167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مخزن الاسرار نظامي

  • مي که حلال آمده در هر مقام
    دشمني عقل تو کردش حرام
  • مي که بود کاب تو در جام اوست
    عقل شد آن چشمه که جان نام اوست
  • از بس آتش که طبيعت فشاند
    در جگر عمر تو آبي نماند
  • گل ز کژي خار در آغوش يافت
    نيشکر از راستي آن نوش تافت
  • هرچه به تاريک شب از صبح زاد
    بر در او درج شدي بامداد
  • گفت فلان پير ترا در نهفت
    خيره کش و ظالم و خونريز گفت
  • منکه چنين عيب شمار توأم
    در بد و نيک آينه دار توأم
  • پير چو بر راستي اقرار کرد
    راستيش در دل شه کار کرد
  • راستي خويش نهان کس نکرد
    در سخن راست زيان کن نکرد
  • گر سخن راست بود جمله در
    تلخ بود تلخ که الحق مر
  • پاي درين ره نه و رفتار بين
    حلقه اين در زن و گفتار بين
  • در کهن انصاف توان کم بود
    پير هواخواه جوان کم بود
  • ني منگر کز چه گيا ميرسد
    در شکرش بين که کجا ميرسد
  • آب صدف گرچه فراوان بود
    در ز يکي قطره باران بود
  • هرکه نه بر حکم وي اقرار کرد
    چرخ سرش در سر انکار کرد
  • قصد شنيدم که در اقصاي مرو
    بود ملکزاده جواني چو سرو
  • تازگيش را کهنان در ستيز
    پر خطر او زان خطر نيم خيز
  • يک شب ازان فتنه پر انديشه خفت
    ديد که پيريش در آن خواب گفت
  • سنگ بسي در طرف عالمست
    آنچه ازو لعل شود آن کمست
  • مرد ز بيدولتي افتد به خاک
    دولتيان را به جهان در چه باک
  • گر در دولت زني افتاده شو
    از گره کار جهان ساده شو
  • در دو هنر نامه اين نه دبير
    نيست يکي صورت معني پذير
  • گفت همانا که در اين همرهان
    صورت اين حال نماند نهان
  • مصلت کار در آن ديده اند
    کز تو خر و بار تو ببريده اند
  • تا تو چو عيسي به در دل رسي
    بي خر و بي بار به منزل رسي
  • مرده مردار نه اي چون زغن
    زاغ شو و پاي به خون در مزن
  • کي دهد اين گنج ترا روشني
    تا تو طلسم در او نشکني
  • در دل خوش ناله دلسوز هست
    با شبه شب گهر روز هست
  • پير در آن باديه يک باد پاک
    داد بضاعت به امينان خاک
  • زهد که در زرکش سلطان بود
    قصه زنبيل و سليمان بود
  • ساده تر از شمع و گره تر ز عود
    ساده به ديدار و کره در وجود
  • صحبتشان بر محل در مزن
    مست نه اي پاي درين گل مزن
  • گفت جوان راي تو زين غافلست
    بي خبري زان چه مرا در دلست
  • شاه نهادست به مقدار خويش
    در دل من گوهر اسرار خويش
  • در سخنش دل نه چنان بسته ام
    کز سر کم کار زبان بسته ام
  • شب که نهانخانه گنجينه هاست
    در دل او گنج بسي سينه هاست
  • عشق که در پرده کرامات شد
    چون بدر آمد به خرابات شد
  • آب دهاني به ادب گرد کن
    در تف اين چشمه گوگود کن
  • گر نروي در جگرت خون نهند
    راتبت از صومعه بيرون نهند
  • تا ندرد ديو گريبانت خيز
    دامن دين گير و در ايمان گريز
  • بر در هر کس چو صبا درمتاز
    با دم هر خس چو هوا درمساز
  • رجم کن اين لعبت شنگرف را
    در قلم نسخ کش اين حرف را
  • نيم شبي پشت به همخوابه کرد
    روي در آسايش گرمابه کرد
  • تا قدمش بر سر گنجينه بود
    صورت شاهيش در آيينه بود
  • اين دو فرشته شده در بند ما
    ديو ز بدنامي پيوند ما
  • گر هنري در تن مردم بود
    چون نپسندي گهري گم بود
  • حاصل دريا نه همه در بود
    يک هنر از طبع کسي پر بود
  • تيره تر از گوهر گل در گلند
    تلخ تر از غصه دل بر دلند
  • حقه پر آواز به يک در بود
    گنگ شود چون شکمش پر بود
  • در چمن باغ چو گلبن شکفت
    بلبلي با باز درآمد به گفت