167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • همين منادي عشقست در درون خراب
    که آنکه مي دهد اين ملک را رواج يکيست
  • بازي عشقست کاينجا عاقلان در شش درند
    عقل کي منصوبه اين نرد مي داند که چيست
  • ما خود بسوختيم در اول نگاه گرم
    اين شعله تغافل طاقت گداز چيست
  • زهر در چشم و چين بر ابرو چيست
    باز فرمان تندي خو چيست
  • حسن و عشقند از دو سو در کار
    جرم چشم من و لب او چيست
  • صبر وحشي به غمزه مي سنجد
    تير در جان من ترازو چيست
  • محتسب در جستن مي پرده ما مي درد
    مدعايش ديگر از اين جستجوي گنده چيست
  • دلتنگم و با هيچکسم ميل سخن نيست
    کس در همه آفاق به دلتنگي من نيست
  • با که گويم غمت که در مجلس
    زهره گفتن وشنيدن نيست
  • زين در برود گر غرضت رفتن وحشيست
    حاجت به تغافل زدن و تندي خو نيست
  • صلاح کار در انکار عشق بينم ليک
    تحملي که بود پرده پوش رازم نيست
  • چه لطفها که در اين شيوه نهاني نيست
    عنايتي که تو داري به من بياني نيست
  • در قفس گر ماند بلبل باغ عيشت تازه باد
    رونق گلزار از مرغ نوا پرداز نيست
  • دهشتم در سنگلاخ هجر فرمايد درنگ
    ورنه شوقم جز به راه وصل توسن تاز نيست
  • ديده گستاخ نگاهست بر آن مست غرور
    در کمينگاه نظر غمزه مگر حاضر نيست
  • وحشي اگر رحم نيست در دل او گو مباش
    شکر که جان ترا طاقت آزار هست
  • مشهور جهان ساخت بر آواز عزيزش
    در کوي تو رسواي جهاني که مرا هست
  • مي نمايد چند روزي شد که آزاريت هست
    غالبا دل در کف چون خود ستمکاريت هست
  • در طلسم دوستي کاندر تواش تأثير نيست
    نسخه ها دارم اشارت کن اگر کاريت هست
  • صبر در مي بندند اما نيستم ايمن ز شوق
    خانه پر رخنه کوتاه ديواريم هست
  • قرعه دولت زدم ، ياري و اقبال هست
    خوبي و فرخندگي جمله در اين فال هست
  • سوي تو گويم نخواهد آمد اما مي شنو
    ايستاده بر در دل سد تقاضاييم هست
  • ني همين داد تغافل مي دهد خود راي من
    اندکي هم در مقام رشک فرماييم هست
  • گر شراب اينست کاندر کاسه من مي رود
    پرخماري در پي اين باده پيماييم هست
  • گرد زنجير به مژگان ادب پاک کند
    آنکه در قيد کسش ذوق گرفتاري هست
  • ما به دامان تو نازيم که پاکست چو گل
    ورنه در شهر بسي لعبت بازاري هست
  • ز هر دري که نهد حسن پاي ناز برون
    بر آستانه آن در سر نيازي هست
  • اين عشق بلائيست، شنيدي که چها ديد
    يعقوب که دل در کف مهر پسرش داشت
  • عشق غالب گشت اگر در بزم او آهي زدم
    کي فروزان گشت جايي کاشتي دودي نداشت
  • ناز برگيرد کمان در وقت ترکش بستنت
    فتنه پاکوبان شود هنگام ابرش جستنت
  • نعلم به نام جمله اجزا در آتش است
    جادوي او به فکر فسون کسي مباد
  • دشمنت راکه برو حبس مآبست حيات
    چين ابروي اجل قفل در زندان باد
  • ما و ميخانه که تمکين گدايي در او
    شوکت شاهي اسکندر و دارا ببرد
  • گو تو خواهي ، که گراني ببرد بندي عشق
    کوه بر سر نهد وسلسله در پا ببرد
  • شام هجران تو تشريف به هر جا ببرد
    در پس و پيش هزاران شب يلدا ببرد
  • هرکرا بر در نازک بدنان خواند عشق
    دل و جاني که بود ز آهن وخارا ببرد
  • در برو باز زنم بي رخ او رضوان را
    گر به گلزار بهشتم به تماشا ببرد
  • دگر راه کدامين کاروان صبر خواهد زد
    که چشمش سد نگهبان در کمينگاه نظر دارد
  • بلاي هجر و درد اشتياق پير کنعاني
    کسي داند که چون يوسف عزيزي در سفر دارد
  • چشم او قصد عقل و دين دارد
    لشکر فتنه در کمين دارد
  • خوش آن فريب که در عين تيغ راندنها
    علاج دعوي سد خونبها تواند کرد
  • سيل مژه ترسم که تن از پاي در آرد
    کاين سست بنا طاقت سيلاب ندارد
  • شهري که در او همچو تو بيدادگري هست
    بيدادکشان را طمع داد نباشد
  • پروانه که و ، محرمي خلوت فانوس
    چون در حرم شمع ره باد نباشد
  • به راز عشق زبان در ميان نمي باشد
    زبان ببند که آنجا بيان نمي باشد
  • از آن روايي بازار کم عيارانست
    که در ميان محک امتحان نمي باشد
  • شد آتش جگرم پيش مردمان روشن
    ز خون گرم که در چشم خونفشانم بود
  • از ميان بي موجبي خنجر به خون من کشيد
    اينکه اندک گفتگويي در ميان باشد ، نبود
  • بود از مجنون به ليلي لاف يکرنگي دروغ
    در ميان گر احتياج قاصد و مکتوب بود
  • حق ياريهاي سابق گر نبستي راه نطق
    درجواب اين که گفتي نکته اي در راه بود