167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • کشته عشقم و در اين دوران
    چون من و او شهيد وغازي نيست
  • خرقه اي کان به مي نمي شويند
    در بر عاشقان نمازي نيست
  • دل به دلبر جان و جانان داد و رفت
    کارش از مجنون وليلي در گذشت
  • غرقه شد در بحر بي پايان ما
    ديد دريائي ز سيلي درگذشت
  • نود و پنج سال عمر عزيز
    همه در دين مصطفا بگذشت
  • هرکه با ما نشست در دريا
    نام را ماند و از نشان بگذشت
  • در طريقي که نيست پايانش
    نعمت الله از اين وآن بگذشت
  • غير دلبر نيافت اين دل ما
    گرچه در جستجو بهر جا گشت
  • عقل مي گشت گرد ميخانه
    ديدمستي ما ز در وا گشت
  • در خيالش بخواب رفتي باز
    وصل او را به خواب نتوان يافت
  • اين چنين دلبري که ما داريم
    در جهان بي حجاب نتوان يافت
  • علم ما در کتاب نتوان يافت
    سرآب از سراب نتوان يافت
  • خويش را در عشق او گم کرده بود
    تاکه از لطف خدا آن بازيافت
  • درد درد عشق او بسيار خورد
    لاجرم در درد درمان بازيافت
  • گنج او در کنج دل مي جست جان
    گرچه مشکل بود آسان بازيافت
  • گرد ميخانه همي گشتي مدام
    يار خود در بزم رندان بازيافت
  • درد دل هرکه برد بر در او
    آن قماشش نکو بهائي يافت
  • بلبل چو هواي گلستان يافت
    هرکام که بود در زمان يافت
  • بي جام شراب و عشق ساقي
    کامي نتوان در اين جهان يافت
  • در کنج دل شکسته من
    گنجي است که جان من عيان يافت
  • زهد از بر ما کناره اي کرد
    تا ساغر باده در ميان رفت
  • از ميان تا کناره اي نکني
    آن ميان در کنار نتوان يافت
  • شاهبازي بود در بند وجود
    بند را از پاي خود بگشاد و رفت
  • سرعت ايجاد و اعدام وي است
    در زماني ماه رويي زاد و رفت
  • در خرابات فنا مست و خراب
    سربه پاي خم مي بنهاد و رفت