167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • عشق و ساقي و حريفان همه مستند ولي
    عقل مخمور ندانم که چه در سر دارد
  • قول مستانه ما ملک جهان را بگرفت
    اين چنين گفته که در کاغذ و دفتر دارد
  • صاحب نظري کو که جهان در نظر آرد
    يا محرم رازي که ز عقبي خبر آرد
  • از سنگ دلي سنگ منه در ره مردم
    کو کوه عذابي به عوض درگذر آرد
  • در بحر محيط عشق غرقيم
    جز ما خبري ز ما ندارد
  • هر دم نقشي برد ز عالم
    در دم نقشي دگر برآرد
  • نان شيراز خورد شکر نگفت
    زين سبب در ميان آب فسرد
  • در همه حال با خدا باشد
    آنکه خود را از اين و آن نشمرد
  • در هواي گلستان عشق او
    جان چو غنچه با لب خندان سپرد
  • غنچه دل در هواي او چو گل
    جامه جان بر تن خود مي درد
  • هر که او غم مي خورد در عشق او
    شادمان از خويشتن بر مي خورد
  • غير يکي در دو جهان هست نيست
    گرچه نمايد به ظهور آن دو صد
  • وحدت و توحيد و موحد يکي است
    در نظر عارف ذات احد
  • ناجوانمردي که او در عشق جانان جان نداد
    شايد ارزنده دلي گويد که آن نامرد مرد
  • در سرابستان او غيري نمي يابد مجال
    گر کسي مرغي شود بر گرد قصرش کي پرد
  • چشم ما چون به روي او نگرد
    در نظر غير او کجا گذرد
  • مرد عاشق همه يکي بيند
    آن يکي در هزار مي شمرد
  • غنچه در گلستان تبسم کرد
    بلبل از ذوق آن ترنم کرد
  • در آينه جمالش تمثال خويش بنمود
    از آفتاب حسنش ماه خوشي عيان کرد
  • پنهان شدن از ديده سيد نتواني
    چون نور در اين ديده عياني چه توان کرد
  • با عشق در افتادم و تقدير چنين بود
    تدبير نمي يابم و چاره نتوان کرد
  • حسن او بر چشم ما پيدا که کرد
    در سر ما اين چنين سودا که کرد
  • بي نوايان ز در شاه نوا مي يابند
    گر گدا کديه کند منع گدا نتوان کرد
  • در دل آمد به جاي جان بنشست
    رحمتي خوش به جاي جانم کرد
  • دست با او در کمر خواهيم کرد
    خويشتن را معتبر خواهيم کرد