167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • در کشاکش عالمي آورده است
    نه من سرگشته تنها مي کشد
  • ما بلاي عشق او خوش مي کشيم
    کار ما در عشق بالا مي کشد
  • خاک پايش توتياي ديده بيناي ماست
    از براي روشني در چشم بينا مي کشد
  • گرچه در ميکده پيرمغان پير شدم
    باز از دولت آن پير جوان خواهم شد
  • نعمت الله چو خيالي که ببيني در خواب
    ور چنين نيست درين هفته چنان خواهم شد
  • گفت و گو در ميان ما آمد
    قصه از گفت و گو پريشان شد
  • در سرابستان مستان ره نبرد
    هر که چون ما سو به سو جويا نشد
  • جان ما تا مبتلاي او نگشت
    کار دل در عاشقي والا نشد
  • هر پريشان کو نشد در جمع ما
    دولت پنهانيش پيدا نشد
  • هر که در مجلسم دمي بنشست
    تو يقين دان که او ز مستان شد
  • مرغ دل در دام زلف او فتاد
    سرنهاد و مو به مو پابسته شد
  • بي نوائي که در عدم گردد
    بي وجود از فنا نينديشد
  • ما بر در هر خانه که رفتيم گشودند
    محبوب از آن خانه خرامان بدر آمد
  • والله که نديدم بجز از نور جمالش
    هر نقش خيالي که مرا در نظر آمد
  • مي کند ناز باز خواجه اياز
    جان محمود در نياز آمد
  • عشق مست است و جام مي بر دست
    در ولايت به ترکتاز آمد
  • هر که ابروي يار ما را ديد
    يافت محراب و در نماز آمد
  • ناز آغاز کرد باز آن يار
    نعمت الله در نياز آمد
  • خورشيد حسنش چون تافت بر من
    سرو روانم خوش در برآمد
  • از مجلس ما زاهد روان شد
    ساقي سرمست از در درآمد
  • چون نعمت الله رند حريفي
    وقتي چنين خوش خوش در خور آمد
  • در هر دو جهان يکي است موجود
    هر لحظه به صورتي مجدد
  • هر خيالي که گشاديم به رويش ديده
    در زمان نقش تو بستيم خدا مي داند
  • سر ما از نظر اهل نظر پنهان نيست
    در همه حال که هستيم خدا مي داند
  • در دل ما نتوان يافت هواي دگري
    جز خدا را نپرستيم خدا مي داند