر سو چکاوک خانه کرده
    چو هدهد کاکل خود شانه کرده
  • ميان سبزه آب افتاده بيهوش
    کشيده سبزه تنگ او را در آغوش
  • به آسايش به روي سبزه افتاد
    سمند خويش را سر در چرا داد
  • فتادي همچو گل از دست بر دست
    که شد در خواب نازش نرگس مست
  • چو مست خواب شد آن مايه ناز
    سمندش ناگه آمد در تک و تاز
  • نظر چون کرد شيري ديد از دور
    در و دشت از غريوش گشته پر شور
  • به روي سبزه مي غلطيد چون آب
    که شد بر روي گل آهوش در خواب
  • نظر چون کرد شهري در نظر ديد
    سوادش از نظر پر نورتر ديد
  • کشيده خندقش از غرب تا شرق
    در آب خندقش چوب فلک غرق
  • ز روي خرمي ميراند توسن
    که تا گشتش در دروازه روشن
  • ز نيش خويش شير اين گذرگاه
    نهاده رهروان را خار در راه
  • چو ديد آن گنج در ويرانه خويش
    به پيش آورد درويشانه خويش
  • چنين در بزم شه تا شام جا کرد
    سخن از هر دري با شه ادا کرد
  • براي پاس آن پاکيزه گوهر
    گروهي حلقه سان ماندند بر در
  • ز دانش يافت قدري آن خرد کيش
    که شاهش داد جا در پهلوي خويش
  • بلي هر جا که باشد صاحب هوش
    عروس دولتش آيد در آغوش
  • درآمد ناگه از در حاجب شاه
    ستاد از پيش شادروان درگاه
  • که اي شاهان به راهت سر نهاده
    رسول روم بر در ايستاده
  • درآيد يا رود فرمان شه چيست
    درين در بنده با او چون کند زيست
  • اجازت داد خسرو کاو در آيد
    به رنگ خاک بوسانش درآيد
  • چو خسرو ديد سوي نامه روم
    در آن مکتوم بود اين شرح مرقوم
  • زمين بوسيد و رفت از منزل شاه
    به عزم شهر خويش افتاد در راه
  • چو قيصر کرد حرف مصريان گوش
    چو نيل مصر زد خون در دلش جوش
  • چو نيزه خود آهن مانده بر سر
    چو ششپر جوشن پولاد در بر
  • ازين معني چو شد خسرو خبردار
    چو شمعش کرد سوزي در جگر کار
  • فتادش در رگ جان پيچ و تابي
    وز آتش گشت پيدا اضطرابي
  • گروهي چون سنان نيزه خويش
    ز اهل صف قدمها مانده در پيش
  • ز هر شمشير جويي آشکاره
    به جاي سبزه زهرش در کناره
  • ز بيداد تفنگ خصم بد کيش
    يلان را مانده در دل سد گره بيش
  • محيطي شد ز خون دشت ستيزه
    در او شد مار آبي چوب نيزه
  • علم در مرگ سرداران عزادار
    به گردن شقه اش گرديده دستار
  • به ماتم کوس طرح شيون انداخت
    سنان شال سيه در گردن انداخت
  • چو قيصر ديد دشمن در برابر
    بر اوشد از سر کين حمله آور
  • چو بر رخش فلک بر بست دوران
    سر رومي در اين فرسوده ميدان
  • بلي اينست قانون زمانه
    نه امروز است در دور اين ترانه
  • وگر درويش بي شامي در اين راه
    چرا از غم کشي آه سحرگاه
  • ترا در سير يکرا نيست هر پا
    به کوي شادماني راه پيما
  • کشيد از غايت مهرش در آغوش
    نهادش خلعت اقبال بر دوش
  • که ناظر داشت در کشتي نشيمن
    ز ابر ديده دريا کرد دامن
  • چو آتش يافتي بيتاب خود را
    دويدي کافکند در آب خود را
  • چو همراهان ازو اين حال ديدند
    در آن کشتي به زنجيرش کشيدند
  • منم در راه تو از پا فتاده
    به طوق خدمتت گردن نهاده
  • نمي دانم تو باري در چه کاري
    که بر ره حلقه هاي ديده داري
  • فغان کاين طوق پامال غمم ساخت
    عجب کاري مرا در گردن انداخت
  • مرا کاين است همپا چون نيفتم
    ز اشک خويش چون در خون نيفتم
  • که چون از رنج دريا رست ناظر
    شبي در خواب شد آشفته خاطر
  • چو خوابش برد در چين ديد خود را
    به جانان عشرت آيين ديد خود را