167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • دلم ز دست بيفتاد و در سر زلفش
    اسير گشت چه چاره کنم چنين افتاد
  • صدبار در اين کوي خرابات فتاديم
    عيبم مکن ار ز آنکه گذارم دگر افتاد
  • برخاستن از رهگذر او نتواند
    هر عاشق مستي که در آن رهگذر افتاد
  • عقل مخمور منع ما مي کرد
    مست مي رفت و در مغان افتاد
  • سروقدي که سر زما پيچيد
    در چمن قدش از ميان افتاد
  • مرغ دل ديد دانه خالش
    باز در دام زلف از آن افتاد
  • دل به دست زلف دلبر اوفتاد
    بي تکلف خوب و در خور اوفتاد
  • در خرابات مغان مستانه رفت
    جاي خوش را ديد و خوشتر اوفتاد
  • بر در ميخانه با ساقي نشست
    پاي او بوسيد و بر سر اوفتاد
  • بارها دل در شراب افتاده بود
    توبه را بشکست و ديگر اوفتاد
  • عشق جانان آتشي خوش برفروخت
    شعله اي در جان مشتاقان فتاد
  • رند مستي سر به پاي خم نهاد
    غلغلي در مجلس رندان فتاد
  • عشق مستانه در خروش آمد
    عقل مسکين به گفت و گو افتاد
  • هر که چون ما فتاد در دريا
    غرقه گرديد و سو به سو افتاد
  • آب چشم ما بروي ما فتاد
    مردم ديده در اين دريا فتاد
  • برنخيزد جاودان هر کس که او
    در خرابات آمد و آنجا فتاد
  • دل برفت از ما و در دريا نشست
    عاقبت محمود با مأوا فتاد
  • نعمت الله چون مقام خويش ديد
    بر در يکتاي بي همتا فتاد
  • آب ديده اشک مردم زاده بود
    خوش روان گرديد در دريا فتاد
  • عاقلي نقش خيالي بسته بود
    عشق آمد کار او در پا فتاد
  • در جام جهان نما نظر کرد
    تمثال جمال خود به آن داد
  • در کتم عدم وجود بخشيد
    چيزي به از اين نمي توان داد
  • مستانه در اين کوي خرابات فتاديم
    اين گوشه به صد روضه رضوان نتوان داد
  • گنجي است در اين مخزن اسرار دل ما
    دشوار بدست آمده آسان نتوان داد
  • سيد در ميخانه گشوده است دگربار
    خود خوشتر از اين مژده به رندان نتوان داد