167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

خلد برين وحشي بافقي

  • رخت چو در کوي خوش آمد برند
    گر ز طمع نيست زتو بد برند
  • در هدف گربه چو افتاد موش
    وصف دگر کرد به هر تار موش
  • مرد فروشنده زبان باز کرد
    در صفت خر سخن آغاز کرد
  • گر فکند حرص تو بر کوه دست
    در کمر کوه درآرد شکست
  • آهو اگر ميل گيا مي کند
    در بدنش مشک ختا مي کند
  • در ره اين معده که بادا خراب
    فضله مردار شود مشک ناب
  • باش در ايوان کرم صف نشين
    ريز چو هميان درم از آستين
  • جمله در اين خاک فرو رفته اند
    با کفني زير زمين خفته اند
  • آنکه در اول به سراي سپنج
    زير گل و خاک نهان کرده گنج
  • رو به در قاضي حاجات کرد
    دست برآورد و مناجات کرد
  • چند در اين دشت من تيره روز
    خرقه سد پاره کنم خاردوز
  • مشربه اي بود در او زر بسي
    از سر زردار گرانتر بسي
  • آنکه چو پروانه آتش پرست
    گرد تو گشت از تو در آتش نشست
  • هر که در اين مزرعه شد دانه کار
    آرد از آن دانه همان دانه بار
  • فتنه مينگيز و بترس از ستيز
    ورنه شوي کشته در آن فتنه خيز
  • آنکه در او هست ز لنگر اثر
    نيست بجز کشتي دريا گذر
  • ناظر و منظور وحشي بافقي

  • به تار کاکل خور تاب دادي
    لباس نور در پيشش نهادي
  • شب و روزي عيان کردي جهان را
    دو کسوت در بر افکندي زمان را
  • يکي را سجده اش در سر نگنجيد
    به گردن طوق دار لعن گرديد
  • نهادي در دلش سد گنج بر گنج
    وزان گنجش زبان کردي گهر سنج
  • نهادي گنج اسما در دل او
    ز لطفت رست اين گل از گل او
  • به او دادي دبستان فلک را
    نشاندي در دبستانش ملک را
  • به گلزار بهشتش ره نمودي
    در آن باغ بر رويش گشودي
  • بسان خوشه کاه افشاند بر سر
    ز بي برگي لباس برگ در بر
  • ز شوقت کوه از آن از جا نجسته
    که او را خارها در پا نشسته
  • به نام تست در هر باغ و بستان
    به کام جو زبان آب جنبان
  • که جنبش داد مفتاح زبان را
    وزان بگشود در گنج بيان را
  • سراي چشم مردم روشن از چيست
    در اين منظر فتاده سايه از کيست
  • زبان چون در دهان جنبش کند ساز
    چه حال است اين کز او مي خيزد آواز
  • چرا چون گوش گيري نشنوي هيچ
    حکايت گوش کن يک دم در اين پيچ
  • برون از عقل تا اينجا کسي هست
    که او در پرده زينسان نقشها بست
  • بيا وحشي لب از گفتار دربند
    سخن در پرده خواهي گفت تا چند
  • بيفشان از وضو بر رويم آن آب
    که از غفلت نماند در سرم خواب
  • کمندي ساز پيچان سبحه ام را
    کز آن در کاخ فردوسم شود جا
  • چو در طبعم شود ميل گناهي
    ز رحل مصحفم ده سد راهي
  • چو وحشي جز گنه کاري ندارم
    تو ميداني که من خود در چه کارم
  • ز بس کز ميم و حايش گشت محفوظ
    نوشتش در دل خود لوح محفوظ
  • چو رو در قبله دين پروري کرد
    به دوران دعوي پيغمبري کرد
  • از اين غم سايه دارد رو بديوار
    که در راهش نشد با خاک هموار
  • ز عالم زاغ پا بيرون نهاده
    خروس از صبحدم در شک فتاده
  • چو از محراب اقصا پشت برداشت
    علم در عالم بالا برافراشت
  • به پيک روي آن شمع رسالت
    فرو شد در زمين مهر از خجالت
  • چو شه را تخت هفتم کاخ شد جاي
    زحل چون سايه اش افتاد در پاي
  • جهت را پرده زد در زير پاشق
    به نور قرب واصل گشت مطلق
  • محل نابوده اندر وي محل را
    ابد همدم در آن وادي ازل را
  • زهي سر بر خطت آزاد و بنده
    سران در راه امرت سر فکنده
  • از آنرو صبح اين روشندلي يافت
    که چون ما در دلش مهر علي تافت
  • ز رفعت در حساب اهل ادراک
    ده و نه کمترين حرفش به افلاک
  • پي دجال کيشان بر گرفته
    به تو نيرنگ ايشان در گرفته
  • در آن دم کز پي تسخير خيبر
    ز کين گشتند ياران حمله آور