167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • مرد خدا کي کند ميل به لذت خلد
    در دل کودک وشان حسرت حلوا طلب
  • باطن صافي چو نيست راه حقيقت مپوي
    چاه بسي در ره است ديده بينا طلب
  • شمع هدايت کجا در دل هر کس نهند
    همچو کليمي بجو ديده ز بيضا طلب
  • پاي بلندي که زد پاي طلب در رهش
    از پي ايثار او عقد ثريا طلب
  • درگذر از نه فلک در ره او خاک باش
    اهل خرد کي کند پايه ادنا طلب
  • وحشي اگر طالبي بر در احمد نشين
    کام از آنجا بجوي نام از آنجا طلب
  • گرفته روي زمين آب بحر تا حدي
    که گر کسي متردد شود پياده در آب
  • علي سپهر معالي که در معارج شأن
    کنند کسب مراتب ز نام او القاب
  • ز استقامت عدل تو در صلاح امور
    رود شرارت فطرت برون ز طبع شراب
  • تبارک اله از آن دلدل سپهر سير
    که با براق يکي بود در درنگ و شتاب
  • سپهر کوکبه شاها به ديگري چه رجوع
    مرا که خاک در تست مرجع از هر باب
  • سري که بهر سجود در تو داده خداي
    بر آستانه ديگر چرا نهم چو کلاب
  • هميشه تا که به جلاب منقلب نشود
    ز انقلاب زمان در دهان مار لعاب
  • مخالف تو چنان تلخکام باد به دهر
    که طعم زهر دهد در دهان او جلاب
  • تفت رشک رياض رضوان است
    که در او جاي ميرميران است
  • حقه سر به مهر اهرمن است
    خانه در به قفل شيطان است
  • شعله ماند چو عکس خويش در آب
    هر کجا حفظ او نگهبان است
  • رخش مرگ آورند در ميدان
    قهرش آنجا که مرد ميدان است
  • ديده اي را که در تو کج نگرد
    زخم عقرب ز نيش مژگان است
  • آنچه از حسرتش سکندر مرد
    در يم خانه تو پنهان است
  • هست ايما به آن ترشح و بس
    اينکه در ظلمت آب حيوان است
  • مادر در که نام او صدف است
    پدرش نيز کابر نيسان است
  • اي به سوي در تو روي همه
    با همه لطف تو فراوان است
  • کرده اند از براي عزت و قدر
    اين سفر کش در تو پايان است
  • آن را که خدا نگاهبان است
    از فتنه دهر در امان است
  • يارب که هميشه در جهان باد
    زانرو که ضروري جهان است
  • تا خانه هر يک از در او
    راهي به طريق کهکشان است
  • چون زهره خصم را کند آب
    خوف تو که در دلش نهان است
  • در دايره وجود ذاتت
    بيرون ز قياس اين و آن است
  • هر آرزويي که در دل آيد
    تا گفته اي اين چنين چنان است
  • دي هر که بديدمش در او پير
    امروز چو بنگرم جوان است
  • شهريست به از بهشت اما
    اکنون که ترا در او مکان است
  • در بنايي که کند جنبش از آن راي مصيب
    راستي لازمه ذات خط پرگار است
  • خيمه جاه ترا در خور اجزاي طناب
    امتداديست که آن لازمه مقدار است
  • در کماني که کشد تير خلاف تو عدو
    رخنه جستن پيکان دهن سوفار است
  • چرخ گويد چه کشم پيش تو درهاي نجوم
    در زواياي ضمير تو از اين بسيار است
  • خانه زاديست کهين قلزم احسان ترا
    در يکتا که بهين زاده دريا بار است
  • فرعي ست اين عمل ز اصول کمال خور
    وين اصل در جريده حکمت مقرر است
  • در چشم ظاهر است بزرگ اين عمل ولي
    گر بنگري به ديده باطن محقر است
  • تحقيق اگر ز من شنوي اصل کيميا
    فيضي بود که در نظر شاه مضمر است
  • طعنش رسد به ناصيه نور پاش مهر
    آن جبهه کش سجود در او ميسر است
  • از شخص آفرينش و از پيکر وجود
    در رتبه ديگران همه پايند و او سر است
  • در خدمت ستاره بخت بلند اوست
    گر سعد اصغر است و گر سعد اکبر است
  • گر شير در زمان بهار عدالتش
    بيند رخ غزاله که از لاله احمر است
  • اي کز درر فشاني ابر عطاي تست
    هر گوهري که در صدف بحر اخضر است
  • هر بيوه اي که چرخي و دوکي نهاده پيش
    در شغل رشته تافتن عقد گوهر است
  • در حجله اي که حفظ تو مشاطگي کند
    اي کز تو نوعروس جهان غرق زيور است
  • عدل تو قاضيي است که پيوسته بهر عقد
    در مجلس عروسي باز و کبوتر است
  • احکام امر و نهي تو در انتفاع خلق
    نايب مناب قول خدا و پيمبر است
  • اي آنکه بهر خدمت در گاه قدر تست
    گر جنبش سپهر و گر سير اختر است