167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • نعمت الله يک است در عالم
    کي چو احوال يکي به دو بيند
  • چون نور آفتاب است در روي ماه پيدا
    هم ماه را بيابد هم آفتاب بيند
  • تو تشنه در بيابان دايم سراب بيني
    عارف چو ما سرابي اندر سراب بيند
  • هر کو حجاب دارد او در حجاب يابد
    گر بي ججاب گردد او بي حجاب بيند
  • آنکه با ما نشست در دريا
    عين ما آشناي ما بيند
  • هر که در کوي تو جانا نفسي بنشيند
    نيست ممکن که دمي بي هوسي بنشيند
  • نعمت الله به خلوت ننشيند بي تو
    شاه بازي است کجا در قفسي بنشيند
  • اهل نظران ديده بر وي تو گشايند
    حسن تو در آئينه به مردم بنمايند
  • در آينه حسن تو نمايند خدا را
    صاحب نظراني که منور به خدايند
  • هر در که به روي ما گشايند
    حسن دگري به ما نمايند
  • بزمي سازند هر زماني
    تا سيد و بنده خوش در آيند
  • گفتي که در آئينه به جز ما نتوان ديد
    چندانکه نمودي و بديديم همان بود
  • ساقي قدح باده به من داد و بخوردم
    آري چه کنم مصلحت بنده در آن بود
  • بي جام شراب و عشق ليلي
    مجنون در حي نمي توان بود
  • غير او در خيال اگر آيد
    آن خيال محال خواهد بود
  • جان مجنون فداي ليلي بود
    در دل او هواي ليلي بود
  • عاشق و رند و مست لايعقل
    روز و شب در قفاي ليلي بود
  • بوي دستنبوش مي آيد ز دست
    هر که را در دست دستنبو بود
  • وجه او در وجه هر يک رو نمود
    آن يکي با هر يکي يک رو بود
  • يک سر مو ميل غيري کي کند
    هر که را سوداي او در سر بود
  • آينه چندانکه روشنتر بود
    روي خود ديدن در آن خوشتر بود
  • دل بود آئينه گيتي نما
    در نظر صاحبدلي را گر بود
  • نعمت الله جو که همراهي خوش است
    تا ترا در عاشقي رهبر بود
  • در دو آئينه يکي چون رو نمود
    دو نمايد آن يکي نه دو بود
  • جام مي در دور مي گردد مدام
    خوش بود آندم که همدم او بود