167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مخزن الاسرار نظامي

  • ديد که در دانه طمع خام کرد
    خويشتن افکنده اين دام کرد
  • چون کفش از نيل فلک شسته شد
    نيل گيا در قدمش رسته شد
  • تخم وفا در زمي عدل گشت
    وقفي آن مزرعه بر ما نوشت
  • هرچه بدو خازن فردوس داد
    جمله در اين حجره ششدر نهاد
  • دايره کردار ميان بسته باش
    در فلکي با فلک آهسته باش
  • باد سبک روح بود در طواف
    خود تو گرانجانتري از کوه قاف
  • گفت خدا با تو ظالم چه کرد
    در شبت از روز مظالم چه کرد
  • گفت چو بر من به سر آمد حيات
    در نگريدم به همه کاينات
  • در دل کس شفقتي از من نبود
    هيچکسي را به کرم ظن نبود
  • کي من مسکين به تو در شرمسار
    از خجلان درگذر و درگذار
  • مانده ترازوي تو بي سنگ و در
    کيل تهي گشته و پيمانه پر
  • هر چه در اين پرده ستاني بده
    خود مستان تا بتواني بده
  • زان ازلي نور که پرورده اند
    در تو زيادت نظري کرده اند
  • هر چه در اين پرده نه ميخيست
    بازي اين لعبت زرنيخيست
  • باد در او دم چو مسيح از دماغ
    باز رهان روغن خود زين چراغ
  • شاه در آن ناحيت صيد ياب
    ديد دهي چون دل دشمن خراب
  • تنگ دو مرغ آمده در يکديگر
    وز دل شه قافيه شان تنگتر
  • در ملک اين لفظ چنان درگرفت
    کاه براورد و فغان برگرفت
  • بهتر از اين در دلم آزرم داد
    يا ز خدا يا ز خودم شرم باد
  • شاه در آن باره چنان گرم گشت
    کز نفسش نعل فرس نرم گشت
  • عاقبتي نيک سرانجام يافت
    هر که در عدل زد اين نام يافت
  • هر که در اين حلقه فرو مانده است
    شهر برون کرده و ده رانده است
  • راه رويرا که امان مي دهند
    در عدم از دور نشان مي دهند
  • عمر به بازيچه به سر ميبري
    بازي از اندازه به در ميبري
  • خار که هم صحبتي گل کند
    غاليه در دامن سنبل کند
  • ديد بنوعي که دلش پاره گشت
    برزگري پير در آن ساده دشت
  • راهرواني که ملايک پيند
    در ره کشف از کشفي کم نيند
  • هر که در اين خانه شبي داد کرد
    خانه فرداي خود آباد کرد
  • شحنه مست آمده در کوي من
    زد لگدي چند فرا روي من
  • موي به مويت ز حبش تا طراز
    تازي و ترک آمده در ترکتاز
  • در کمر کوه ز خوي دو رنگ
    پشت بريده است ميان پلنگ
  • در طرف شام يکي پير بود
    چون پري از خلق طرف گير بود
  • تيغ زنان چون سپر انداختند
    در لحد آن خشت سپر ساختند
  • قالب اين خشت در آتش فکن
    خشت تو از قالب ديگر بزن
  • چند کلوخي بتکلف کني
    در گل و آبي چه تصرف کني
  • هيچ در اين نقطه پرگار نيست
    کز خط اين دايره بر کار نيست
  • در دو جهان عيب و هنر بسته اند
    هر دو به فتراک تو بربسته اند
  • تا بنه چون سوي ولايت برد
    در پر خويشت بحمايت برد
  • آنکه اساس تو بر اين گل نهاد
    کعبه جان در حرم دل نهاد
  • مشک بود در خشن آرام گير
    گردد پر کنده چو پو شد حرير
  • در سفرش مونس و يار آمده
    چند شبانروز به کار آمده
  • گفت در اينره که ميانجي قضاست
    پاي سگي را سر شيري بهاست
  • گرچه در آن غم دلش از جان گرفت
    هم جگر خويش به دندان گرفت
  • او به سخن در که برآمد غبار
    گشت سگ از پرده گرد آشکار
  • روزي تو باز نگردد ز در
    کار خدا کن غم روزي مخور
  • بر در او رو که از اينان به اوست
    روزي ازو خواه که روزي ده اوست
  • گرچه در اين راه بسي جهد کرد
    بيشتر از روزي خود کس نخورد
  • هر که تو بيني ز سپيد و سياه
    بر سر کاريست در اين کارگاه
  • بيش و کمي را که کشي در شمار
    رنج به قدر ديتش چشم دار
  • نيک و بد ملک به کار تواند
    در بد و نيک آينه دار تواند