167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • شادي کمينه خادم عشرت سراي تست
    ناشاد آنکه بر رخ او در کني فراز
  • تا مقتضاي عشق چنين است کآورند
    عشاق در برابر ناز بتان نياز
  • هرچند توتي است خطت ، چون در آتش است
    بر من مگير نکته چو خوانم سمندرش
  • رويت مگر بجاي خليل است ورنه چيست
    در يکدگر شکستن بتهاي آذرش
  • از رشک رشته در او گريه صدف
    اندر گلو گره شد خوانند گوهرش
  • شيريني فراغ کند تلخ در مذاق
    زهري که آشکار شد از طرف شکرش
  • جوشن شکاف يخ نشود تيغ آفتاب
    در سايه عدالت انصاف گسترش
  • کشتي نوح در دم توفان قهر او
    نه بادبان به جاي بماند نه لنگرش
  • در مهد مدعاي تواش پرورش دهند
    هر طفل نه پدر که بود چار مادرش
  • در دفع تير حادثه پيشت سپر شود
    چتر مرصع فلک و قبه زرش
  • در حيرتم که چون ز درون بر برون بتاخت
    روز نخست گشت چو صورت مصورش
  • قطب سپهر گر به ته پا در آورد
    چون لام الف کند الف خط محورش
  • سازد ز نعل و ميخ سرش همچو روي تير
    در بيشه گر گذار فتد بر غضنفرش
  • عاجز ز وصف شکل ويم کز سبک روي
    انديشه در نيافت سراپاي پيکرش
  • کسي مسيح شود در سراچه افلاک
    که پا چو مهر مجرد کشد ز عالم خاک
  • چرا نمي طلبي مهر در ز بهر وجود
    که هست زينت بحر جهان به گوهر پاک
  • جهانيان ز عطايت چنان شدند سخي
    که نيست در دگري جز مه صيام امساک
  • تو آن براق سواري که در شب اسرا
    گذشته اي ز بيابان لامکان چالاک
  • مجره باز شبي خواهد آنچنان عمري
    که در رکاب تو افتاده بود چون فتراک
  • در آتشيم چو وحشي ز سوز سينه ولي
    چوهست قطره فشان ابر رحمت تو چه باک
  • در گلستان ز مستي شوقت
    جامه را چاک زد سراسر گل
  • بسته يک بند کهربا به ميان
    در چمن شد مگر قلندر گل
  • گشت يکدل به غنچه تا بگشود
    خانه گنج باغ را در گل
  • بسکه در دشت خيبر از تيغش
    رست از گل ز خون کافر گل
  • در کفش از غبار اشهب او
    مشگ دارد بنفشه عنبر گل
  • در بغل از خزانه کف او
    ياسمين سيم دارد و زر گل
  • در ازل بسته است قدرت او
    اندر اين شيشه مدور گل
  • گر نهد در رياض لطفش پاي
    دمد از ناخن غضنفر گل
  • گر اشارت کني که در گلشن
    نبود رو گشاده ديگر گل
  • خيز وحشي که در دعا کوشيم
    زانکه بسيار شد مکرر گل
  • در ته کاسه خيري پي نقاشي باغ
    به سر انگشت کند غنچه رعنا ز رحل
  • گويي از کشته شده پشته سراسر در و دشت
    از دم تيغ جهاندار به هنگام جدل
  • نيست خورشيد فلک بر طرف جرم هلال
    طبل بازيست ترا تعبيه در زين کتل
  • روز ناورد که افتد ز کمينگاه جدال
    در فلک زلزله از غلغله کوس جدل
  • ز آتش تيغ جهانسوز توآيد به دمي
    آنچه در مدت سد قرن نيايد ز اجل
  • آورد از اثر موجه گردون فرساي
    قلزم قهر تو در زورق افلاک خلل
  • تا نگيرد دامنش گردي کشد جاروب وار
    دامن خود در ره آن سرو خوشرفتار گل
  • گاه بهر مردم آبي ز خون اهرمن
    نقش ماهي را کند در قعر دريا بار گل
  • آنکه يکرنگ نقيضت گشته وز بيدانشي
    مي شمارد خار را در عالم پندار گل
  • که ز ره مي رسد به سد اعزاز
    از در شاه موکب آمال
  • در فضايي چو پهن دشت سپهر
    بردويده به نيم تک چو خيال
  • اينچنين اسب و اينچنين تشريف
    کش دو سد دولت است در دنبال
  • نيست در حقه هاي کيسه چرخ
    هيچ زهري چو زهر تو قتال
  • گرنه هم لطف تو باشد سپر جان عدو
    سايه با تيغ رود خصم ترا در دنبال
  • چاره باصره اعمي فطري چه کند
    گر چه در صنعت خود موي شکافد کحال
  • رايت ار سرمه کش ديده انديشه شود
    در شب تار توان ديد پي پاي خيال
  • دست انصاف تو آن کرد که در پاي حمام
    حلقه ديده باز است چو زرين خلخال
  • بلند مرتبه بکتاش بيگ گردون قدر
    که در زمانه نبيند کسش نظير و همال
  • به بيشه در دهن شير، از آن روايح خلق
    بساط عطر فروشي نهاده باد شمال
  • به نيش افعي و در کام اژدها ننهاد
    اجل ذخيره زهري چو قهر او قتال