نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
مخزن الاسرار نظامي
چند پري چون مگس از بهر قوت
در
دهن اين تنه عنکبوت
شعبده بازي که
در
اين پرده هست
بر سرت اين پرده به بازي نبست
در
حرم دين به حمايت گريز
تا رهي ازکش مکش رستخيز
در
کنف درع تو جولان زند
بر سر درع تو که پيکان زند
هر که زمام هنري مي کشد
در
ره خدمت کمري مي کشد
وعده تاريخ به سر نامده
لعبتي از پرده به
در
نامده
کشمکش جور
در
اعضا هنوز
کن مکن عدل نه پيدا هنوز
مه که سيه روي شدي
در
زمين
طشت تو رسواش نکردي چنين
از تو مجرد زمي و آسمان
توبه کنار و غم تو
در
ميان
خاک زمين
در
دهن آسمان
تا که چرا پيش تو بندد ميان
آتش
در
خرمن خود ميزني
دولت خود را به لگد ميزني
خفتن آن گرگ چو روبه بديد
خواب
در
او آمد و سر درکشيد
هر که
در
اين راه کند خوابگاه
يا سرش از دست رود يا کلاه
جز من و تو هر که
در
اين طاعتند
صيرفي گوهر يکساعتند
در
پدر خود نگر اي ساده مرد
سنت او گير و نگر تا چه کرد
شک نه
در
آنشد که عدم هيچ نيست
شک به وجودست که هم هيچ نيست
عذر ز خود دار و قبول از خداي
جمله ز تسليم قدر
در
مياي
مرغ هوا
در
دلم آرام گرد
دانه تسبيح مرا دام کرد
همت از آنجا که نظر کرده بود
گفت جوابي که
در
آن پرده بود
بر
در
عذر آي و گنه را بشوي
آنگه ازين شيوه حديثي بگوي
اي جگر خاک به خون از شما
کيست
در
اين خاک برون از شما
خاک
در
اين خنبره غم چراست
رنگ خمش ازرق ماتم چراست
گر بتوانيد کمين ساختن
اين گل ازين خم به
در
انداختن
هر که
در
او ديد دماغش فسرد
ديده چو افعي به زمرد سپرد
آتش صبحي که
در
اين مطبخست
نيم شراري ز تف دوزخست
آب که آسايش جانها دروست
کشتي داند چه زيانها
در
اوست
در
همه چيزي هنر و عيب هست
عيب مبين تا هنر آري بدست
خويشتن آراي مشو چون بهار
تا نکند
در
تو طمع روزگار
نقش مراد از
در
وصلش مجوي
خصلت انصاف ز خصلش مجوي
اي که درين کشتي غم جاي تست
خون تو
در
گردن کالاي تست
کنج امان نيست
در
اين خاکدان
مغز وفا نيست درين استخوان
دست به عالم چه درآورده اي
نز شکم خود به
در
آورده اي
در
رتف اين باديه ديو لاخ
خانه دل تنگ و غم دل فراخ
کس به جهان
در
ز جهان جان نبرد
هيچکس اين رقعه به پايان نبرد
زان گل و بلبل که
در
آن باغ ديد
ناله مشتي زغن و زاغ ديد
پير
در
آن تيز روان بنگريست
بر همه خنديد و به خود برگريست
گر شتري رقص کن اندر رحيل
ورنه ميفکن دبه
در
پاي پيل
چون شده اي بسته اين دامگاه
رخنه کنش تا به
در
افتي به راه
کاين خط پيوسته بهم
در
چو ميم
ره ندهد تا نکنندش دو نيم
زخمه گه چرخ منقط مباش
از خط اين دايره
در
خط مباش
در
همه کاري که گرائي نخست
رخنه بيرون شدنش کن درست
در
غم اين شيشه چه بايد نشست
کش بيکي باد تواني شکست
در
طمع آن بود دو فرزانه را
کز دو يکي خاص کند خانه را
چون بنه
در
بحر قيامت برند
بي درمان جان به سلامت برند
دوستي زر چو به سان زرست
در
دم طاوس همان پيکرست
زر که ز مشرق به
در
افشانده اند
بيخبران مغربيش خوانده اند
يارب و زنهار که خود چند بود
تا دل درويش
در
آن بند بود
در
کرم آويز و رها کن لجاج
از ده ويران که ستاند خراج
صرف شد آن بدره هوا
در
هوا
مفلس و بدره ز کجا تا کجا
ناصح خود شد که بدين
در
مپيچ
هيچ ندارد چه ستانم ز هيچ
صفحه قبل
1
...
2616
2617
2618
2619
2620
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن