نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
خلد برين وحشي بافقي
رخت چو
در
کوي خوش آمد برند
گر ز طمع نيست زتو بد برند
در
هدف گربه چو افتاد موش
وصف دگر کرد به هر تار موش
مرد فروشنده زبان باز کرد
در
صفت خر سخن آغاز کرد
گر فکند حرص تو بر کوه دست
در
کمر کوه درآرد شکست
آهو اگر ميل گيا مي کند
در
بدنش مشک ختا مي کند
در
ره اين معده که بادا خراب
فضله مردار شود مشک ناب
باش
در
ايوان کرم صف نشين
ريز چو هميان درم از آستين
جمله
در
اين خاک فرو رفته اند
با کفني زير زمين خفته اند
آنکه
در
اول به سراي سپنج
زير گل و خاک نهان کرده گنج
رو به
در
قاضي حاجات کرد
دست برآورد و مناجات کرد
چند
در
اين دشت من تيره روز
خرقه سد پاره کنم خاردوز
مشربه اي بود
در
او زر بسي
از سر زردار گرانتر بسي
آنکه چو پروانه آتش پرست
گرد تو گشت از تو
در
آتش نشست
هر که
در
اين مزرعه شد دانه کار
آرد از آن دانه همان دانه بار
فتنه مينگيز و بترس از ستيز
ورنه شوي کشته
در
آن فتنه خيز
آنکه
در
او هست ز لنگر اثر
نيست بجز کشتي دريا گذر
ناظر و منظور وحشي بافقي
به تار کاکل خور تاب دادي
لباس نور
در
پيشش نهادي
شب و روزي عيان کردي جهان را
دو کسوت
در
بر افکندي زمان را
يکي را سجده اش
در
سر نگنجيد
به گردن طوق دار لعن گرديد
نهادي
در
دلش سد گنج بر گنج
وزان گنجش زبان کردي گهر سنج
نهادي گنج اسما
در
دل او
ز لطفت رست اين گل از گل او
به او دادي دبستان فلک را
نشاندي
در
دبستانش ملک را
به گلزار بهشتش ره نمودي
در
آن باغ بر رويش گشودي
بسان خوشه کاه افشاند بر سر
ز بي برگي لباس برگ
در
بر
ز شوقت کوه از آن از جا نجسته
که او را خارها
در
پا نشسته
به نام تست
در
هر باغ و بستان
به کام جو زبان آب جنبان
که جنبش داد مفتاح زبان را
وزان بگشود
در
گنج بيان را
سراي چشم مردم روشن از چيست
در
اين منظر فتاده سايه از کيست
زبان چون
در
دهان جنبش کند ساز
چه حال است اين کز او مي خيزد آواز
چرا چون گوش گيري نشنوي هيچ
حکايت گوش کن يک دم
در
اين پيچ
برون از عقل تا اينجا کسي هست
که او
در
پرده زينسان نقشها بست
بيا وحشي لب از گفتار دربند
سخن
در
پرده خواهي گفت تا چند
بيفشان از وضو بر رويم آن آب
که از غفلت نماند
در
سرم خواب
کمندي ساز پيچان سبحه ام را
کز آن
در
کاخ فردوسم شود جا
چو
در
طبعم شود ميل گناهي
ز رحل مصحفم ده سد راهي
چو وحشي جز گنه کاري ندارم
تو ميداني که من خود
در
چه کارم
ز بس کز ميم و حايش گشت محفوظ
نوشتش
در
دل خود لوح محفوظ
چو رو
در
قبله دين پروري کرد
به دوران دعوي پيغمبري کرد
از اين غم سايه دارد رو بديوار
که
در
راهش نشد با خاک هموار
ز عالم زاغ پا بيرون نهاده
خروس از صبحدم
در
شک فتاده
چو از محراب اقصا پشت برداشت
علم
در
عالم بالا برافراشت
به پيک روي آن شمع رسالت
فرو شد
در
زمين مهر از خجالت
چو شه را تخت هفتم کاخ شد جاي
زحل چون سايه اش افتاد
در
پاي
جهت را پرده زد
در
زير پاشق
به نور قرب واصل گشت مطلق
محل نابوده اندر وي محل را
ابد همدم
در
آن وادي ازل را
زهي سر بر خطت آزاد و بنده
سران
در
راه امرت سر فکنده
از آنرو صبح اين روشندلي يافت
که چون ما
در
دلش مهر علي تافت
ز رفعت
در
حساب اهل ادراک
ده و نه کمترين حرفش به افلاک
پي دجال کيشان بر گرفته
به تو نيرنگ ايشان
در
گرفته
در
آن دم کز پي تسخير خيبر
ز کين گشتند ياران حمله آور
صفحه قبل
1
...
2635
2636
2637
2638
2639
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن