167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • آن مستي تو دوش ز پيمانه که بود
    چندين شراب در خم و خمخانه که بود
  • در تصرف چون نمي آورد حسنت ملک دل
    اين حشر بردن به اقليم شکيبايي چه بود
  • گر مرا مي کرد بدخو همنشينيهاي خاص
    وحشي اکنون حال من در کنج تنهايي چه بود
  • غير داند که نگاهش چه بلا گرمي داشت
    زانکه در بوته غيرت به گداز آمده بود
  • افسانه ايست بودن شيرين به کوهکن
    آن روز چشم فتنه مگر در کمين نبود
  • زان نيمه شب بترس که در تازد از جگر
    تاکي عنان کشيده توان داشت آه خود
  • زان عهد ياد باد کز آسيب زهر چشم
    مي داشت نوشخند توام در پناه خود
  • تهيه سبب گريه هاي چون زهر است
    شکر فشاني اينان که در شکر خندند
  • در اين جريده افسوس رنگ معني نيست
    چنين نگاشته مطبوع صورتي چندند
  • حقوق خدمت سد ساله لعب اطفال است
    به کشوري که در آن کودکان خداوندند
  • لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشايد
    شکرستان ترا قفل ز در بگشايد
  • شب مارا به در صبح نه آن قفل زدند
    که به مفتاح دعاهاي سحر بگشايد
  • گر ديده به دريوزه ديدار نيايد
    دل در نظر يار چنين خوار نيايد
  • ديده را خونبار خواهد کرد از ديدار زود
    گر تغافل در ميان زينگونه حايل مي شود
  • در زميني که به اين کوکبه شاهي گذرد
    سر بسيار گدايان که لگد کوب شود
  • خاک بادا به سر آن مژه گرد آلود
    کش در آن کو نپسندند که جاروب شود
  • رفت آنکه لشکري را در حمله اي شکستي
    لشکر شکن اگر رفت کشور گشا بماند
  • مطرب به بزم خواند عدويت چه غافلست
    گو کس روانه کن که در نوحه گر زند
  • غمزه اش کرد طمع در دل و چونش ندهم
    خاصه اکنون که تبسم به تقاضا آمد
  • باش آماده فتراک ملامت وحشي
    که تو در خوابي و صياد ز سد جا آمد
  • در اول عشق و جنون آهم ز گردون بگذرد
    آغاز کردم اينچنين، انجام آن چون بگذرد
  • هم مگر فيض توام نطق و بياني بدهد
    در خور شکر عطاي تو زباني بدهد
  • چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوايي
    که اينهم در ميان مردمان افسانه اي باشد
  • در آن ديار که هجران بود حيات نباشد
    اساس زندگي خضر را ثبات نباشد
  • امتحان ناکرده خواندي غير را در بزم خاص
    چند روزي چون منش آزار مي بايست کرد
  • چون تو در ديده نشيني نرود اشک بلي
    کي رود طفل زجايي که تماشا باشد
  • دورم از مطلب همان با آنکه هرگز هيچکس
    اينقدرها جهد در تحصيل مطلوبي نکرد
  • خسک در زير پا دارد مقيم کوي مشتاقي
    عجب نبود که پاي صبر افشردن نمي داند
  • چو باشد باده در خم تلخي و حالي دگر دارد
    تصرف کردن باديش از کيفيت اندازد
  • خلاف عقل باشد مي نخورده جامه آلود
    برد خود را کسي در شاهراه تهمت اندازد
  • در راسته ناز فروشان که بتانند
    ماييم ونگاهي که به هيچش نستانند
  • جز رنگي و بويي نه و سد مايه آزار
    در پرده گل خار بني چند نهانند
  • بر در ميخانه من خواهم که آيد غمزه مست
    گه ميانم گيرد و گاهي گريبانم کشد
  • گلشن شوقي هوس دارم که رضوان از بهشت
    بر در باغ آيد و سوي گلستانم کشد
  • در کدامين چشم جويم آن نگاه بردگي
    کاشکارا گويدم برخيز و پنهانم کشد
  • از لاله جگر خون احوال کوهکن پرس
    کان داغدار با او در بيستون برآمد
  • حمايتي که حريفان بزم در بد من
    تمام متفق و جمله همزبان شده اند
  • عجب که باده رشکي نمي رود در جام
    که سخت مجلسيان تو سرگران شده اند
  • هزار سود در اين بيع هست خواهي ديد
    مرا بخر که خريدار من زيان نکند
  • کم آيدم به خاطر همصحبتان جاني
    کاتش به جان نگيرد دل در فغان نيايد
  • نه همين قصه مجنون شده مشهور جهان
    در جهان هست ز ما نيز سخنها مشهور
  • به رهت مقام کردم ، نگذاشتي مقيمم
    به اسير خود نبودي تو در اين مقام هرگز
  • اي دل بي جرم زنداني، تو در بندي هنوز
    آرزو کردت به اين حال آرزومندي هنوز
  • باورش مي آيد از من دعوي وارستگي
    خود نمي داند که چون آورده در دامم هنوز
  • گرچه عمري شد که کشت از درد استغنا مرا
    در رخش پيداست آثار پشيماني هنوز
  • ني يوسف مصري تو که در بيع کس آيي
    بيعانه جان چيست که سودا نکند کس
  • اي دل به بند دوري او جاودانه باش
    اي صبر پاسبان در بند خانه باش
  • هرگز ميان عاشق و معشوق بعد نيست
    سد ساله راه فاصله گو در ميانه باش
  • صبر خواهم کرد وحشي در غم ناديدنش
    من که خواهم مرد گو از حسرت ديدار باش
  • ايستادن نيست بر يک مطلبم در هيچ حال
    بر نمي آيم به ميل طبع ناخرسند خويش