167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • ما در مقام صبر فشرديم گام خويش
    يک گام آن طرف ننهيم از مقام خويش
  • الاهي از ميان ناپسندان بر کران دارش
    ز دام حيله مردم فريبان در امان دارش
  • با جواني چند در عين وفا مي بينمش
    باز با جمع غريبي آشنا مي بينمش
  • جذب محبتش کشد، هست بهانه اي و بس
    اينهمه تند گشتن و در پي من فتادنش
  • مرغ فارغ بال بودم در هواي عافيت
    از کمين برخاست ناگه غمزه صيد افکنش
  • عشق ليلي سخت زنجيريست مجنون آزما
    اين کسي داند که زنجيري بود در گردنش
  • اين سر پرآرزو در انتظار عشوه ايست
    گوشه چشمي بجنبان و بينداز از تنش
  • تکيه کردم بر وفاي او غلط کردم ، غلط
    باختم جان در هواي او غلط کردم، غلط
  • در خم فتراک وحشي را نميبندي چو صيد
    گوييا مي آيدت زان حلقه فتراک حيف
  • مستغني است از همه عالم گداي عشق
    ما و گدايي در دولتسراي عشق
  • پروانه محو کرد در آتش وجود خويش
    يعني که اتحاد بود انتهاي عشق
  • تا چه فرمايد غلوي شوق در افشاي راز
    برخلاف آن به خود حالا قراري کرده ام
  • اين باب محبت همه اشکال دقيقست
    ما زحمت بسيار در اين باب کشيديم
  • گر آهن بگداخته در بوته ما ريخت
    گشتيم سراپا لب و چون آب کشيديم
  • مرا رسد که چو وحشي چنين دلير درآيم
    که خوانده لطف تو در سايه حمايت خويشم
  • خواهم که شود دست سراپاي وجودم
    در شغل عنان گيري يکران تو باشم
  • در بزمگه يوسف اگر ره دهدم بخت
    درآرزوي گوشه زندان تو باشم
  • در تشنگيم طالع بد جان به لب آرد
    گر خود به سر چشمه حيوان تو باشم
  • آن قوي حوصله بازم که اگر حسرت صيد
    چنگ در جان زندم ميل کبوتر نکنم
  • در جنت بگشا بر رخم اي خازن خلد
    که دماغ از گل باغ تو معطر نکنم
  • حله نو را گرم حور به اکراه دهد
    پيشش اندازم و نستانم و در برنکنم
  • مي آيد از گشودن آن بوي منتي
    در بسته باغ خلد به رضوان گذاشتيم
  • در کار ما مضايقه اي داشت ناخدا
    کشتي به موج و رخت به توفان گذاشتيم
  • گر توان خواند فسوني که در آيند به دل
    هرگز از پيش دل عربده جويش نروم
  • وحشي اين عشق بد افتاد عجب گر آخر
    در سر حسرت رخسار نکويش نروم
  • در دست نداريم بجز خار ملامت
    زان دامن گل کز چمن وصل نچيديم
  • سد کس به يک نگه فکني در کمان لطف
    شيدايي نگاه پراکنده ات شوم
  • به مهجوري صبوري کار من نيست
    بسي خود را در اين کار آزمودم
  • کرد آنچنان جمالي در کنج خانه ضايع
    بر عشق من ستم کرد بر حسن خويشتن هم
  • دور از چمن وصل يکي مرغ اسيرم
    ترسم که شوي غافل و در دام بميرم
  • جان کرد وداع تن و برخاست که وحشي
    بنشين تو که من در قدم موکب ميرم
  • منفعل گشت بسي دوش چو مستش ديدم
    بوده در مجلس اغيار چنين فهميدم
  • چون طفل اشک پرده در راز نيستم
    از من مپوش راز که غماز نيستم
  • در انتظار اينکه مگر خواندم شبي
    يک شب نشد که گوش بر آواز نيستم
  • بيخود مرا حکايت او چيست بر زبان
    گر در خيال آن بت طناز نيستم
  • در بزم عشق نرد مرادي نمي زدم
    زانرو که چون رقيب دغا باز نيستم
  • مکن تغافل و مگذارم از کمند برون
    که صيد بيشه بسيار در کمين دارم
  • در راه عشق با دل شيدا فتاده ايم
    چندان دويده ايم که از پا فتاده ايم
  • عاشق بسي به کوي تو افتاده است ليک
    ما در ميانه همه رسوا فتاده ايم
  • وحشي نکرده ايم قد از بار فتنه راست
    تا در هواي آن قد رعنا فتاده ايم
  • از بهر چه در مجلس جانانه نباشم
    گرد سر آن شمع چو پروانه نباشم
  • سد فصل بهار آيد و بيرون ننهم گام
    ترسم که بيايي تو و در خانه نباشم
  • در اصل حل مسأله عشق کس نکرد
    يا ما بدين دقيقه مشکل نمي رسيم
  • در مجلسي ميانه جمعي نبود يار
    کانجا پي نظاره کناري نداشتم
  • در دام غمت تازه فتادم نگهم دار
    من عادت مرغان نو آموخته دارم
  • ز حرف گرم وحشي آتشي در سينه افکندم
    باو اظهار سوز سينه سوزان خود کردم
  • ديريست که رندانه شرابي نکشيديم
    در گوشه باغي مي نابي نکشيديم
  • وحشي به رخ ما در فيضي نگشودند
    تا پاي طلب از همه بابي نکشيديم
  • آورده اقبالم دگر تا سجده اين در کنم
    شکرانه هر سجده اي سد سجده ديگر کنم
  • با مرکز و محيط نداريم هيچ کار
    هست اينقدر که در خم پرگار عالميم