167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • هر کسي در بحر عشقي غرقه اند
    نعمت الله را بود بحري دگر
  • آينه گر صد نمايد ور هزار
    مي نمايد آفتابي در نظر
  • يک وجود است و صفاتش بي شمار
    آن يکي در هر يکي خوش مي شمر
  • عاشق و معشوق و عشقي در وجود
    از وجود خود اگر يابي خبر
  • چشم مست نعمت الله را ببين
    نور او دارد هميشه در بصر
  • روي خود را در آينه بنما
    جان و جانانه رو به رو بنگر
  • بيا بيا که تو بيگانه نيستي از ما
    به آشنايي ما رو در آشنا بنگر
  • اگر تو آئينه دل زدوده اي به صفا
    نگاه کن تو در آئينه و مرا بنگر
  • در حسن ماه رويان آن آفتاب بنگر
    آب از حباب مي نوش جام و شراب بنگر
  • در کوي مي فروشان رندانه خوش قدم نه
    ما را اگر بيابي مست و خراب بنگر
  • از نور آفتابش عالم شده منور
    گر نور چشم داري در آفتاب بنگر
  • هر صورتي که بيني معني به تو نمايد
    جاويد بي حجابي در هر حجاب بنگر
  • از آفتاب رويش عالم شده منور
    گر نور چشم داري در آفتاب بنگر
  • گر نمي بيني و راي عالمش
    ديده را بگشا و در عالم نگر
  • جام مي بستان و با شادي بنوش
    در صفاي جام مي همدم نگر
  • چشم ما روشن به نور روي اوست
    نور او در ديده بينا نگر
  • هر چه هست آئينه اسما بود
    يک مسما در همه اسما نگر
  • چشم ما روشن به نور روي اوست
    نور او در ديده بينا نگر
  • بر در ميخانه مست افتاده ايم
    عاشقانه خوش بيا ما را نگر
  • گنج او جوئي بجو در کنج دل
    نقد گنج پادشاه آنجا نگر
  • هر چه بيني مظهر اسماي اوست
    يک بيک مي بين و در اسما نگر
  • رند سر مست خوشي گر بايدت
    در خرابات مغان ما را نگر
  • هر چه هست آئينه گيتي نماست
    ديده بگشا در همه اشيا نگر
  • از بلا چون کار ما بالا گرفت
    مبتلا شو در بلا بالا نگر
  • نعمت الله را به نور او ببين
    آفتابي در قمر پيدا نگر