نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.17 ثانیه یافت شد.
ديوان وحشي بافقي
ز من عشقي بگو ديوانگان عشق را وحشي
که من زنجير کردم پاره
در
دارالشفا رفتم
رنگي ز گل ندارم و بويي ز ياسمن
آري کليددار
در
بوستان منم
برو وحشي تو صيد زلف او باش
که من جاي دگر سر
در
کمندم
آمد آمد حسن
در
رخش غرور انگيختن
اينک اينک عشق مي آيد به شور انگيختن
من که ميسرم شود صافي جام او چرا
در
دل خود کنم گره درد اياغ ديگران
من اگر اين بار رفتم ، رفتم آزارم مکن
اين تغافلهاي بيش از پيش
در
کارم مکن
پاي برگشتن نخواهم داشت خواهم رفت و ماند
در
تماشا گاه ديگر نقش ديوارم مکن
اي قامت تو جلوه ده شيوه هاي حسن
در
هر کرشمه تو نهان سد اداي حسن
گويي بزن که حال جهان برقرار نيست
حالا که
در
رکاب مراد است پاي حسن
به حال وحشي خود چشم رحمتي بگشاي
در
اميد به رويش چنين فراز مکن
بنده بسيار خواهي داشت
در
فرمان خويش
گر چنين پرواي خدمتکار خواهي داشتن
باغبانا خار
در
راه تماشاچي منه
دايم اين گلها مگر بر بار خواهي داشتن
رفته بودم ز آتش اميد
در
دل شعله ها
آمدم دل گرم از سوز تمنا همچنان
يار خسرو گشت شيرين و بريد از کوهکن
کوهکن ره مي برد
در
کوه خارا همچنان
تا گل سوري بخندد ساقي بزم بهار
ريخت
در
جام زمرد فام خيري زعفران
فراغت بايدت جا
در
سر کوي قناعت کن
سر کوي قناعت گير تا باشي فراغت کن
هجر اينچنين نزديک و تو
در
صحبت فارغ دلي
وحشي دليرت يافتم از اتفاق کيست اين
آمده نو به شحنگي
در
دلم آرزوي تو
منصب پاسبانيم داده به گرد کوي تو
کمند پاره
در
گردن گريزانست نخجيري
بخواهد جست ازين آماجگه چابک عناني کو
آنکس که برآورد مرا از چو تو نخلي
يارب نخورد
در
چمن عمر بر از تو
سود درياي محبت بس همين کز موجه اش
بشکند کشتي و سرگردان بماند جان
در
او
خوشا
در
پاي او مردن خدايا بخت آنم ده
نشان اينچنين بختي کجا يابم نشانم ده
چگونه توبه کند وحشي از پياله کشيدن
که کرده اند به او
در
ازل حواله پياله
بيا بنگر که غمناکيست چشم آرزو بر
در
به اميد نگاهي بر سراين رهگذر مانده
برآمد عمرها کز دور ديدم نخل بالايش
هنوزم آن قد و رفتار
در
پيش نظر مانده
کشيده باد مرا ميل آهنين
در
چشم
اگر کنم به زر آفتاب چشم سياه
از دور من و دست و دعايي اگرم تو
بر خوان ثنائي
در
دريوزه نبسته
صيدي ستاده باز که بندد گلوي جان
در
گردنش هنوز کمند گسسته اي
مردمي فرموده جا
در
چشم گريان کرده اي
شوره زار شور بختان را گلستان کرده اي
اي صبا پيراهن يوسف مگر همراه تست
از کدامين باغ اين گل
در
گريبان کرده اي
مرحبا اي ترک صيد انداز وحشي
در
کمند
جذب شوقم خوش کمند گردن جان کرده اي
نه دأب آشنايانست با هم رطل پيمودن
تو اين مي گوييا
در
صحبت بيگانه اي خوردي
آتشي
در
جان ما افروختي
رفتي و ما را ز حسرت سوختي
در
نظر نعمت ديدار و به حسرت نگران
دستها بسته و مهمان شده برخوان کسي
اي از گل عذرات هر مرغ را نوايي
در
هر دلي خيالي بر هر سري هوايي
به قدش سرو را نسبت توان کرد
اگر
در
سرو باشد اعتدالي
آن قدر آرزوي سجده رويت که مراست
در
همه روي زمينش نبود گنجايي
وحشي آن صيد افکنت گر افکند
در
خون منال
نيستي لايق به فتراکش که صيد لاغري
اي خشک لب باديه اين سوز جگر تاب
در
آرزوي چشمه حيوان که داري
شراب لعلي رنگ رخت
در
ساغر اول
کباب خام سوز روي آتش مي کند جان را
بلند اقبال فرخ فر خليل الله دريا دل
که
در
تاج اقبال است ذاتش ميرميران را
سخندان داورا وحشي که خضر طبع جانبخشش
ز رشک خامه دارد
در
سياهي آب حيوان را
نکته وحدت مجوي از دل بي معرفت
گوهر يکدانه را
در
دل دريا طلب
نيست به غيب و شهود غير يکي
در
وجود
خواه نهانش بخواه خواه هويدا طلب
وقت جهاد است خيز تيغ تجرد بکش
نفس ستمکاره را
در
صف هيجا طلب
سالک ره را ببوس پاي پر از آبله
گنج گهر بايدت
در
ته آن پا طلب
درد اگر راحت است پيش مريضان عشق
در
مرض از نيشتر راحت اعضا طلب
سوخته را راحت است از پي هر آه سرد
راحت گلخن فروز
در
دم سرما طلب
همچو سکندر مجوي آب خضر
در
سواد
عارف دل زنده را آن ز سويدا طلب
رتبه عرفان شود شام فنا روشنت
قيمت انوار شمع
در
شب يلدا طلب
صفحه قبل
1
...
2622
2623
2624
2625
2626
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن