167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ناظر و منظور وحشي بافقي

  • به اول ساز رسم جنگ کردند
    در آخر ترک نام و ننگ کردند
  • در علم نبي غير از علي کيست
    ز هستي مدعا غير از علي چيست
  • در اين درياي ناپيدا کناره
    که غير از غرقه گشتن نيست چاره
  • چو بخت من جهاني رفته در خواب
    من از افسانه اندوه بي تاب
  • چو پروانه دلم را اضطرابي
    چو شمعم در رگ جان پيچ و تابي
  • همين جغد است در ويرانه من
    که گوشي مي کند افسانه من
  • تو آن مرغ خوش الحاني در اين باغ
    که از رشکت هزاران را بود داغ
  • چرا چون جغد در جيب آوري سر
    از اين ويرانه يک دم سر بر آور
  • بياور در ميان دلکش بياني
    که بشناسد ترا هر نکته داني
  • چو ماند در صدف بسيار گوهر
    به خاک تيره مي گردد برابر
  • ازين درها که در گنجينه داري
    چرا گوش جهان خالي گذاري
  • نه يک کشور در اين ديرينه کاخ است
    بود جايي دگر ، عالم فراخ است
  • چو اين گنج هنر ترتيب دادم
    ز هر جوهر در او درجي نهادم
  • اگر زين بيشتر در کشور جود
    کرم زا نام حاتم بر درم بود
  • چنان دورش به صحبت خانه داد
    ز امنيت صلاي عيش در داد
  • به روز جنگ چون بر پشت شبرنگ
    کند او عزم ميدان تيغ در چنگ
  • برآرد تيغ چون مهر جهانسوز
    شود در عرصه کين آتش افروز
  • تويي آن آفتاب عرش پايه
    که افتد چرخ در پايت چو سايه
  • الاهي تا در اين ميدان انبوه
    کشد خورشيد خنجر بر سرکوه
  • کسي کاو هست کينت در نهادش
    اگر کوه است بر سر تيغ بادش
  • اگر سد سال باشي با کسي يار
    پشيماني کشي در آخر کار
  • چه عقل است اين که نقد زندگاني
    دهي تا در عوض آهي ستاني
  • از اين سودا بغير از شيونم نيست
    بجز خوناب غم در دامنم نيست
  • بلي آن کس که اين سوداست کارش
    جز اين نفعي نيايد در کنارش
  • کنم از آب چشم شور خونبار
    به دور خويش سد در سد نمکزار
  • دلا از پاي همت بگسل اين بند
    نشيني در ميان دور بلا چند
  • نظر بر مردمان ديده افکن
    که چون کردند در کنجي نشيمن
  • از آنرو طالب گنجند مردم
    که شد در گوشه ويرانه اي گم
  • پي نان بر در اهل زمانه
    چه سر مالي چو سگ بر آستانه
  • تو آن شيري که عالم بيشه تست
    کجا رفتن به هر در پيشه تست
  • نيايد زان به پهلو شير را سنگ
    که از رفتن به هر در باشدش ننگ
  • چو سگ تا چند بر هر در فتادن
    پي ناني عذاب خويش دادن
  • به چين در دور عدل آن جهاندار
    نبود آشفته اي جز طره يار
  • به جز چشم نکويان در سوادي
    به دورش کس نداد از فتنه يادي
  • شدندي سد بيابان بيش در پيش
    به تندي از صداي سينه خويش
  • در او ديدند پيري با صفايي
    ز عالم نور او ظلمت زدايي
  • محيط معرفت دل در بر او
    کف درياي دين موي سر او
  • به قدي چون کمان در چله دايم
    بناي گوشه گيري کرده قايم
  • شه و دستور در پايش فتادند
    نقاب از روي راز خود گشادند
  • به تخت دور در کم روزگاري
    از و سر بر فرازد تاجداري
  • خدا بخشد به دستور خداوند
    در اين گلزار يک نخل برومند
  • ولي در نار حرف پيرش انداخت
    چو شمع از بار غم دلگيرش انداخت
  • بلي بوي بهي نبود در آن باغ
    ز نارش نيست يک دل خالي از داغ
  • در اين گلشن که خندان گشت چون نار
    که چشم از خون نگشتش ناردان بار
  • چنان دادند سيم و زر به مردم
    که در زير غنيمت شد جهان گم
  • به خوبي شد چنان شهزاده منظور
    که در عالم چو خور گرديده مشهور
  • زنخدانش بر آن رخسار دلکش
    معلق کرده آبي را در آتش
  • جهاني بسته بود از شوق هر سو
    چو بازو بند دل در بازوي او
  • مگر حرف از ميان آن فزون تر
    حکايت در ميان بگذار و بگذر
  • گلستاني ز باد فتنه رسته
    در او از هر طرف سروي نشسته